یک روز تابستانی. سی ثانیه بعد از شروع پیادهروی اول
مامانی: آخ آخ پام! میگم مسافت عظیمی طی کردیم هاا! خوبه دیگه برگردیم.
من: ماماااانی، قربان روی ماه کپلت، الان با در پارکینگ دو وجب و سه انگشت فقط فاصله گرفتیم هاا! یعنی این وای فای خونه هنوز داره جواب میده.
بابایی: سحر بابا چه انتظاری از بانو عشقم داری؟! ما در مام میهن برای رفتوآمد به دستبهآب هم دربست میگیریم. اصلاً بنده، بانو رو موقع خرید با یه نیش گاز اضافه، معمولاً تو خودِ دخل فروشگاه مورد نظرشون پیاده میکنم!