جملات زیبای کتاب تمام چیزهایی که پسر کوچولوی من باید درباره‌ی دنیا بداند | طاقچه
تصویر جلد کتاب تمام چیزهایی که پسر کوچولوی من باید درباره‌ی دنیا بداندsubscriptionAvailable

کتاب تمام چیزهایی که پسر کوچولوی من باید درباره‌ی دنیا بداند

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۵۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
فردریک بکمن، حسین تهرانی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نازبانو
۶۱
سعی کن کسی را پیدا کنی که تو را به این دلیل که «همینی که هستی! کاریش نمی‌شه کرد!» دوست نداشته باشد؛ بلکه تو را با وجودی که «همینی که هستی!» دوست داشته باشد.
نازبانو
۴۱
گاهی مردم از من می‌پرسند، قبل از آشنا شدن با مادرت چگونه زندگی می‌کرده‌ام. آن وقت همیشه جواب می‌دهم: زندگی نکرده‌ام. و برای تو هم آرزویی کمتر از این ندارم.
آخرین برگ
۲۸
تو بزرگ خواهی شد. به مدرسه خواهی رفت، به خانه باز خواهی گشت و اعلام خواهی کرد که دیگر نمی‌خواهی درس بخوانی، چون می‌خواهی از حالا «روی گروه موسیقی‌ت تمرکز کنی». یا قصد داری یک رستوران افتتاح کنی. یا یک مغازهٔ فروش وسایل موج‌سواری در تایلند. اجازه می‌دهی روی ابرویت چیزی پیرسینگ کنند، یا روی بازویت یک اژدها خالکوبی کنند و شروع می‌کنی به خواندن کتاب‌های فلسفی کاربردی. و این چیز خوبی است. ایرادی ندارد اگر در دوران جوانی رفتار احمقانه‌ای داشته باشی. این کار جوانان است. ولی می‌دانی که، در همین دوران جوانی، زمانی به اطلاعت خواهم رساند که فکر بدی نیست اگر وسایلت را کم‌کم جمع کنی و از خانه اسباب‌کشی کنی. البته خصومت شخصی هم در کار نخواهد بود، مایلم همین حالا و همین‌جا روی این نکته پافشاری کنم. مسئله این است که آن موقع به اتاقت نیاز خواهم داشت، چون میز بیلیارد جدیدم را نمی‌توانم جای دیگری بگذارم.
عاطی
۲۸
انگار نه انگار که ما در سیاره‌ای زندگی کرده‌ایم که دایناسورها نتوانسته‌اند در آن به حیات ادامه دهند!
نازبانو
۲۶
هدیه‌ای باورنکردنی است که ما اجازه داریم مردهای زندگی او باشیم. و ما باید سعی کنیم نشان دهیم که شایستگی‌اش را داریم. هر روز از نو. چون وقتی آدم با اوست، هر روز حکم صبح یکشنبه را دارد.
@then@
۲۱
من نمی‌خواهم اشتباه کنم. همه‌اش همین.
Marie Rostami
۲۰
بچه‌دار شدن طوری است که انگار آدم سعی دارد در یک مغازهٔ چینی‌فروشی، کاملاً مست، با پایی گچ‌گرفته و نقابی بر صورت، با یک ماشین خاک‌برداری رانندگی کند.
نازبانو
۱۶
من کند و بی‌حال و کاملاً سیاه‌وسفیدم. و او تمام رنگ‌های من است.
نازبانو
۱۴
او خیلی بیشتر از من کار می‌کند. در زندگی مشترکمان. برای تو. برای ما. و من می‌خواهم قدری از زحماتش را جبران کنم. این حداقل کاری است که می‌توانم انجام دهم. او خیلی بهتر از من زبان تو را می‌فهمد. وقتی در راهرو می‌ایستی و جملات بی‌سروتهت را نعره می‌کشی، درست مثل یک ایواک مست، او بلافاصله متوجه منظورت می‌شود.
ka'mya'b
۱۳
سعی کن کسی را پیدا کنی که تو را به این دلیل که «همینی که هستی! کاریش نمی‌شه کرد!» دوست نداشته باشد؛ بلکه تو را با وجودی که «همینی که هستی!» دوست داشته باشد.
نازبانو
۱۱
می‌دانم که مادرت را بیشتر از هرکس دیگری دوست‌داری. این را همه می‌دانند. و من از این بابت اصلاً از دستت دلخور نیستم. مادرت بهترین چیزی است که نصیبمان شده است. تو می‌دانی. من هم می‌دانم. و صادقانه بگویم که مخصوصاً به همین دلیل است که مایلم سعی کنی کمی آرام‌تر باشی.
ka'mya'b
۱۱
می‌دانم تمام کودکان در طول زندگی‌شان به نقطه‌ای می‌رسند که برایشان مشخص می‌شود پدرشان در واقع ابرقهرمان نیست. هرچه باشد، من که احمق نیستم. فقط آرزو دارم تا رسیدن به این نقطه، زمان زیادی سپری شود. که ما دو نفر، تو و من، بتوانیم حداقل بعدازظهرهای یکشنبه را باهم سپری کنیم. که باهم نقطهٔ اشتراک داشته باشیم، چیزی که من از آن سر دربیاورم. چون اصلاً نمی‌ترسم بگویم که تو را دوست دارم. فقط از سایر گند و کثافت‌ها وحشت دارم. وحشت از آن روزی که جایگاهم را در زندگی تو از دست بدهم.
Mesoul
۱۱
خوب است که آدم یک نفر را به‌عنوان بهترین دوست داشته باشد.
ka'mya'b
۱۰
متوجه شده‌ام از همین حالا می‌دانی که توانایی خنداندن او کمک بزرگی محسوب می‌شود. این کار باعث می‌شود که اگر زمانی خرابکاری کردی، شانس نجات پیدا کردنت افزایش بسیار زیادی پیدا کند. این خصلتت را حفظ کن. چون بعد می‌توانی تا می‌خواهی، بتازانی. من که به این وسیله خودم را تا اینجا رسانده‌ام. و وقتی می‌خندد! خدای من! هیچ زمانی بیشتر از آن لحظه احساس مردانگی نمی‌کنم.
الشن غلامی
۱۰
شجاع آن کسی نیست که دستِ بزن داشته باشد، حتی اگر نداند پیروز می‌شود یا شکست می‌خورد. شجاع آن کسی است که می‌داند پیروز خواهد شد، با وجود این از خیر این کار می‌گذرد.
Mesoul
۱۰
همراهِ «پدر شدن» هیچ دفترچهٔ راهنمایی وجود نداشت
fatemeh
۹
اگر به‌نظرت سخت‌گیر می‌آیم، یا باعث خجالتت هستم، اگر عادل نیستم، آن وقت از تو می‌خواهم به آن روز فکر کنی: روزی که به من نمی‌گفتی سویچ لعنتی‌ام را کجا پنهان کرده‌ای. و لطفاً به یاد بیاور که خودت شروع کردی!
Azar
۹
بعضی روزها فکر می‌کنم یک نفر تمام قاصدک‌های موجود در دنیا را فوت کرده، فقط برای اینکه داشتن تو را آرزو کند.
(:Ne´gar:)
۹
هیچ‌وقت مهربانی را با ضعف اشتباه نگیر.
نازبانو
۸
بله، بابا می‌بیند که در جست‌وجوی زرافهٔ پلاستیکی‌ات هستی. بابا می‌داند که تو عاشق آن هستی. همان که وقتی دکمهٔ پشتش را فشار می‌دهی، می‌تواند بامزه برقصد و هم‌زمان «Oh my darling» را بخواند؛ آزاردهنده و بلند. یا هربار که آدم آن را با پا لمس کند. مثل همین یک ربع پیش که تازه موفق شده بودم تو را پس از هفت ساعت مبارزهٔ نفس‌گیر در رشتهٔ هنرهای ترکیبی رزمی در آپارتمان لعنتی‌مان برای خواب به تختخوابت ببرم و فقط می‌خواستم چراغ را خاموش کنم و از اتاق‌نشیمن به اتاق‌خواب بروم. و این آشغال روی زمین بود. و من روی آن سکندری خوردم. و تو با بلندشدن صدای موسیقی از خواب بیدار شدی، در تختخواب صاف نشستی و فریاد کشیدی: «رافه!!!» بابا می‌داند که تو زرافه را دوست داری.
نازبانو
۸
او کسی بود که وقتی به دفتر کارش زنگ زدم و به او گفتم که توانسته‌ام برای اولین‌بار تنها وارد وان حمام شوم، طوری شادی کرد که انگار من در مسابقهٔ فینال جام‌جهانی، گل سرنوشت‌ساز را به ثمر رسانده‌ام.
آخرین برگ
۷
وقتی در پارک تفریحی گرونا لوند در صف می‌ایستم، به‌شدت ترش می‌کنم. چون فروشندهٔ فروشگاه اسکیت‌برد را «آقا» خطاب می‌کنم. چون در مغزم فرونمی‌رود که تو ژیمناستیک را به فوتبال ترجیح می‌دهی. چون فراموش می‌کنم درِ حمام را ببندم. برای مسافرت‌های چارتری. برای کلاه کابوی، و برای نوشته‌ای که روی تی‌شرتم است: «مردان واقعی بالای نود کیلو وزن دارند.» برای سخنرانی‌ام هنگام جشن دریافت مدرک دیپلمت. برای تمام شب‌هایی که گیجم و چندبار جوک «دو دیوانه در یک قایق» را تعریف می‌کنم. برای تمام این‌ها از تو عذرخواهی می‌کنم. ولی اگر ترجیح می‌دهی از من متنفر باشی، آن وقت مایلم به یاد بیاوری که تو همیشه برای من پسر شیرین یک‌ساله‌ام باقی خواهی ماند؛ پسری که لخت در راهرو ایستاده بود و درحالی‌که شیر پارچه‌ای‌اش را با خوشحالی در آغوش گرفته بود، بی‌دندان و به پهنای صورت می‌خندید.
آخرین برگ
۷
نها چیزی که درست به خاطر دارم این است که سارقان، تمام مردمی را که در محل حضور داشتند، مجبور کردند روی زمین دراز بکشند و موبایل‌ها و ساعت‌های مچی‌مان را از ما ربودند. و من ساعتم را تازه چند هفته پیش به مناسبت عید کریسمس از مادرت هدیه گرفته بودم. تازه چند هفته بود که زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم. یادم می‌آید وقتی گلوله شلیک شد، با خودم فکر کردم، شاید دیگر هرگز او را نبینم. و بعد به یاد حرف پدرم افتادم که وقتی بچه بودم و کارهای احمقانه‌ای می‌کردم، همیشه می‌گفت: «لعنت، فردریک، چرا همیشه برای تو چنین اتفاقی می‌افته؟» و بعد چند ثانیه‌ای با این فکر سپری شد که اگر مادرت را ببینم، حتماً خیلی عصبانی خواهد شد که آدم حتی نمی‌تواند به من یک ساعت هدیه دهد، بدون اینکه گلوله نخورم. داشتن زندگی مشترک با من، کار چندان ساده‌ای نیست.
zeinab
۶
تو بزرگ خواهی شد. به مدرسه خواهی رفت، به خانه باز خواهی گشت و اعلام خواهی کرد که دیگر نمی‌خواهی درس بخوانی، چون می‌خواهی از حالا «روی گروه موسیقی‌ت تمرکز کنی». یا قصد داری یک رستوران افتتاح کنی. یا یک مغازهٔ فروش وسایل موج‌سواری در تایلند. اجازه می‌دهی روی ابرویت چیزی پیرسینگ کنند، یا روی بازویت یک اژدها خالکوبی کنند و شروع می‌کنی به خواندن کتاب‌های فلسفی کاربردی. و این چیز خوبی است. ایرادی ندارد اگر در دوران جوانی رفتار احمقانه‌ای داشته باشی. این کار جوانان است.
fariba
۶
من از دست آن شخص که روی خودروام خط انداخته، عصبانی نیستم. خودرو فقط یک شیء است. و اشیا هرگز اجازه ندارند مهم‌تر از انسان‌ها باشند.
نازبانو
۵
اگر ثانیه‌ای حق انتخاب داشتم که مایلم در کدام لحظه عمر جاودانی داشته باشم، لحظه‌ای را انتخاب می‌کردم که شما دو نفر شادمانه پایکوبی می‌کنید.
آخرین برگ
۵
اگر به‌نظرت سخت‌گیر می‌آیم، یا باعث خجالتت هستم، اگر عادل نیستم، آن وقت از تو می‌خواهم به آن روز فکر کنی: روزی که به من نمی‌گفتی سویچ لعنتی‌ام را کجا پنهان کرده‌ای. و لطفاً به یاد بیاور که خودت شروع کردی!
._.
۵
پس سعی کن کسی را پیدا کنی که تو را به این دلیل که «همینی که هستی! کاریش نمی‌شه کرد!» دوست نداشته باشد؛ بلکه تو را با وجودی که «همینی که هستی!» دوست داشته باشد.
._.
۵
هیچ‌وقت مهربانی را با ضعف اشتباه نگیر. هرگز آدمی نباش که در یک شرکت تبلیغاتی با پنجره‌های پانوراما بایستد و معتقد باشد «خیلی مهربان» نوعی اهانت است.
الشن غلامی
۵
منظورم این است که تو را طوری دوست دارم، انگار تو، مثل قطارباری‌ای که از ریل خارج شده، تک‌تک سلول‌های بدنم را زیر می‌گیری. این عشق رشد نمی‌کند؛ بلکه حمله‌اش ناگهانی و غافلگیرکننده است. آدم هر روز در وضعیت بحرانی قرار می‌گیرد.