
امیرحسین
۵
وقتی به خیابان سِور، روبهروی مغازۀ بزرگ مسخرهای که از پیش ناامیدم میکرد، رسیدیم، راهم را به سمت یک کافه کج کردم.
«اجازه میدی؟ من قبل از جنگ به یک قهوه نیاز دارم...»
با اخم به دنبالم راه افتاد.
وقتی که دوباره با آیپدش ور میرفت به سختی جلوی خودم را میگرفتم که چیزی نگویم.
«شارل؟»
«بله.»
«به من میگی این چی میخونه... چون من یه چیزهایی میفهمم، اما همهش رو نه...»
«باشه.»
sogol
۴
«و همانطور که روی زبان، در دهان و در شکم زنبورهای عسل ثبت شده است که باید عسل خودشان را تولید کنند، در چشمها، گوشها، مغزهای استخوان، لُبهای مغز و همۀ سیستمهای عصبی بدن ما هم ثبت شده است که آفریده شدهایم تا آنچه را که از فرآوردههای زمین میخوریم به یک انرژی ویژه و با کیفیتی منحصربهفرد روی کرۀ زمین تبدیل کنیم. هیچ موجودی، تا آنجا که من میدانم، تنظیم نشده است برای اینکه مانند ما این جریان عجیب را تولید کند، که آن را تفکر، هوش، عقل، منطق، روح، ذهن، توانایی ذهنی، تقوا، نیکی، عدالت و دانش مینامیم؛ زیرا با وجود تنها یک ماهیت، هزار نام دارد. همهچیز در وجود ما قربانی آن شده است. ماهیچهها، سلامتی، چابکی اعضا، تعادل عملکردهای زیستی و آرامش زندگیمان تحت سلطۀ آن هستند. این ارزشمندترین و دشوارترین حالت پرورشدادن جسم است. شعله، گرما، نور، حتی زندگی، سپس، غریزهای لطیفتر از زندگی و اکثر نیروهای غیرقابلدرکی که قبل از ورود ما دنیا را به اوج میرساندند، در برخورد با این جریان جدید رنگ باختند.
نمیدانیم که ما را به کجا میبرد، از ما چه خواهد ساخت، ما از آن چه خواهیم ساخت.»
امیرحسین
۲
هرگز نخواهم فهمید این دختربچه از چه خطری جسته، نه اینکه واقعاً شایستۀ چه چیزی بود، اما میدانم که چقدر کار را برایم آسان کرد... پس از آن آخرین «جلسۀ داخل ساختمان»، دیگر خبری از او نداشتم. دیگر نمیآمد، در دسترس نبود، حتی بدتر از آن، ممکن بود دیگر همدیگر را نبینیم و آخرین پیشنهادهایم را بیهوده فرستادم.
اما با این وجود ذهنم را به خودش مشغول میکرد.
امیرحسین
۲
او را صدا زدند، وانمود کرد که تعجب کرده است، با مرواریدهای گردنبندش بازی کرد، جذاب بود، بیاعتنا و... اوه، چقدر ظالمانه بود... اما آرامشم را حفظ و دعوتش کردم که شنبۀ آینده به آژانس بیاید.
و، وقتی، بچهاش هدیهام، یعنی هدیهاش، را دید، و به او نشان دادم که چطور زیباترین خانۀ عروسکی دنیا را روشن کند، فهمیدم که قضیه خوب پیش میرود.
اما پس از اظهار شگفتیهای معمول، مامانش تقریباً مدت زیادی در حالت زانو زده باقی ماند.
ابتدا شگفتزده، بعد گرفته و ساکت، از خودش میپرسید قیمت این همه ساعت امید طاقتفرسا چقدر بود.
سُهاد
۱
اما زیرکی او را نداشتم، افسوس... گزندگی او را نداشتم. او هنوز به من یاد نداده بود که نسبت به بزرگسالان بیاعتماد باشم و هنگامی که زندگی موذیانه پیش میرود بیشتر دقت کنم.
ghazl
۰
و این، میفهمی، اولینباریه که چنین چیزی برامون اتفاق میافته... اولینبار... و در این مورد، همهمون وضعیتی یکسان داریم... رئیس و کارگر نداره... همه نابود میشن... مرگ میاد سراغمون. این دختر هرزه ما رو پودر میکنه... هیچ تکهای باقی نمیذاره. همه در برابرش ناتوانن. میدونی... من چشمهام رو به روش بستم و تا الان زندگیم اینطوری بوده... بله، البته، تو من رو میشناسی... همیشه این رنج رو تحمل کردم
Aa
۰
«زیباترین جشنها به محض اینکه صبح شود فراموش میشوند، زیباترین جشنها فقط در زمان جشن، جشن هستند
سُهاد
۰
مثل یک احمق خودم را در خطر انداختم: «که چی؟»
زیر لب گفت: «خودت خوب میدونی...»
بله، میدانستم. و به همین دلیل هر دو تا آخر ساکت شدیم.
حالا هوس هندزفریاش را کرده بودم، منی که ذهنم فقط پر از آشفتگیهای خودم بود.
نوسانهای پارازیتیام و بارانی کاملاً بیدزدهام.
وقتی به خیابان سِور، روبهروی مغازۀ بزرگ مسخرهای که از پیش ناامیدم میکرد، رسیدیم، راهم را به سمت یک کافه کج کردم.
«اجازه میدی؟ من قبل از جنگ به یک قهوه نیاز دارم...»
با اخم به دنبالم راه افتاد.
سُهاد
۰
کلر میپرسد: «خوبی؟»
«...»
«چته؟ رنگت کاملاً پریده. انگار با یه شبح چشم تو چشم شدی.»
او مینوشد.
آهسته میگوید: «شارل...»
«چیزی نیست. خیلی خستهام...»
مینوشد.
ترک میخورد. شکاف برمیدارد. بیشتر ترک میخورد. نمیخواهد.
روکش ترک برمیدارد، لولاها تسلیم میشوند، پیچها از جایشان درمیروند.
نمیخواهد. مبارزه میکند.
سُهاد
۰
شما نمیتوانستید این چیزها را بفهمید، هرگز نفهمیدید، اما وقتی شبها آنقدر طولانی بود، همنشینی آنقدر غیرقابلتحمل و ناظمهای مدرسۀ شبانهروزی آنقدر احمق بودند، آنجا چه چیزی برایم باقی میماند؟ شما.
شما زندگی من بودید.
نه، نتوانسته بودید این را بفهمید.
سُهاد
۰
و برای اینکه رویتان سایه بزنم خاطراتم را روی هم میساییدم تا وقتی که تپش قلبم را دوباره احساس میکردم درحالیکه بر جایگاه اختصاصی خودم در انتهای میز نشسته بودم
سُهاد
۰
بهنظر آنوک، تنها شایستگی ما این بود که نه بمیریم و نه بیمار شویم، بقیۀ چیزها هیچ اهمیتی نداشت. بقیۀ چیزها در پیِ این دو مورد میآمد.
