جملات زیبا از متن کتاب من پیش از تو | طاقچه
تصویر جلد کتاب من پیش از توsubscriptionAvailable

کتاب من پیش از تو

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۰۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
جوجو مویز، مهدی صائمی
انتشارات: 
انتشارات پر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
-Dny.͜.
۶۰
هیچ‌چیز دیگری این‌قدر که تو مرا خوشحال می‌کنی خوشحال نمی‌کند.
-Dny.͜.
۴۷
(من به این عقیده رسیده بودم که خداوند، خدای مهربان، درد و رنج‌های ما را می‌فهمد و گناهان ما را می‌بخشد.)
-Dny.͜.
۳۰
تو تنها چیزی هستی که باعث می‌شوی بخواهم هرروز صبح بیدار شوم.»
-Dny.͜.
۲۷
نمی‌دانستم که موسیقی می‌تواند چیزهایی را در درون انسان باز کند و انسان را به جایی ببرد که حتی آهنگسازش هم تصورش را نمی‌کرده است.
-Dny.͜.
۱۹
ترینا آرام گفت «اگر فکر کردی که از این به بعد با اون لیست احمقانه‌ات کمکت می‌کنم کور خوانده‌ای.» «خیلی خب. من اصلاً به کمکت احتیاج ندارم مفت‌خور.» این را گفتم و مجلهٔ رادیو تایمز را که بابا به طرفم پرت کرد جاخالی دادم.
-Dny.͜.
۱۷
موسیقی باعث می‌شد که تصوراتم به‌جاهای غیرقابل‌باوری برود
Rara,the real snowwhite
۱۷
می‌گویند وقتی کسی به سن‌وسال خاصی می‌رسد به گل و گیاه علاقه‌مند می‌شود، فکر کنم این حقیقت داشته باشد. احتمالاً این مطلب به چرخهٔ عظیم زندگی ربط دارد. رشد دوبارهٔ گیاهان بعد از زمستانی غمبار چیزی شبیه معجزه است، نوعی لذت در تفاوتی که هرسال وجود دارد، راهی که طبیعت برای نشان دادن بخش‌های متفاوتی از باغ در بهترین شکلش انتخاب می‌کند.
aseman
۱۶
اما اگر واقعاً عاشق کسی هستی وظیفه داری که پیشش بمانی؟ به او کمک کنی تا از افسردگی و غم عبور کند؟ در بیماری یا سلامتی، در همهٔ شرایط؟
-Dny.͜.
۱۴
«مطمئنی چیزی نمی‌خواهی برایت بیاورم عزیزم؟» مامان در کنارم با یک فنجان چای ایستاده بود. هیچ‌چیزی در خانهٔ ما نبود که نشود با یک لیوان چای حل‌وفصلش کرد.
-Dny.͜.
۱۳
بابا می‌گوید چهرهٔ متفکرانهٔ من وقتی نمایان می‌شود که می‌خواهم به دستشویی بروم.
*m*
۷
«فقط یک‌دقیقه صبر کن کلارک.» در صندلی‌ام چرخیدم. صورت ویل در تاریکی بود و نمی‌توانستم آن را خوب ببینم. «فقط صبر کن. فقط یک‌دقیقه.» حالت خوبه؟ نگاهم پایین‌تر آمد و به صندلی‌اش نگاه کردم، ترسیده بودم که حتماً کاری را اشتباه انجام داده‌ام و جایی از بدنش در صندلی فشرده یا گیرکرده باشد. «من حالم خوبه. فقط...» می‌توانستم ببینم که رنگ گردنش به نسبت کت‌وشلوار تیره‌اش کاملاً تغییر کرده است. «الآن نمی‌خواهم بروم داخل. فقط می‌خواهم همین‌جا بنشینم و مجبور نباشم فکر کنم که ...» آب دهانش را قورت داد. حتی در آن تاریکی هم مشخص بود که خیلی دارد به خودش فشار می‌آورد. «من فقط...فقط می‌خواهم حس مردی را داشته باشم که در یک کنسرت شرکت کرده و یک دختر قرمزپوش هم همراهش بوده. حداقل برای چند دقیقه دیگر.» دستگیره در را ول کردم. «حتماً.»
Katiraei
۷
او خودش است و تغییری نخواهد کرد. تو نمی‌توانی مردم را از چیزی که هستند تغییر دهی.
آسمان
۷
خاطرم هست به ستاره‌ها خیره شده بودم، حس می‌کردم که در عمق بی‌نهایت‌شان گم‌شده‌ام و زمین به‌آرامی دور سرم درست مثل عرشهٔ یک کشتی، در حال چرخیدن است.
آسمان
۷
تو مرا خوشبخت می‌کنی، حتی در بدترین وضعیت. من ترجیح می‌دهم با تو باشم حتی با تویی که فکر می‌کنی نابود شده‌ای تا این‌که با کس دیگری در این دنیا.
Katiraei
۴
یک دوست اگر در خودش عشق داشته باشد هنوز هم می‌تواند حس کند که می‌تواند راهش را ادامه دهد. ولی بدون عشق، ممکن است هزاران بار غرق شود.
Sina
۳
«کلاً زندگی زرده و تو فقط باید ازش لذت ببری!»
Rara,the real snowwhite
۳
او خیلی آرام گفت: «بله شدم. بله عاشق شدم.» همین‌که متوجه شدم چی گفتم آرزو کردم که ای‌کاش نگفته بودم.
Hossein shiravand
۳
برگ برنده با او بود چراکه دیگر هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشت،
Hossein shiravand
۳
«من هرگز و هرگز در مورد گذشته و کارهایی که کرده‌ام پشیمان نخواهم بود. چون وقتی انسان گرفتار چنین مشکلاتی می‌شود، خاطرات تنها چیزهایی هستند که می‌توانی به آن‌ها فکر کنی.»
aseman
۲
من این کار را انجام می‌دادم به این خاطر که به نظم و انضباط در یک سیستم اخلاقی عقیده داشتم. من باور داشتم که غلط و درستی وجود دارد، هرچند که ممکن است این باور من قدیمی به نظر برسد.
✩𝑽𝒊𝒐𝒍𝒆𝒕✩
۲
به او یادآوری کن که ما در مقامی نیستیم که تصمیم بگیریم کی به دنیا بیاییم و کی از دنیا برویم. این خداست که تصمیم گرفته زندگی دوستت را تغییر دهد. حتماً در آن حکمتی بوده و حتماً برای او در این شرایط جدید درسی وجود دارد...
Rara,the real snowwhite
۲
حین این‌که ریشش را می‌تراشیدم حالات چهرهٔ ویل را هم می‌خواندم، خطوطی که به سمت گوشهٔ دهانش کشیده می‌شد، خطوطی که برای کسی به سن او بسیار زود به وجود آمده بود. موهایش را از یک سمت صورتش کوتاه می‌کردم و جای بخیه‌هایی را دیدم که داستان‌های زیادی داشتند، شاید داستانهایی از تصادفش. سایه‌های بنفشی روی پوستش دیدم که نشان از شب‌هایی می‌داد که بی‌خوابی کشیده، شیارهایی بین ابروهایش بود که نشانی از درد بی‌صدا داشت. عطر و گرمایی آرامش‌بخش از بدنش ساطع می‌شد، عطر خمیر ریش‌تراشی و چیزی که فقط مخصوص خود ویل بود، رایحه‌ای متفاوت و گران‌قیمت. چهره‌اش کم‌کم نمایان شد و من داشتم تازه می‌فهمیدم که با چنین چهره‌ای چقدر برایش آسان است که کسی مثل آلیشیا را مجذوب خود کند.
fatemeh zahra
۲
خیلی سریع بهار از راه رسید، درست مثل‌اینکه زمستان مثل یک مهمان ناخوانده، سریع لباسش را تنش کرد و ناپدید شد، حتی خداحافظی هم نکرد. همه‌جا سبز شد، جاده‌ها در زیر نور آفتاب دوش می‌گرفتند، هوا به‌شدت معطر شده بود. در آسمان لطافت و دل‌نشینی خاصی وجود داشت، آواز پرندگان پس‌زمینهٔ زیبایی به روزهای بهاری می‌داد.
کاربر ۹۵۰۰۲۹۵
۲
احتمالاً فقط وجود دارم
yazahra
۱
سرش را از کتابچه برمی‌دارد و لب‌هایش را به زیر می‌اندازد. شاید سنش برای این کار کمی زیاد باشد ولی همین مدت کوتاهی که باهم بودند برای این‌که این حرکت زن بامزه و لوس باشد کافی است.
Rara,the real snowwhite
۱
در حین اینکه داشتم کارم را انجام می‌دادم فهمیدم که ویلچرش برای من مثل یک مانع است: درواقع این ناتوانی‌اش مانع از ورود هرگونه حالات و رفتارهای احساسی می‌شود. اما نه، نمی‌توانست این‌طور باشد. خیلی عجیب بود. غیرممکن بود که به کسی تا این حد نزدیک باشی، نرمی بدنش را در زیر انگشتانت حس کنی، در هوایی نفس بکشی که او تنفس می‌کند، صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورتت فاصله داشته باشد و درعین‌حال خیلی طبیعی و عادی باشی. وقتی‌که به سمت دیگر صورتش رسیدم حس بسیار عجیبی داشتم، انگار حریم شخصی و خط قرمزی را رد کرده‌ام.
Rara,the real snowwhite
۱
کتاب می‌گفت که زن‌ها مردها را نه به‌خاطر دوست داشتن انتخاب می‌کنند. کتاب می‌گفت که ماده‌های هرگونهٔ جانوری به دنبال قوی‌ترین نرها می‌روند تا شاید بهترین شانس زندگی را به بچه‌های خود بدهد. ماده نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد، این غریزه و طبیعت اوست.
کاربر ۹۵۰۰۲۹۵
۱
خب اینکه با کسی که هیچ‌وقت ندیده‌ای مقایسه شوی یه‌کم عجیب است.
مینا
۰
(من به این عقیده رسیده بودم که خداوند، خدای مهربان، درد و رنج‌های ما را می‌فهمد و گناهان ما را می‌بخشد.)
خوش
۰
باید بسیار آرام و آهسته به او می‌گفتم که اوضاع ممکن است تغییر کند، بهتر یا بدتر اما زندگی همچنان ادامه دارد. این‌که ما همگی بخشی از یک چرخهٔ بزرگ هستیم، حوادثی که برای درک آن‌ها فقط باید اهداف خداوند را شناخت