
Reza Kavoosi
۱۰
عشق باید یکدفعه و با فوران و افتخار به سراغ آدم بیاید، طوفانی از آسمانها که به زندگی فرود آید و در آن انقلاب کند، میل و اراده را مثل یک برگ ریشهکن کند و تمام قلب را به درون پرتگاه بیاندازد.
Travis
۸
عقاید فلسفیاش مانع سلیقههای هنری او نمیشد. از نظر او عقل نباید احساس را ضایع کند.
Travis
۸
آنچه را قبلاً خرافات به مردم قول داده بود، اکنون علم به مردم ارزانی کرده است.
Travis
۷
او با اینکه دوست داشت اِما صحبت کند، ولی شیفته سکوت او نیز بود.
Ghazal Hashemi
۷
اِما مرتبا و ناخودآگاه به فکر بچه فرو میرفت و دوست داشت بچه پسر شود؛ پسری قوی و سبزهرو. اسمش را جورج میگذارد و این فکر که بچه پسر باشد بهخاطر عکسالعمل ضعیف و ناتوانی گذشتهاش بود. یک مرد حداقل آزاد است و میتواند به شهرها و کشورهای مختلف سفر کند، از موانع و مشکلات عبور کند و طعم شیرینترین لذتهای دور افتاده دنیا را بچشد، ولی یک زن همیشه گرفتار است و نمیتواند. همیشه یک سدی جلوی راه اوست. در مقابلش ناتوانی جسمی و موانع قانونی وجود دارد. امید و آرزوی او مثل نقاب کلاهش به نخی بند است. در هر بادی میلرزد.
همیشه بعضی آرزوها او را به دنبال خود میکشانند و بعد بهخاطر رسم و رسوم جلوی او را میگیرند
Zohreh
۶
«به همین دلیل است که من مخصوصا شعرها را دوست دارم. و فکر میکنم شعر لطیفتر از شراب است و خیلی راحتتر اشک آدم را در میآورد.»
°•sara_hp•°
۶
من نمیتوانم خدایی را بپرستم که با عصایش در باغ قدم میزند، دوستانش را در شکم نهنگها جا دهد، در حال گریه کردن بمیرد و پس از سه روز دوباره زنده شود. این چیزها در نوع خودشان پوچ و بیمعنی هستند و کاملاً با قوانین فیزیکی که برای ما ثابت شده، متناقض است. بههرحال آن کشیشهایی که همیشه در جهالت گلآلود غوطهور هستند، مجبورند مردم را نیز با خودشان در جهالت غرق کنند.»
Zohreh
۳
رودولف گفت: «آه! همیشه وظیفه. حالم از این کلمه بههم میخورد. آنها یک مشت پیر بیکله با جلیقههای فلانل و ذکرگویانی که همیشه حرف مفت وظیفه وظیفه را در گوش آدم میگویند. آه! ژوپیتر! وظیفه هرکسی این است که احساس کند چه چیز بزرگ است و زیبایی را گرامی بدارد. وظیفه این نیست که تمام قوانین اجتماعی را که جامعه با رسوایی به ما تحمیل میکند را قبول کنیم. نه! نه! چرا باید در مقابل عشق و احساس فریاد نزنیم؟ مگر آنها زیباترین چیزها بر روی زمین نیستند. مگر آنها منبع شجاعت، اشتیاق، شعر، موسیقی، هنر و هر چیز دیگری در این دیار نیستند؟»
Travis
۳
او از پاکدامنی گذشتهاش همچون کسی که از خیانت پشیمان شده، پشیمان بود. و آنچه که هنوز در او باقی مانده زیر ضربههای خشمناک غرورش میغرید. و از همه پنهانکاریهای زشت و زنای فاتحانه خود لذت برد.
Nazanin :)
۳
مگر نه اینکه عشق مثل گیاهان هندی به خاک خوب و آب و هوای مخصوص نیاز دارد؟
°•sara_hp•°
۲
«من دین دارم، دین خودم را یا حتی بیشتر از این آدمهای متظاهر و حقهباز دارم. برخلاف آنها من خدا را میپرستم. من به ایزد متعال به یک آفریدگار به هر آنچه که ممکن است باشد اعتقاد دارم. به اینکه چه کسی ما را به این دنیا آورد تا تکالیفمان را بهعنوان شهروندان یا پدران خانواده انجام دهیم، اهمیت نمیدهم، ولی لزومی نمیبینم به کلیسا بروم تا لوحهای نقرهای را ببوسم، یا از جیب خودم یک عده آدم نالایق که بهتر از همه ما زندگی میکنند را پروار کنم. هرکسی میتواند مثل گذشتگان خداوند را در جنگل، صحرا یا حتی در حین تماشای این گنبد لایزال بشناسد. خدای من، خدای سقراط، فرانکلین یا ولتر و برانژهاست، و به دین ساویارد ویکار سوگند میخورم.
Sara Bahari
۲
او قبلاً زنی شاداب، خونسرد و مهربان بود، ولی با گذشت زمان تبدیل به زنی بداخلاق، تندخو و غرغرو شده بود. (مثل شرابی که در معرض هوا قرار بگیرد و تبدیل به سرکه شود.)
Sara Bahari
۲
او خیلی زشت بود و مثل کنده هیزم خشک و لاغر بود. صورتش همچون بهار پرغنچه مملوء از جوش بود! مسلما مادام بوک شانسی برای آمدن خواستگار نداشت.
Travis
۱
او در آرزوی خود اشتباه میکرد و هوسرانیهای زندگی تجملاتی را با احساسات قلبی خود و زیبایی رفتار را با خوشایندی احساسات یکی میدانست.
Sara Bahari
۱
«چقدر خوبه که خونه باشم! چقدر زیر درخت راش بودن لذتبخشه!»
Masoud
۰
بار دیگر اِما از مراقبت خدمتکاران در خانه احساس رضایت کرد، ولی بعد از روستا متنفر شد و دلش برای صومعه تنگ شد. وقتی شارل برای اولینبار به برتو آمد، اِما فکر کرد که اشتباه کرده و در صومعه چیز بیشتری برای یاد گرفتن و احساس کردن ندارد.
Travis
۰
کمکم عشقش بهخاطر دوری سرکوب شد و حسرت زیر عادت خاموش شد.
Travis
۰
از آن لحظه به بعد زندگیاش پر از دروغ شد که برای پنهان کردن عشقش بهکار میبرد. دروغ برایش یک نیاز، یک دیوانگی و لذتی داشت که اگر بهطور مثال میگفت "دیروز از سمت راست جاده گذشتم." بهطور قطع از سمت چپ گذشته بود.
حسین احمدی
۰
در تنهایی خود تمام احساسات خرد شده و غرور شکستهاش را در مغز بچه متمرکز میکرد و برای پسرش آرزوهای بزرگی داشت. او را بلندقد، باهوش و مشغول در مقام یک مهندس یا در اداره دادگستری میدید.
به او خواندن و نوشتن یاد داد، حتی به او یاد داد با یک پیانوی قدیمی دو یا سه آهنگ کوچک را بنوازد، ولی آقای بواری که به خواندن و نوشتن اعتقاد زیادی نداشت، میگفت: "این کارها ارزشی ندارد! آیا آنها برای اینکه او را به مدرسه دولتی بفرستیم برنامهای دارند؟ برای او حرفهای به ارمغان میآورند و یا او را در شغلی مشغول میکنند؟ از این گذشته یک مرد همیشه
ندا مسعودی
۰
و در سکوت مثل مرد شکستخوردهای که از میان پنجره به مردمانی که در خانه قدیمی او غذا میخورند نگاه میکند، خوشبختی پسرش را تماشا میکرد. او رنجها و مشکلاتش را بهصورت خاطرات به یاد شارل میآورد و این رنجها را با کوتاهیهای اِما مقایسه میکرد و در نهایت به این نتیجه میرسید که عشقورزی زیاد به اِما اصلاً منطقی نیست.
naarvan.bookworm
۰
آقای بواری که به خواندن و نوشتن اعتقاد زیادی نداشت، میگفت: "این کارها ارزشی ندارد! آیا آنها برای اینکه او را به مدرسه دولتی بفرستیم برنامهای دارند؟ برای او حرفهای به ارمغان میآورند و یا او را در شغلی مشغول میکنند؟ از این گذشته یک مرد همیشه با گستاخی و پرروئی در دنیا موفق میشود."
Sara Bahari
۰
پسر بیچاره کاملاً گیج و سردرگم شده بود، تا جاییکه نمیدانست کلاهش را در دست بگیرد یا روی زمین بیندازد و یا اینکه روی سرش بگذارد.
Sara Bahari
۰
کلاهش ترکیبی از انواع کلاه "پوست خرس"، "نتاکو (کلاه بلند نظامی)"، "نمدی"، "کلاه پوست خوک آبی" و "کلاه شب کتانی"، یکی از اونچیزهای زشت و بیارزش که زشتی آن مثل چهره افراد احمق، حالات عمیق آن را نشان میداد، بود.
Sara Bahari
۰
شارل کارهای روزانه خود را مثل اسب آسیابی که با چشمان بسته به دور خود تاب میخورد، انجام میداد؛ کارهایی که هیچ چیزی از آنها نمیدانست.
