من سرم را به دیوار تکیه میدهم. پیرمردی کنارم مینشیند:
ـ برای پسرت آمدهای؟
از ته گلو پاسخ میدهم:
ـ بله، پدرجان! گفتند شهید شده.
میگوید:
ـ پسر اول من هم شهید شده.
تسلیت میدهم و میپرسم:
ـ توی همین جنازههاست؟
پاسخ میدهد:
ـ نه، سهماه پیش او را دفن کردیم. برای پسر دومم آمدهام! او هم شهید شده. پسر سومم هم زخمی شده و الان روی تخت بیمارستان خوابیده!
اشکهای روانش را که روی گونههایش میبینم، غم خودم را فراموش میکنم؛ با این حال، دلداریام میدهد:
ـ بیتابی نکن، داداش! همه این شهدا پسرهای ما هستند؛ پسر من و شما ندارد.
عجب صبر و تحملی دارد این پیرمرد؟! از خودم یادم میرود و به او فکر میکنم.