خداحافظ کرخه
داوود امیریان
با التماس من، سرش را بلند کرد. قطرات اشک روی گونههایش لغزید و به زمین ریخت. مردد بود. در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، گفت: «باز هم از کاروان شهدا عقب ماندیم... چند نفر دیگه از بچههای دسته ۳ گروهان نینوا پرشیب شهید شدند. حاج حسین هم...»
لبانش میلرزید و نمیتوانست حرفش را تمام کند. دستش را فشردم و به تمنا در او خیره شدم که: «مگه من و تو توی گردان از هم بیگانه بودیم؟ حرفی نمیموند که به هم نگیم. حالا چی شده؟ چرا راحتم نمیکنی؟»
مهدی با علامت سر حرفهایم را تأیید کرد و آهی کشید و گفت: «حاج حسین هم به آرزوش رسید... حضرت زهرا(س) او را به غلامی قبول کرد.»