جملات زیبا از متن کتاب تا هنوز: داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای دفاع مقدس | طاقچه
تصویر جلد کتاب تا هنوز: داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای دفاع مقدسsubscriptionAvailable

کتاب تا هنوز: داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای دفاع مقدس

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدعلی محمدی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ali fattahi
۱
پشت خاکریز تازه‌واردها کلافه‌اش کرده بودند. دستور داد قبل از اینکه تار و مار شوند پشت خاکریز سنگر بگیرند. رفت و برگشت و اثری از آن‌ها ندید. خود را بالای خاکریز رساند و دید که آن طرف در تیررس عراقی‌ها دراز کشیده‌اند. داد زد: «برگردین این طرف.» با تعجب گفتند: «خودتون گفتین بریم پشت خاکریز!»
ali fattahi
۰
باید از قله بالا می‌رفتیم و جایگزین نیروهای خط‌شکن می‌شدیم. نفر جلویی پشت پیراهنش نوشته بود: «بیچاره ترکش». تو فکر این جمله بودم که صدای سوت خمپاره آمد و چیز سنگینی توی سرم خورد. بعد از مدتی درد کشیدن چشمم را باز کردم. تابلوی کنار جاده بود که رویش نوشته بودند: «لبخند بزن برادر!»
ali fattahi
۰
از به هم خوردن دندان بعد از شکستن حصر آبادان به بوکان آمدیم. منطقه بسیار ناامن و سرد بود. نگهبان بودم و تاریکی و ترس حکم می‌کرد به طرف هر کسی که نزدیک می‌شد شلیک کنم. گلنگدن کشیدم و ایست دادم. سیاهی جواب داد: «منم عبدالحمید. اومدم بگم یه فکری برای سروصدای به هم خوردن دندونات بکن.»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
بالای سنگ قبری که نوشته‌ای نداشت، نشست. دور و برش را پایید و آهسته گفت: «سلام، بالاخره اینجا رو خریدم و به همه گفتم قبر خودمه.» احمدمون همه‌ش می‌گه: «بابام یه دستش پیش خداست.» اما خودم همه‌ش نگرانم که نکنه یه دستم تو بهشت باشه و خودم سر از جای دیگه دربیارم.
محمدرضا
۰
کمپوت گیلاس قبل از تقسیم کمپوت‌ها کاغذ دورشان را می‌کندیم و این جوری گیلاس‌ها نصیب هر کس که می‌شد، حرفی نبود. کمپوت‌ها را تازه تقسیم کرده بودیم که نیروهای جدید اطلاعات ـ عملیات با جیپ‌های پاترول از راه رسیدند. دوازده نفر بودند و بچه‌های هر واحد یک کمپوت برای پذیرایی از آن‌ها باز کردند. همه کمپوت‌ها گیلاس بودند.
محمدرضا
۰
صبح روز بعد مسئول محور ماشه را چکاند و خبری نشد. قبضه را عوض کرد. دوباره نشانه گرفت و چکاند. باز هم خبری نشد. بچه‌های آخر ستون خود را باخته بودند. عقب نشستیم و نماز صبح را خواندیم. چند نفری که روی تپه نگهبانی می‌دادند با عجله خبر آوردند: «اونایی که دیشب نتونستیم با آرپی‌جی بزنیم، خودی بودند.»