اولین روزی که به همراه عدهای از دوستان به آسایشگاه هفده منتقل شدم، با دیدن آن همه اسیر در آن آسایشگاه متعجب شدم و با خود گفتم هنگام خواب چطور این همه اسیر در کنار یکدیگر جا میگیرند!
به خاطر خستگی روحی، شب اول زود به خواب رفتم. ناخودآگاه نیمههای شب از خواب بیدار شدم. صدای زمزمهای به گوش میرسید. از جای خود بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. با بهت و ناباوری تمام، دیدم که حدود سهچهارم آسایشگاه به صورت انفرادی مشغول مناجات و خواندن نماز شب و تلاوت قرآناند. نزدیکترین فردی که کنارم نشسته بود پرسید: «حالت بهتر شد؟» از خجالت دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا در خود فروببرد. با شرمندگی جواب دادم: «بله!» پرسیدم: «بچهها هر شب این برنامهها را دارند؟» گفت: «بله!» دیگر جواب سؤالی را که غروب درباره تنگی جا در ذهنم نقش بسته بود، گرفته بودم. اکثر بچهها تمام طول شب را در حال مناجات با معبود خود بودند. ارزش این مناجات وقتی برایم بیشتر شد که دیدم عراقیها استراحت در روز را برای بچهها مطلقاً ممنوع کردهاند تا با وجود فعالیتهای روزانه، دیگر تاب و توان بیدار ماندن در شب برای کسی نماند.