من مثل دختری هستم که تو منتظر دیدنش در یک اتوبوس شهری هستی، درحال خواندن کتابی در مورد گیاهان یا جغرافیا. شاید یک تور روی موهای قهوه ای روشنم به سر کرده باشم. ممکن است مرا به دلیل رعشه ی دستان، ضربات پا و گزیدن لبم یک دانشجوی پرستاری یا یک تایپیست در نظر بگیرید. هیچ چیز بخصوصی ندارم. برای من سادهاست که این دختر را تصور کنم، یک غریبه، همزادی آرام و جوان از خودم، که دارد یک کیف چرم معمولی حمل میکند و یا درحال خوردن یک بستهی کوچک بادام زمینی است، که دارد آنها را بین انگشتان دستکشش میچرخاند، داخل لپهایش میمکد و دلواپس به بیرون از پنجره زل زده است. نور خورشید روی صورت لاغرم میافتاد، سایهای که سعی کرده بودم با آن صورتم را بپوشانم بیش از حد برای چهرهی رنگ پریدهام، صورتی بود. من دختری لاغر، با ظاهری نامرتب، حرکاتی ناگهانی، بدون اعتماد به نفس و خشک مزاج بودم. رنگ پس زمینه صورتم تیره بود با جای جوش های نرم و تو رفتهای که هرگونه شوق یا جنون مدفون در زیر آن چهرهی سرد و مرگبار نیوانگلند را محو میکرد. اگر عینک میزدم ممکن بود باهوشتر بهنظر بیایم، اما برای باهوش بودن بیاندازه بیحوصله بودم.