ما دیگر هیچ حرفی به هم نزدیم، اما در آن لحظه بهخوبی میدانستیم که چه اتفاقی خواهد افتاد.
نوشیدنیهایمان را تمام کردیم انگار که هیچ اتفاق مهمی نیست، اما میدانستیم.
میدانستیم و هرکدام میدانستیم که دیگری هم میداند.
میدانستیم که این آخرین شانس ما است و ما انتقاممان را از تمام آن سالهای تنهایی میان تمام هرزهها و اراذل دنیا میگرفتیم.
بله، هیچ نگفتیم و از پنجره به بیرون نگاه کردیم تا فشار عصبی را کم کنیم، اما میدانستیم.
میدانستیم که حقیقت دارد و ما هم زیبا هستیم.