جملات زیبای کتاب خاطرات سگ عراقی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاطرات سگ عراقی

بریده‌هایی از کتاب خاطرات سگ عراقی

انتشارات:نشر نیماژ
امتیاز
۴.۴از ۹ رأی
۴٫۴
(۹)
جمله‌ای را به‌یاد می‌آورم که زمانی آن را شنیدم: «هرچه از وطن‌مان دورتر شویم، بیشتر آن را می‌شناسیم.» من اکنون آن جمله را کاملاً درک می‌کنم.
k.hashemzade
. جمله‌ای را به‌یاد می‌آورم که زمانی آن را شنیدم: «هرچه از وطن‌مان دورتر شویم، بیشتر آن را می‌شناسیم.» من اکنون آن جمله را کاملاً درک می‌کنم.
مهدی
«اگر سگی دُم تکان داد به تکان دادن دمش اعتماد کن، اما به سر و دُم تکان دادن مردم اعتماد نکن. شاید نان به نرخ روزخور خیانت‌پیشه‌ای باشد.»
محمد مهدی بابلی
وای چقدر دردناک است اگر هر کسی بدون تفکر و اندیشه، فقط یک چهارپا باشد... خشم و کینه دو محرکی هستند که در این دنیا وجود دارند... این چه دنیایی است!؟ جهنم واقعی که نشانی از مهر و محبت در آن نیست، جهنم واقعی همین جاست... جهنمی که ما زندگی‌اش می‌کنیم... جهنمی که ما... ما آن را ساخته‌ایم، ما همزمان جلادان و قربانیانش هستیم.
k.hashemzade
به یاد دارم معلم داشت حکمتی از مردی به نام احنف‌بن‌قیس را برایم بازگو می‌کرد: «اگر سگی دُم تکان داد به تکان دادن دمش اعتماد کن، اما به سر و دُم تکان دادن مردم اعتماد نکن. شاید نان به نرخ روزخور خیانت‌پیشه‌ای باشد.»
k.hashemzade
لحظه‌ای را به یاد آوردم که معلم مطلبی را از یک رمان برایم خواند، البته نام رمان یادم نمی‌آید، می‌گفت: «امیدی نداریم. در سختی‌ها و مصیبت‌ها، شرارت پنهان‌شده در درون‌مان را بازمی‌گردانیم و با کم‌ترین تکان از آن بهره می‌گیریم، مثل این‌که هرگز آن را رد نکرده بودیم. این همان حسی است که در روزهایی که بر من گذشتند دقیقاً به آن فکر کردم، حتی سایه‌ام را هم از خودم دور می‌کردم.»
k.hashemzade
می‌گفت: «هر کسی فرزند وطن خود است، اما بعضی‌ها مثل من، فرزند بیش از یک وطن هستند، ولی هنوز هم دلم برای خانواده‌ام تنگ می‌شود.
k.hashemzade
از موجوداتی ساده به مخلوقاتی وحشی، شرور و زشت تبدیل شده‌ایم. ویرانی، خون‌ریزی و...را می‌بینیم بدون این‌که کَکمان بگزد، به مرگ و قتل اصرار داریم، مثل این‌که مرگ واقعیت هر چیزی است...
k.hashemzade
وای چقدر دردناک است اگر هر کسی بدون تفکر و اندیشه، فقط یک چهارپا باشد... خشم و کینه دو محرکی هستند که در این دنیا وجود دارند... این چه دنیایی است!؟ جهنم واقعی که نشانی از مهر و محبت در آن نیست، جهنم واقعی همین جاست... جهنمی که ما زندگی‌اش می‌کنیم... جهنمی که ما... ما آن را ساخته‌ایم، ما همزمان جلادان و قربانیانش هستیم.
محمد مهدی بابلی
وای چقدر دردناک است اگر هر کسی بدون تفکر و اندیشه، فقط یک چهارپا باشد... خشم و کینه دو محرکی هستند که در این دنیا وجود دارند... این چه دنیایی است!؟ جهنم واقعی که نشانی از مهر و محبت در آن نیست، جهنم واقعی همین جاست... جهنمی که ما زندگی‌اش می‌کنیم... جهنمی که ما... ما آن را ساخته‌ایم، ما همزمان جلادان و قربانیانش هستیم.
zeinab niazmand
«هر کسی فرزند وطن خود است، اما بعضی‌ها مثل من، فرزند بیش از یک وطن هستند، ولی هنوز هم دلم برای خانواده‌ام تنگ می‌شود.»
محمد مهدی بابلی
از تو بعید است دوست من! همه‌چیز تمام می‌شود، اخبار را پیگیری نمی‌کنی؟ این‌بار فقط چند روز به او مهلت داده‌اند و بس... جنگ واقعی به‌زودی آغاز می‌شود. آرزو می‌کنم این اتفاق بیفتد، وعده‌ها خسته‌مان کردند. به زودی حرفم به واقعیت بدل می‌شود... آن‌وقت نفس می‌کشیم.
محمد مهدی بابلی
هرروز که می‌گذشت معلم می‌گفت این هفته واقعاً نجات پیدا می‌کنیم. با این‌همه، همه‌چیز به ورود نیروهای خارجی مربوط می‌شد. معلم در همه‌ی حرف‌هایش نسبت به آن ویرانی که در پی این قضایا رخ می‌داد، هشدار می‌داد. من شخصاً حرفش را نمی‌فهمیدم، فقط مشتاق بودم اتفاقات را ببینم.
محمد مهدی بابلی
صحنه‌ی شادی و هلهله‌ی مردم مرا شگفت‌زده کرد. ترانه و رقص و آواز، خیابان‌ها، بام خانه‌ها و میدان‌های شهر را در بر گرفته بود. من آن‌ها را نمی‌شناختم. فریادهایی را شنیدم که حتی تصور نمی‌کردم روزی مثل آن‌ها را بشنوم. فریادهایی که ظلم و ستم را محکوم می‌کردند و از سقوط دیکتاتور خوشحال بودند.
محمد مهدی بابلی
از دنیا و کشورمان کاملاً بی‌خبر بودیم. آن‌چه در طول شب‌ها و روزها می‌شنیدیم فقط صدای آژیر، توپ و تانک بود. در خانه‌مان که به ما بازگشته بود بودیم، اما از اتفاقات بیرون اطلاعی نداشتیم. برق ما هم پس از ویرانی سراسری مثل بقیه‌ی مردم قطع شده بود. برنامه‌های تلویزیون را نمی‌دیدیم، خبری از رادیو هم نبود، حتی یک روزنامه هم به دست‌مان نمی‌رسید. ارتباط‌مان با دنیا کاملاً قطع شده بود. صدای بمباران‌ها، انفجارها و رفت‌وآمد مردم هیجان‌زده در خیابان‌ها و باغ‌های مجاور، تنها اخباری بود که داشتیم.
محمد مهدی بابلی
کمک‌راننده به گورکن گفت: «کارت رکود پیدا نمی‌کند، جنازه‌ها، خیابان‌ها، خانه‌ها و رودخانه‌ها را پر کرده‌اند نه شهر و نه هیچ جای دیگری از تسویه‌حساب‌ها، قتل و خون‌ریزی در امان نمی‌ماند.»
محمد مهدی بابلی
به پیش می‌رفتیم و به زندگی ادامه می‌دادیم تا فقط بدانیم به کجا می‌رویم. در پی یافتن رهایی بودم که وجود نداشت یا حداقل به ما که در این سرزمین در حال احتضار بودیم، نمی‌رسید.
محمد مهدی بابلی
اما تنها چیزی که آن را شناختم و از کودکی به من آموختند و مجبورم تا آخرین لحظه نسبت به آن قیام کنم، این است که به بهترین شکل قیام کنم یا به بدترین شکل بمیرم، و این همان کاری است که تا پایان باید انجام دهم... پایان نه چیز دیگری!
محمد مهدی بابلی
«فرار کن.»، «فرار کن.» برادرم این حرف را زد، اما یادم رفت از او بپرسم چطور فرار کنم برادر؟ چطور فرار کنیم از حافظه و خاطره‌های پراکنده‌مان؟
محمد مهدی بابلی
جمله‌ای را به‌یاد می‌آورم که زمانی آن را شنیدم: «هرچه از وطن‌مان دورتر شویم، بیشتر آن را می‌شناسیم.» من اکنون آن جمله را کاملاً درک می‌کنم.
محمد مهدی بابلی

حجم

۱۴۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۱۸۴ صفحه

حجم

۱۴۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۱۸۴ صفحه

قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان