جملات زیبای کتاب نوروزنامه؛ اثر منثور حکیم عمر خیام | طاقچه
تصویر جلد کتاب نوروزنامه؛ اثر منثور حکیم عمر خیامsubscriptionAvailable

کتاب نوروزنامه؛ اثر منثور حکیم عمر خیام

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
عمر خیام
انتشارات: 
طاقچه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Dexter
۱۴
اکنون که جهان را بخوشی دسترسیست، هر زنده دلی را سوی صحرا هوسیست. بر هر شاخی طلوع موسی دستیست در هر نفسی خروش عیسی نفیست.
S
۱۳
اسفندارمَذ ماه، این ماه را بدان اسفندارمَذ خوانند که اسفند به زبان پهلوی میوه بود یعنی اندرین ماه میوها و گیاهها دمیدن گیرد، و نوبت آفتاب به آخر برجها رسد به برج حوت،
Dexter
۱۰
بر چهره گل نسیم نوروز خوشست، در صحن چمن روی دلفروز خوشست، از دی که گذشت هرچه گوئی خوش نیست، خوش باش و ز دی مگو، که امروز خوشست.
ajafari315
۹
شک نیست که خیام مردی آزاده فکر بود و ممکن نبود که به اعتقادات تعبدی و محدود مذهبی که جز معزول کردم پیغمبر عقل معنایی ندارد تن در دهد. هیچ‌گاه از اظهار این عقیده خویش که این دین بر آن دین برتری و رجحائی ندارد خودداری نمی کرده؛ به کعبه و کلیسا و سبحه و زنار و بتکده و مسجد و کنشت اعتنائی نداشته و جملگی را به یک چشم می‌نگریسته؛ همه آنها را ساخته فکر بشر و وسیله خوشگذرانی و افسار خر سواری مشتی شیاد میدیده و بسیار کوچکتر از آن می‌دانسته که فکر خویش را مصروف بحث در آنها نماید
S
۷
هر که زر را بی آنک در خنبره یا چیزی مسین یا آبگینه نهد همچنان در زیر زمین دفن کند چون بعد از سالی بر سر آن رود زر را باز نیابد پندارد که کسی برده است، ندزدیده باشند لیکن به زیر زمین رفته باشد، از بهر آنک زر گران باشد هر روز فروتر همی رود تا بآب رسد. و اندر قوّت زر حکایتها اندکی یاد کنیم.
Dexter
۳
روزیست خوش و هوا نه گرمست و نه سرد، ابر از رُخِ گلزار همیشوید گَرْد، بلبل، به زبانِ پهلوی، با گلِ زرد فریاد همی‌زند که: «می باید خورد!»
S
۳
حکایت، گویند یَزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت، تیری بیامد و بر نگینۀ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و بزمین درنشست، و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد هرچند تجسس کردند پدید نیامد، وی از ان غمناک و به اندیشه شد که این چه شاید بود، چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تدویل نمی‌دانست، و آنک لختی دانست نیارست گفت، پس از ان بس روزگار نیامد که بمرد، ملک از خاندان او برفت،
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۱
عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون‌اند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افگندی یا شهری یا دیهی یا رباطی یا قلعه‌ای، یا رودی براندی، و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او [ و]آن کس که بجای او بنشستی بر تخت مملکت، چون کار جهان بر وی راست گشتی، بر هیچ چیز چنان جَد ننمودی که آن بناء نیم کردۀ آن پادشاه تمام کردی، یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم،
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
فردوس دمی ز وقت آسوده تست و دوزخ شرری از رنج بیهوده‌ات.»
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
من دامن زهد و ته به طی خواهم کرد با موی سفید قصد میخواهم کرد پیمانه عمر من بهفتاد رسید این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
زر اکسیر آفتابست و سیم اکسیر ماه
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
شرف زر بر گوهرهائ گدازنده چنان نهاده‌اند که شرف آدمی بر دیگرحیوانات، و از خاصیتهاء یکی آنست که دیدار وی چشم را روشن کند، و دل را شادمان گرداند، و دیگر آنک مرد را دلاور کند، و دانش را قوت دهد.
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
قلم را دانایان مشّاطۀ ملک خوانده‌اند و سفیر دل، و سخن تا بی قلم بود چون جان بی کالبد بود