ما موجهایِ کوچکِ از یاد رفتهایم
زینب هاشمزاده
پاییزی من، بلند شو! ساعت خواب!
از کوچۀ ما بهار آمد، رد شد
آفتاب
سفر کردیم با پای پیاده
سیاهی پرسه میزد روی جاده
و ما تا انتهای جاده رفتیم
شکسته، خسته، اما ایستاده
آفتاب
در این دوران وانفسای تردید
خوشا! چشمی که جور دیگری دید
فقط کافی نباشد شستنِ چشم
بیایید آسمانیتر ببینید
roshana
در این دوران وانفسای تردید
خوشا! چشمی که جور دیگری دید
فقط کافی نباشد شستنِ چشم
بیایید آسمانیتر ببینید
roshana
آن مرد عبا به دوش برخواهد گشت
در هیئت گلفروش برخواهد گشت
این کوچه و این پنجره ایمان دارند
آن عابر سبزپوش برخواهد گشت
roshana
خواهید به افلاک قدم بگذارید
بر رویِ زمینِ پاک قدم بگذارید
اینجا دل پارهپارهای گم کردیم
آرام بر این خاک قدم بگذارید
roshana
یا غم شده سرریز در این قهوۀ تلخ
یا ریخته پاییز در این قهوۀ تلخ
تو رفتهای و با دل من حل شده است
یک عصر غمانگیز در این قهوۀ تلخ
roshana