
کتاب افسردگی، اختلال دوقطبی و چند بیماری دیگر
پدیدآورندگان:
سیدفرنام قدیمیانتشارات:
انتشارات پر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
zeinab
۲۹
سالینجر در «ناتور دشت» گفته بود «مردم همیشه برای چیزها و آدمهای عوضی دست میزنند.»
چقدر درست گفته بود و چه عمیق احساسش میکردم.
Behrouz Nobakhsh
۲۱
پزشک چه میفهمید درد من چیست؟ آنها چندتا کتاب خوانده بودند اما من با این مرض زندگی میکردم... مگر نگفته بودند که تجربه از علم بالاتر است؟!
min
۲۱
یه جور بدی دلم گرفت. دوست داشتم برم مشهد و تو حرم آقا بشینم گریه کنم، ولی پول نداشتم.
"Mhsi"
۲۱
میدونی دکتر کمحرف که باشی، تودار باشی، فکر میکنن خری، ردت میکنن بری. آدم باید رودار باشه، من نیستم.
min
۱۹
«آدمهایی که از تنهایی میترسند عزتنفس ندارند.»
zeinab
۱۶
به دنبال زندگی کردن در جهانی بودم که متعلق به افرادی بود که من از آنها بیزار بودم و هیچ ربطی به آنها نداشتم.
هیچگونه استعدادی برای زندگی میان آنها نداشتم و همه چیزش برایم کِسِلکننده بود. حتی حوصلهٔ پدر و مادرم را هم نداشتم و از بستگان آنها هم بیزار بودم. اینکه برادر مادرم که اصطلاحاً دایی من است، یا عمو و زن و بچههایش به من چه ربطی داشتند را نمیفهمیدم.
mahil
۱۶
«زمان توهمی دنباله دار است!»
علیرضا
۱۶
آنها به سبب قهرمانی شیفتهٔ من بودند. اگر این همزاد نبود و من همان مصدومِ آواره بودم، هیچکدام سمتم نمیآمدند
zeinab
۱۵
از نظر آنها من یک احمق افسردهٔ منزوی بودم! چه فرقی میکرد که چه غلطی بکنیم وقتی نهایتاً باید همگی بمیریم و فراموش بشویم؟
"Mhsi"
۱۳
«آدمهایی که از تنهایی میترسند عزتنفس ندارند.»
این را در کتابی خوانده بودم؛ فکر میکنم از گوستاو فلوبر بود.
:)
۱۱
به راستی چرا من در کرهٔ زمین هستم؟ چرا در این قسمتش؟ چرا در این شهر و این اقلیم؟ الآن در سیارههای دیگر چه میگذرد؟ کسی زندگی میکند؟ مثل مردم سیاره ما حالبههمزن هستند؟ آنها هم دنبال ماشین گرانقیمت و خانه در شمال شهر میروند؟ ابعاد زمانی چگونه شکسته میشود؟ آیا زمان یک چیز مَندرآوردی نیست مثل بقیهٔ چیزها؟
انیشتین گفته بود «زمان توهمی دنباله دار است!»
داشتم دیوانه میشدم و هر شب با این سؤالها کابوسهایم بیشتر میشد.
min
۱۰
تفکرات من در هر زمینهای برای همه گنگ بود و بیمعنی..!
همین، به مرور زمان مرا به انزوا کشاند.
min
۱۰
دکتر میدونی!؟ خیلی وقته هیچی دلم رو خوش نمیکنه، فقط بعضی وقتها یه گیتار گرفتم، بلدم نیستم، ورش میدارم همینجوری ناشیانه میزنم. یه صدای قشنگی ازش درمیاد که یه کمی حالم رو یه جوری میکنه که بلد نیستم توضیحش بدم.
乙_みG
۱۰
همیشه در شرایط ناگوار میخوابیدم.
.
۱۰
دنیا هنوز هم برای من جای کوچیک و حالبههمزنی بود.
آترین🍃
۱۰
وقتی آدم لم میده رو تختش یا کاناپه، حس میکنه سلطان تمام جهان هست و کل دنیا رو میخواد یه نفره فتح کنه. بعد به خودش میاد، میبینه هوا داره روشن یا تاریک میشه و فقط یه پاکت سیگار رو تموم کرده. از اینهمه حماقت بدم میاد.
min
۹
ناگهان یک موزیک به نوعی من را از جا میکند که میخواستم تمام دنیا را در همان لحظه فتح کنم و متقابلاً ضدحال یا یک نظر منفی از جانب نزدیکان چنان سرد و خاموشم میکرد که مانند خاکستر روی زمین میریختم!
farbod
۹
آری! همین بود. آدمهای ضعیف متکّی به دیگرانند و آدمهای قوی متکّی به بینهایت.
"Mhsi"
۹
سالینجر در «ناتور دشت» گفته بود «مردم همیشه برای چیزها و آدمهای عوضی دست میزنند.»
چقدر درست گفته بود و چه عمیق احساسش میکردم.
پسر پاییز
۹
هرگز دوایی برای تسکین کامل مغزم پیدا نکردم.
نوشیکا😉
۸
وقتی بدنم میلرزید دوست داشتم حرف بزنم...
اما کسی را نداشتم که بخواهم یا بتوانم صحبتی با او داشته باشم. بنابراین (اینجور مواقع) کاغذهای زیادی را سیاه میکردم و بعدش به حال خودشان میگذاشتمشان یا بعداً دور میانداختم.
هوا سرد نبود اما بدن من میلرزید و از درون وحشتناک رعشه داشتم. کلونازپام را از روی میز تلویزیون برداشتم و زیر زبانم گذاشتم. معمولاً یک ساعتی آرامترم میکرد ولی هرگز دوایی برای تسکین کامل مغزم پیدا نکردم.
فهمیده بودم که همه چیز از سمت مغز است و علم اثبات کرده که روح وجود ندارد و کنشهای مغزی است که واکنشهای جسمی و درونی را شکل میدهد اما دوست داشتم که روحم را انکار نکنم و به روحم پایبند باشم.
پزشکها با آزمایشهای مختلف و آنسفالوگرافی و تستهای پیاپی، چندین بیماری دهنپُرکن روانی را به من نسبت داده بودند که حول و حوش همان دیوانگیِ خودمان میگشت.
به عقیدهٔ آنها من یک بیمار دوقطبی افسرده بودم
Fatemeh Karimian
۸
هوا گرم بود و کولر هم درست و حسابی کار نمیکرد. تعمیرکار عوضی چند روزی بود که من رو سر کار میگذاشت، از این رو تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشوم و درستش کنم، پس جعبهابزار را برداشتم و به سراغش رفتم.
هدیهٔ دریا
۸
دنیا با تمام زشتیها و نامردها و نامردیهاش میتواند ذرهای و فقط ذرهای، جا برای آدمهای درستکاری باشد که سخت تلاش میکنند و متکّی به قدرت بینهایت، یعنی خدا هستند.
آری! همین بود. آدمهای ضعیف متکّی به دیگرانند و آدمهای قوی متکّی به بینهایت.
min
۷
در غیابم از دیوانگیام میگویند و عذرخواهی میکنند مِنباب اینکه من آنقدر بیادبم و برای دستبوسی اعضای محترم فامیل خدمت نرسیدهام!!
min
۷
احمقانهتر از آن اینکه در بعضی از نقاط شهر که قشر مرفهتری هستند به اندازهٔ درآمد یک کارگر یا حتی بیشتر برای سگ یا گربهای که دارند هزینه میکنند. به عبارتی خرج سگ آنها از خانوادهٔ آن کارگر بدبخت بیشتر است.
.
۷
بغض میکنم برای کسانی که مثل شمع با اینکه از دور میدرخشند آب میشوند و میسوزند و با داروهای آرامبخش میخوابند.
rezaat98
۷
آری! همین بود. آدمهای ضعیف متکّی به دیگرانند و آدمهای قوی متکّی به بینهایت.
afsaneh_&_fatemeh
۷
وقتی مهمان به خانهٔ ما میآمد، حس میکردم که بیرحمانه مورد تجاوز قرار گرفتم، چون به زور مجبور بودم دقایقی را به رسم ادب کنار آنها بنشینم و به چشمهایشان خیره شوم و سر تکان دهم.
min
۶
در اکثر جامعههای عقبمانده کلام و رفتار پزشکان به اندازهٔ پیامبران در میان مردم نفوذ دارد! اصلاً پزشکی یک امتیاز ویژه محسوب میشود.
min
۶
از دل بدبختیه که یه جرم یا خلاف رخ میده
