به دنبال زندگی کردن در جهانی بودم که متعلق به افرادی بود که من از آنها بیزار بودم و هیچ ربطی به آنها نداشتم.
هیچگونه استعدادی برای زندگی میان آنها نداشتم و همه چیزش برایم کِسِلکننده بود. حتی حوصلهٔ پدر و مادرم را هم نداشتم و از بستگان آنها هم بیزار بودم. اینکه برادر مادرم که اصطلاحاً دایی من است، یا عمو و زن و بچههایش به من چه ربطی داشتند را نمیفهمیدم.