تقدیم به تمام غول هایی که هستند اما کسی آنها را نمیبیند.
f-azizi
دوغدو همین دیروز مادربزرگ را برای اولینبار دیده بود. خیلی پیر نبود، اما از عکسهایش خیلی چاقتر به نظر میرسید. دوغدو را که دید، دست و پایش را گم کرد. چندبار دهانش را باز و بسته کرد و بالاخره بهزحمت گفت: «بون ژوغ مادومازل دوغدو.»