جملات زیبای کتاب این داستان یک جورایی بامزه‌ست | طاقچه
تصویر جلد کتاب این داستان یک جورایی بامزه‌ست
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب این داستان یک جورایی بامزه‌ست

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۱۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ند ویزینی، هما قناد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مستورع
۱۴۹
خب من چرا افسرده‌م؟ این یه سؤال خیلی اساسی‌یه، سؤالی که به اندازهٔ یه شکلات رولی می‌ارزه، حتا جغدها هم جواب این سؤال رو نمی‌دونن. منم نمی‌دونم. تنها چیزی‌که می‌دونم ترتیب زمانی اتفاقاته.
آلوین (هاجیك) ツ
۱۳۰
من به کسی چیزی بدهکار نیستم و مجبور نیستم با کسی بیش‌تر از حدی که احساس کنم لازمه حرف بزنم.
مستورع
۹۶
من دهنِ امتحان‌ها رو صاف کردم. من آزمون‌های تمرینی رو ترکوندم و درحالی‌که کتاب‌ها رو زیر بالشم می‌ذاشتم، می‌خوابیدم و مغزم رو به ماشینی درنده، به ارّه‌ای تبدیل کردم که می‌تونست از پس هر چیزی بربیاد.
farez
۷۹
پیروزی اینه که تو امروز صبح بیدار شدی و تصمیم گرفتی زندگی کنی. این پیروزیه.
آترین🍃
۷۱
نمی‌دونم چطور می‌تونم همزمان هم بلندپرواز باشم و هم اون‌قدر تنبل.
بلاتریکس لسترنج
۷۱
یه جرعه از قهوه‌شو می‌خوره و می‌گه: «اگه رو زمین قهوه وجود نداشت من یکی که می‌مردم.»
بلاتریکس لسترنج
۵۸
چیکارداشتی می‌کردی سرباز؟ داشتم سعی می‌کردم غذا بخورم قربان! و چه اتفاقی افتاد؟ مشغولِ فکرکردن به یه موضوع مزخرف شدم. چه‌جور موضوع مزحرفی؟ این‌که از سگِ پدرمادرم هم کم‌تر به زندگی امید دارم. هنوزم رو دشمن تمرکز کردی سرباز؟ فکر نمی‌کنم. اصلاً می‌دونی دشمن کیه؟ فکر می‌کنم... خودِ منم. درسته.
مستورع
۵۵
تو نباید زنده باشی و هستی. می‌خوای جامونو عوض کنیم؟
farez
۵۲
بعضی وقتا فکر می‌کنم افسردگی یه روش کناراومدن با دنیاس
مستورع
۴۷
شبِ من به سر اومده بود.
مستورع
۴۶
«خب باشه، داشتم فکر می‌کردم که چه‌جوری بگم. من تو رو به‌خاطر همهٔ این چیزا دوست دارم، اما به‌خاطر بریدگی‌های صورتتم ازت خوشم می‌آد.»
مستورع
۴۱
فکر می‌کنم اون تنها بود.
بلاتریکس لسترنج
۳۹
جوری آواز بخون انگار کسی نمی‌شنوه و جوری برقص که انگار کسی نمی‌بینه.
آرام
۳۸
فکر می‌کردم خوبه که یه دکمهٔ راه‌اندازی مجدد داشته باشیم، مثل بازیای ویدئویی که دوباره شروع کنی و ببینی که می‌شه از مسیر دیگه‌ای رفت یا نه.»
مستورع
۳۳
روزی که نتایج رو گرفتم آخرین روز خوبم بود. یه روز سرد و غمناک اواخر پاییز تو نیویورک. من از اون روز به‌طور پراکنده لحظه‌های خوبی داشتم، لحظه‌هایی که فکر کردم دارم بهتر می‌شم، اما اون آخرین روزی بود که احساس پیروزی داشتم
farez
۲۸
افسردگی بیماری نیست. فقط بهانه‌س برای خودخواه‌بودن.
بلاتریکس لسترنج
۲۷
هی، سرباز، چه مشکلی پیش اومده؟ نمی‌تونم غذا بخورم یا بخوابم قربان! چطوره چند تا گلوله حرومت کنم سرباز، این بهت انگیزه می‌ده؟ نمی‌تونم بگم قربان! احتمال داره باز هم قادر به خوردن‌وخوابیدن نباشم، فقط یه‌کم به‌خاطر سرب گلوله‌ها سنگین می‌شم.
مستورع
۲۶
کم‌کم دارم ازشون خسته می‌شم. می‌خوام برم سراغ چیزای دیگه.»
مروارید
۲۵
«و این کابوس که می‌گی چی هست گریگ؟» «زندگی!» «زندگی یه کابوسه.»
نون صات
۲۵
«می‌دونی وقتی یه گندی می‌زنی برای دفعهٔ بعد درس می‌گیری. دردسر وقتیه که ازت تعریف می‌کنن. این یعنی ازت انتظار دارن همون‌طور ادامه بدی.»
عباس علی یراگدیاد
۲۵
بدترین قسمتِ افسردگی به‌طور قطع غذاس. رابطهٔ انسان‌ها با غذا از مهم‌ترین روابطه.
آلوین (هاجیك) ツ
۲۵
«من هر روز حداقل یه ساعت تو تخت دراز می‌کشم. بعد وقتم رو با قدم‌زدن تلف می‌کنم. وقتم رو با فکرکردن هدر می‌دم، چون از لکنتِ زبون می‌ترسم. وقتم رو با سکوت و حرف‌نزدن هدر می‌دم.» «با لکنت زبون مشکلی داری؟» «وقتی افسرده‌م حرفا درست از دهنم در نمی‌آن. وسط جمله‌ها رشتهٔ کلام از دستم درمی‌ره.»
Pariya
۲۳
یه بیماری هست به نام نفرین اوندین که در اون بدن توانایی نفس‌کشیدن غیرارادی رو از دست می‌ده. می‌تونین تصور کنین؟ همه‌ش باید با خودتون فکر کنین: «نفس بکش، نفس بکش.» وگرنه دیگه نفس نمی‌کشین. بیش‌تر افرادی که بهش مبتلا می‌شن، می‌میرن.
shima ash
۲۱
آه می‌کشم. «من نمی‌دونم این قضیهٔ شیمیایی چقدر واقعیت داره. بعضی وقتا فکر می‌کنم افسردگی یه روش کناراومدن با دنیاس. مثلاً بعضی از آدما مست می‌کنن، بعضیا مواد می‌کشن، بعضیا هم افسرده می‌شن، چون کلی مشکل اون بیرون هست که باید باهاش دست‌وپنجه نرم کرد.»
بلاتریکس لسترنج
۲۱
می‌دونی چرا این‌جوریه؟ چرا؟ چون داری وقتتو هدر می‌دی سرباز! یه دلیلی داره که ارتش امریکا از کله‌پوک‌ها تشکیل نشده! تو داری همهٔ وقتتو تو خونهٔ رفیقات می‌گذرونی و وقتی به خونه می‌رسی نمی‌تونی کارهایی رو که باید انجام بدی. می‌دونم. نمی‌دونم چطور می‌تونم همزمان هم بلندپرواز باشم و هم اون‌قدر تنبل. من بهت می‌گم چطور سرباز. به‌خاطر این‌که تو بلندپرواز نیستی. تو فقط تنبلی.
farez
۲۰
طبق چیزی‌که مامان می‌گه خدا قطعاً قراره یه نقشی تو خوب‌شدن من داشته باشه، اما از نظر من خدا یه دکتر بی‌فایده‌س. اون تو درمان متدِ "هیچ‌کاری‌نکردن" رو در پیش می‌گیره. شما مشکلات‌تون رو بهش می‌گین و اون هیچ کاری نمی‌کنه.
عباس علی یراگدیاد
۱۹
کنار خونواده‌م می‌شینم و سعی می‌کنم در مورد خودم و این‌که چه مرگمه حرف نزنم. سعی می‌کنم غذا بخورم. بعد سعی می‌کنم بخوابم. از این قضیه می‌ترسم. نمی‌تونم غذا بخورم یا بخوابم. می‌دونین، من زیاد آدم اهل عملی نیستم.
عباس علی یراگدیاد
۱۹
تو می‌دونی که افکارت، افکاری نیستن که باید داشته باشی
جو مارچ
۱۹
«چیزی‌که این‌جا خیلی در اختیارتون می‌ذارن فرصت فکرکردنه. نمی‌تونم توضیح بدم، وقتی می‌آین این‌جا، زمان کندتر می‌شه.» «خب، کسی حواست رو پرت نمی‌کنه، احتمالاً به‌خاطر همینه.»
عباس علی یراگدیاد
۱۷
«داشتم خواب می‌دیدم. نمی‌دونم چه خوابی بود، ولی وقتی بیدار شدم حس افتضاحی نسبت به بیداری داشتم. نمی‌خواستم بیدار شم. وقتی خواب بودم خیلی بیش‌تر بهم خوش می‌گذشت و این واقعاً ناراحت‌کننده‌س. تقریباً چیزی مثل یه کابوس وارونه بود، مثل وقتی‌که داری کابوس می‌بینی و از خواب می‌پری و خیالت راحت می‌شه. منتها وقتی بیدار شدم کابوسم شروع شد.»