خالهخاور توی سایهها، جلو دو لنگه در چوبی و بلند، ایستاد و با نگهبانهای دَمِ در صحبت کرد. نگهبانها با کلاهخودهای بلندی که بر سر داشتند و خنجر و شمشیری که به کمر بسته بودند، عبوس و ترشرو به نظر میآمدند.
از هنگامی که یکی از کشتیهای تجاری غرق شده و عمواِلی داروندارش را از دست داده بود، سالها میگذشت.