
mah_s
۲۴
اگر قصههایمان را با هم قسمت نکنیم و آنها را چون ادویه و عاج و ابریشم، آزادانه از مرزهایمان عبور ندهیم، تا ابد همه باهم بیگانه خواهیم ماند.
s
۹
در این دنیا هیچکس نمیداند چه بر سر آدمها خواهد آمد.
Sara.iranne
۷
خالهخاور همیشه میگفت که آرزو، نیرویی نهفته در دل خود دارد. میگفت وقتی کسی آرزویی میکند، تمام هوش و حواسش را روی آن آرزو متمرکز میکند. و هنگامیکه تمام توجه خود را روی چیزی متمرکز کرد، به رخ دادن آن چیز، کمک میکند.
از اینرو باید به هنگام آرزو کردن بسیار دقت کرد.
Somayeh
۵
وقتی کسی، مثل شهرزاد، قصههای قدیمی را تعریف میکند، کمکم حافظ دانش گذشتگان میشود. چنین آدمی خِرَد گیتی را جمعآوری میکند و آن را بهخاطر میسپارد. او گرد و غبار قصهها را پاک میکند، چینوچروکشان را میگیرد، ایبسا یکی دو وصله هم به آنها میزند و بعد آنها را به شنوندگان قصههایش هدیه میکند.
Sara.iranne
۵
گاه آدمی، پس از آنکه به آرزویش میرسد، میبیند چنانکه باید و شاید بهعاقبت کار نیندیشیده است.
n re
۵
اگر کلمهها را مثل زنبور از دهانت رها کنی، برمیگردند و خودت را نیش میزنند.
Somayeh
۴
شهرزاد ادامه داد: «بههرحال قصهگو حق ندارد آن بخشهایی از قصه را که با آن موافق نیست حذف کند و بقیه آن را شستهرفته و پاکیزه کند. در آنصورت جوهر قصه را از بین برده است. قدرت نهفته در آن را ربوده است
Somayeh
۳
قصهگوها، توی قصههایشان حرفهایی میزنند که اگر خارج از قصهها بود، به دردسر میافتادند.
فایزه . ح!
۳
قصههایی هستند که با صدای بلند تعریف نمیشوند. آدمیزاد این قصهها را میسازد و آنها را آهسته برای خودش تعریف میکند. قصههای خصوصی. او آنقدر آنها را بازگو میکند که پس از مدتی دیگر نیازی به وجودشان احساس نمیکند.
Aboozar Shakibafard
۲
خالهخاور توی سایهها، جلو دو لنگه در چوبی و بلند، ایستاد و با نگهبانهای دَمِ در صحبت کرد. نگهبانها با کلاهخودهای بلندی که بر سر داشتند و خنجر و شمشیری که به کمر بسته بودند، عبوس و ترشرو به نظر میآمدند.
از هنگامی که یکی از کشتیهای تجاری غرق شده و عمواِلی داروندارش را از دست داده بود، سالها میگذشت.
Somayeh
۲
گاه آدمی، پس از آنکه به آرزویش میرسد، میبیند چنانکه باید و شاید بهعاقبت کار نیندیشیده است. از این نمونه در قصههای قدیمی، هنگامیکه دیوی آرزوی انسانی را برآورده میکند، بسیار است. در این قصهها کسانیکه آرزوهایشان برآورده شده است ناگهان متوجه میشوند آنچه را که به آن رسیدهاند ابداً نمیخواهند.
Somayeh
۲
خالهخاور همیشه میگفت که آرزو، نیرویی نهفته در دل خود دارد. میگفت وقتی کسی آرزویی میکند، تمام هوش و حواسش را روی آن آرزو متمرکز میکند. و هنگامیکه تمام توجه خود را روی چیزی متمرکز کرد، به رخ دادن آن چیز، کمک میکند.
از اینرو باید به هنگام آرزو کردن بسیار دقت کرد.
Somayeh
۲
مردم برای انتخاب هندوانهٔ رسیده، شیوههای مختلفی به کار میگیرند. گروهی به هندوانه ضربه میزنند تا صدای پوکی از درون آن بشنوند. گروهی آن را بو میکنند و فکر میکنند با این روش میتوانند هندوانههای رسیده را تشخیص بدهند. گروهی هم به آن نگاه میکنند و معتقدند اگر زیر راهراههای پوست، تهرنگی از زردی به چشم بخورد، میوهٔ رسیده است. (گرچه این شیوه فقط در مورد طالبی و خربزه بهکار میرود.)
اما خالهخاور به من یاد داده است تا به سر هندوانه یعنی به محل کنده شدن آن از بوتهاش نگاه کنم. اگر سر هندوانه سفت و فرو رفته باشد، هندوانه رسیده و شیرین است.
Somayeh
۲
قصهها سرشار از معنی هستند. ایبسا بهخاطر آنچه شما فکر میکنید در قصهای نهفته است، شیفته آن قصه میشوید اما از آنچه قصه با شنوندگان شما میکند، هرگز نمیتوانید مطمئن باشید.
maryam
۲
خالهخاور همیشه میگفت که آرزو، نیرویی نهفته در دل خود دارد. میگفت وقتی کسی آرزویی میکند، تمام هوش و حواسش را روی آن آرزو متمرکز میکند. و هنگامیکه تمام توجه خود را روی چیزی متمرکز کرد، به رخ دادن آن چیز، کمک میکند.
Asa
۲
قصه مرا به دنیای خود برد، درهای خود را به روی من گشود و شگفتیهایی از دنیای دلربای خود به من نشان داد که پیش از آن، با وجود آنهمه تکرار، هرگز ندیده بودم.
az_kh
۲
عیب انتظار این است که ذهن آدمی به کاری مشغول نمیشود و وقتی ذهن به کاری مشغول نشد، فکرهای نگرانکننده به آن راه مییابند.
az_kh
۲
انسان از قلب هم ممکن است فلج شود.
n re
۲
من از دوست داشتن او شرمسار نیستم. دوست داشتن دیگری هیچ ایرادی ندارد. آنچه ایراد دارد، تنفر است.
Somayeh
۱
مرجان، من از دوست داشتن او شرمسار نیستم. دوست داشتن دیگری هیچ ایرادی ندارد. آنچه ایراد دارد، تنفر است.
Somayeh
۱
معلولیت فقط یک شکل ندارد. منظورم این نیست که آدمها به اشکال مختلف، مثلاً از دست یا از پا یا از زانو، فلج میشوند. منظورم این است که انسان از قلب هم ممکن است فلج شود. انسان ممکن است با تمام وجود به کسی خشم بگیرد. در آنصورت سنگینی چنین خشمی بر قلب خود او هم فشار میآورد و آن را بهچنان شکل غیرعادی و غریبی درمیآورد که زیر سنگینی آن همیشه عذاب خواهد کشید.
n re
۱
گاه آدمی، پس از آنکه به آرزویش میرسد، میبیند چنانکه باید و شاید بهعاقبت کار نیندیشیده است.
n re
۱
خالهخاور همیشه میگفت قبل از اینکه حرفی را به زبان بیاورم آن را خوب سبک و سنگین کنم. میگفت: «مرجان، حرفت را هفتبار توی دهان بگردان. هفتبار.» همیشه میگفت اگر کلمهها را مثل زنبور از دهانت رها کنی، برمیگردند و خودت را نیش میزنند.
تسنیم
۱
گریه کردم. برای زینب، برای شهرزاد، برای دختری که در اتاق من توی کاخ زندگی کرده و اکنون مرده بود، گریه کردم. برای تمام زنانی که مرده بودند برای تمام بدبختیهایی که به دلیل رنج و عذاب شهریار از همسر اولش، بر سر شهر آمده بود، گریه کردم.
گویی در این جهان عذاب بر عذاب، تنفر بر تنفر و باز عذاب بر عذاب انباشته میشود. گذشت. ما گذشت نداریم. ما به هنگام عذاب فقط احساس تنفر میکنیم. و بدینسان در چرخهای هولناک، عذاب و تنفر دوباره آغاز میشود.
Asa
۱
وقتی کسی آرزویی میکند، تمام هوش و حواسش را روی آن آرزو متمرکز میکند. و هنگامیکه تمام توجه خود را روی چیزی متمرکز کرد، به رخ دادن آن چیز، کمک میکند.
از اینرو باید به هنگام آرزو کردن بسیار دقت کرد.
کاربر ۱۴۲۱۸۶۰
۱
قصهها میتوانند جانِ آدمها را هم نجات بدهند.
n re
۱
در سکوت هم نیروی فراوانی نهفته بود.
n re
۱
گاهیکه آدم به قصهای گوش میکند ناگهان از آنچه در جهان امکان وقوع دارد، به فکری نو دست مییابد. گرچه از رسوم عجیب و غریب یا جاهای بسیار دور جهان هم میتوان خیلی چیزها یاد گرفت اما منظورم فقط آنها نیست. منظورم این است که آدم از آنچه برایش امکان وقوع دارد، میتواند به فکری تازه، بهچیزی که هرگز به آن نیندیشیده یا در زندگی واقعی ندیده، دست بیابد.
به همین دلیل هروقت میترسم، دوست دارم به قهرمانان قصههایی که میشناسم، فکر کنم. علاوه بر آن با خودم فکر میکنم شاید من هم بتوانم مثل آنها باشم.
n re
۱
پایانهای زندگی واقعی بسیار پیچیدهتر از پایانهای قصههاست. انسانها هرچه سعی میکنند پایان زندگیشان را مرتب و منظم کنند نمیشود که نمیشود.
نکته مهم در زندگی این است که زندگی، بدون توجه به آنچه بر سر انسانها میآید، به مسیر خود میرود. در زندگی آنچه پایان به نظر میرسد، درواقع آغاز است، آغازی با جلوهای دیگر.
Somayeh
۰
گاهیکه آدم به قصهای گوش میکند ناگهان از آنچه در جهان امکان وقوع دارد، به فکری نو دست مییابد. گرچه از رسوم عجیب و غریب یا جاهای بسیار دور جهان هم میتوان خیلی چیزها یاد گرفت اما منظورم فقط آنها نیست. منظورم این است که آدم از آنچه برایش امکان وقوع دارد، میتواند به فکری تازه، بهچیزی که هرگز به آن نیندیشیده یا در زندگی واقعی ندیده، دست بیابد.
