
Shayan
۸
اگر میخواستم راه فرار پیدا کنم، اولین کار این بود که دشمن را از مراقبت غافل کنم. این یعنی تظاهر به اطاعت از دستورات.
#999
۸
کلک هر هزار تویی این است که تا دم آخر نمیدانی راه درست را رفتهای، یا نه. اگر معلوم شود راه را اشتباه رفتهای، معمولاً خیلی دیر است که برگردی و از سر شروع کنی. مشکل هزارتوها همین است.
samas62
۳
گفتم: «خواهش میکنم، بگو کی هستی.»
خودمم، همین!
«ولی مردسفند گفت تو وجود نداری. بعلاوه ...»
دختر انگشتی را افقی به لبهای کوچکش برد. من هم ساکت شدم.
مردسفند دنیای خودش را دارد. من هم مال خودم را. تو هم دنیای خودت را. درسته؟
«پس هستی.»
پس چون در دنیای مردسفند وجود ندارم، به این معنا نیست که اصلاً وجود ندارم.
کیان
۲
بر تمام آن قسمت سکوت گورستان در اوج شب حاکم بود.
milawd
۲
پیرمرد طاس بود و عینک ته استکانی به چشم داشت. طاسِ طاس هم نبود؛ چون موهای سفید فرفری به دو طرف سرش چسبیده بود. مثل کوهستانی بود پس از حریق جنگلی.
Roghaye
۲
پرسیدم: «آقا مردسفند، چرا آن پیرمرد میخواهد مغزم را بخورد؟»
«چون مغزی که بار دانش بگیرد، لذیذ است، همین. نرم و لطیف است. در عین حال یک جوری دون دون.»
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۲
«چون مغزی که بار دانش بگیرد، لذیذ است، همین. نرم و لطیف است.
mj94
۰
این تلاش دانشآموز جوان برای بازگشت به خانه و مادر هواداران فروید را از هر سنی به توجه وا میدارد. از اسطوره تا قصهٔ پریوار تا مطالعهٔ روان مدرن زمینهٔ بسیار وسیعی برای یک داستان کوتاه است.
realmahs
۰
وقتی کوچکتر بودم، مادرم به من گفته بود هر وقت چیزی را نمیدانی، برو کتابخانه دنبالش بگرد
sajjad yousefi
۰
«دنیا جریان خود را طی میکند. هر کس فکر خودش را در اختیار دارد، هر کس به راه خود میرود. این در مورد مادر تو هم مصداق دارد، در مورد سار هم. همانطور که در مورد همه چیز. دنیا جریان خود را طی میکند.»