
sheida77
۲۲
آه، خدای قادر و محمدِ پرهیزگار،
محبوب مرا ببخشایید! بیحرمتیاش را ببخشایید!
بیحرمتی به نصیب این دنیا و رعایت مهربانی،
و پیروزی بیرحمانه را از او دریغ کنید،
بایستید به یکسان در برابر خشم روزگار بر او
همچنان که بر این سلطان ترک و شهبانوی تیرهبخت!
و بر من ببخشایید که این از سرِ مهر نبود
که این دو را ببینم در عذاب و رنج، دیر بِزیند.
آه، زنوکراته، بهرهٔ تو از روزگار چه خواهد بود؟
پویا پانا
۴
خستهام، از همهچیز به ستوه آمدهام، و راه گریزی نمیبینم! هر چه میگذرد، فقط بدتر و بدتر میشود؛
niloufar.dh
۲
میخواهم غافلگیر شوم. این غافلگیری افسونم میکند.
پویا پانا
۲
از هیچ چیز اصلاً و ابداً رضایت ندارم؛ و زمان میگذرد...
پویا پانا
۱
او ترجیح میدهد طاعون بگیرد و زن نگیرد!
پویا پانا
۱
او بسیار ناخشنود است و احساس میکند جوانیاش را به پای ازدواجی بیحاصل هدر داده است. او «آدمِ دِه» نیست و هیچچیز در این ملک، سر او را گرم نمیکند.
زهرآ
۱
هر روز بیشتر و بیشتر از یادم میرود، عمر بیسروصدا میگذرد، و هرگز، هرگز بازنخواهد گشت...
زهرآ
۰
میبینی که باید جان بسپارم... اینجا، در میانهٔ راهم
زهرآ
۰
خوابها در میانَم میگیرند.
آنها شب پشت شب میآیند
زهرآ
۰
.. اما این باید میشد
همین حالا، و این خواست خدایی بود
زهرآ
۰
و اینگونه ناتوان که منم، آیا مرا که رحمت الهی به یاریام آمده، یارای آن نیست،
با اندک شهامتی، آنچه را برایم مقرر شده، تاب بیاورم؟ آه، دلشاد باش!
و نگذار افکار محزون و غمبارِ من
تو را نیز بیفسرد.