
Nika
۶۳
گر دست فتادهای بگیری، مردی
S
۴۰
گیرم که سلیمان نبی را پسری
بر باد نشسته ای، جهان میسپری
گیرم که به کام توست گیتی، شب و روز
بنگر که پدر چه برد تا تو چه بری
nedsalehani
۳۶
گر دست فتادهای بگیری، مردی
S
۳۰
گر در نظر خویش حقیری، مردی
ور بر سر نفس خودامیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتادهای بگیری، مردی
کاربر ۱۰۲۸۹۹۴۷
۳۰
گر در نظر خویش حقیری، مردی
ور بر سر نفس خودامیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتادهای بگیری، مردی
S
۲۸
یا رب ز کرم بر من دل ریش نگر
وی محتشما، بر من درویش نگر
خود میدانم لایق درگاه نیام
بر من منگر، بر کرم خویش نگر
S
۲۶
تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
میـمْ.سَتّـ'ارے
۲۲
ای آن که شب و روز خدا میطلبی
کوری گرش از خویش جدا میطلبی
حق با تو به صد زبان همی گوید راز:
سر تا قدمت منم، که را میطلبی؟
S
۲۱
ای لطف تو دستگیر هر خود رایی
وی عفو تو پرده پوش هر رسوایی
بخشای بر آن بنده کهاندر همه عمر
جز درگه تو هیچ ندارد جایی
S
۲۰
با خلق به خُلق زندگانی میکن
نیکی همه عمر تا توانی میکن
کام همه را بر آر از دست و زبان
و آنگه بنشین و کامرانی میکن
S
۱۹
دنیا چو رباط و ما در او مهمانیم
تا ظن نبری که ما در او میمانیم
در هر دو جهان خدای میماند و بس
باقی همه کل من علیها فانایم
S
۱۸
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جویندۀ عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است، رد خواهد بود
"Shfar"
۱۸
جان و دل و تن، هر سه حجاب ره بود
nedsalehani
۱۷
گر در نظر خویش حقیری، مردی
"Shfar"
۱۵
ای صوفی صافی که خدا میطلبی
او جای ندارد، ز کجا میطلبی؟
گر زانکه شناسی اش چرا میخواهی
ور زانکه ندانی اش که را میطلبی؟
S
۱۴
یا رب ز قضا بر حذرم میداری
وز حادثه ها بی خبرم میداری
هر چند ز من بیش بدی میبینی
هر دم ز کرم نکوترم میداری
S
۱۳
برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب در بندند
الا در عاشقان که شب باز کنند
S
۱۲
ای ذات تو سر دفتر اسرار وجود
نقش صفتت بر در و دیوار وجود
در پردۀ کبریا نهان گشته ز خلق
بنشسته عیان بر سر بازار وجود
S
۱۲
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
محمد میرحسینی
۱۱
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
وز شاخ برهنه سایه داری مطلب
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
S
۱۱
دنیا چو رباط و ما در او مهمانیم
تا ظن نبری که ما در او میمانیم
در هر دو جهان خدای میماند و بس
باقی همه کل من علیها فانایم
nedsalehani
۱۰
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
nedsalehani
۱۰
ای خفتۀ بی خبر اگر مرده نهای
روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز!
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۰
از کبر مدار هیج در سر هوسی
کز کبر به جایی نرسیده است کسی
معصومه
۱۰
تا گردش گردون فلک تابان است
بس عاقل بی هنر که سرگردان است
تو غره مشو ز شادی ای گر داری
در هر شادی هزار غم پنهان است
محمد میرحسینی
۹
دل نعره زنان ملک جهان میطلبد
پیوسته وجود جاودان میطلبد
مسکین خبرش نیست که صیاد اجل
پی بر پی او نهاده، جان میطلبد
msadeq
۹
رباعی شمارهٔ ۱۰۱
تا چند روی از پی تقلید و قیاس
بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
گر معرفت خدای خود میطلبی
در خود نگر و خدای خود را بشناس
nedsalehani
۹
تو با همه در حدیث و گوش همه کر
تو با همه در حضور و چشم همه کور
nedsalehani
۷
در خانۀ خود خدای را گم کردی
زان در ره خانۀ خدا افتادی
nedsalehani
۶
از روی تو شاد شد دل غمگینم
من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
در تو نگرم، صورت خود مییابم
در خود نگرم، همه تو را میبینم