
٪۷۰
دوست دختر جان اشتاین بک
۱۰
چه غمانگیز است منظرهٔ مسواکی تنها در جامسواکی، و چه شبها که برای خوابیدن بهانه کم میآورم، مثلا آغوشی، بوسهای، حتی دعوایی؛ خلاصه چیزی که به من اجازه بدهد رو به دیوار بچرخم و از سر آسودگی خاطر یا از سر لج گوشهٔ تختم کز کنم.
مریم
۴
اگر دلیلی عینی برای امتناع از تسلیم شدن داشتم، معنایش این بود که جنونِ رسوخکرده در همهچیز را قابل تغییر و علاجپذیر میدانم، یا به بیان دیگر، معتقدم راه نجاتی هست و این تقریباً به همان اندازه ابلهانه است که امیدوار باشیم از گودال فضولات بوی یاس بیرون بزند. حالا که نمیتوانم بوی گند را عوض کنم، دستکم میخواهم اسم دیگری رویش نگذارم و با مشامی باز به استقبالش بروم. این دِین من به روحم است و روح من ناتوانی را توهین میبیند، اما این را که پنجرهها را ببندد و سوتزنان به زمینوزمان پشت کند، از توهین هم بدتر، ننگ میداندش.»
دوست دختر جان اشتاین بک
۴
چشمها در مواجهه با نقصانها برای دیدن زیبایی تیزبینتر میشود و در مواجهه با زیباییها نقصانها را دقیقتر میبیند.
امیررضا
۴
با خودم میگویم: آدم عاقلتر همیشه کوتاه میآید و بقیه را به حال خودشان میگذارد تا رنج بیهوده ببرند و سعی بیهوده کنند.»
مریم
۳
میدانم که آدمها میتوانند با رضایت دوطرفه و بی هیچ پیوندی عاطفی، همهچیز را تا سطح جسم تنزل دهند، ولی در آن صورت، بیشتر از لذت، ملال به بار میآورد. در حقیقت، اگر به خواستهٔ پنهلوپه تن داده بودم و زیر لحاف پرستارهاش میرفتم، به خودم هم خیانت کرده بودم. درست است، میلش را داشتم، ولی همزمان چیز دیگری هم احساس میکردم که نیرومندتر و تعیینکنندهتر بود: احساس فقدان اشتراک، ناسازگاری شیمیِ روح، و از این قبیل چیزها؛ بله، امان از این تکان سر شما که باعث میشود پرچانگی کنم. حالا اجازه بدهید بروم به اتاقم.