Mahdi Hoseinirad
۱۰
گفت: «خُب. حالا بهسلامتی کلاس چندین؟ چه درسی ایخونین؟»
گفتم: «سال آخر رشتهی حقوقیم. برای وکالت تو دادگستری.»
تکخندهای کرد و دست پشت دست زد: «آخ. کو داد که شما بگسترینش؟»
moon shine
۵
بز حنایی که فهمیده بود قالش گذاشتهایم، آمده بود لب شط، تند و تند به چپ و راست میرفت، لنج را نگاه میکرد که دور میشد، معمع میکرد و دور خودش میچرخید.
toruk makto
۵
همهمان تخم و ترکهی قابیلیم. مگه نه؟ حالا یکیمان جایی دنیا میآد که پنجاهتا خانه هس، یکیمان جایی که پنجاه هزار خانه.»
نیکو
۵
گفت: «منو کجا آوردی، روزبه؟ اگه امشب بدونِ سر برگردم خونه، بابام راهم نمیده ها.»
moon shine
۲
همهمان تخم و ترکهی قابیلیم. مگه نه؟ حالا یکیمان جایی دنیا میآد که پنجاهتا خانه هس، یکیمان جایی که پنجاه هزار خانه.»
محمد
۲
اخم کرد و صورتش را جوری توی هم کرد که انگار یک نصفه لیموی ترش نمکزده توی دهنش چپاندهاند.
کاربر ۵۱۸۵۳۳۰
۲
عمو سیگاری گیراند و گفت: «عسلی بود آبجی».
«نه، داداش. سبزِ باز بود.»
«یادت رفته آبجی. عسلی بود.»
«ها، درست
ahmadi
۱
پیش از دمیدن سحر، پیش از آنکه صدای خشخش جاروی سپورها در حیاط دنگال و تاریک کاروانسرا بپیچد، پیش از غرش موتورهای دیزلی کمپرسیهای شهرداری، پیش از آنکه همهمهی جیکجیک گنجشکهای نارنجهای دورتادور حیاط کاروانسرا یا غارغار کلاغهای کاجهای بلند دروازهی اصفهان آغاز شود، خروس بیدار میشد، روی نشیمن درشکه میایستاد، گردن راست میکرد و قوقولیقوقوی بلندی سر میداد که همه را از خواب میپراند.
رسول شعبانی
۱
آن روز هم که توی نخلستان یکباره و بیمقدمه شروع به درددل کرد، پیدا بود دلِ پُری دارد، آنقدر پر که یادش رفته بود نباید لامتاکام چیزی دربارهی خودش به کسی بگوید.
moon shine
۰
شانههایی که تکان میخوردند و سطح آب را خط میانداختند.
moon shine
۰
و بعد سر زیبای خروس را روی لجنهای جوی دیدیم و پرهای رنگارنگش را که در بازتاب آفتاب عصرگاهی مثل رنگینکمانی میدرخشید و آنقدر زیبا بود که واقعی بهنظر نمیرسید.
Mahdi Hoseinirad
۰
شاطر رو به پیرزنها گفت: «وقتی صدای خمپاره اومد، شما چرا نخوابیدن رو زمین؟»
پیرزن دومی گفت: «یه زن جلو ده تا مرد نامحرم پهن میشه رو زمین؟»
Mahdi Hoseinirad
۰
دریا خواهر بود؛ آرام و بیصدا.
Mahdi Hoseinirad
۰
اگه نمیدانی بدان. ما کُردها، قدیمیترین قومِ ایرانی هستیم. خیلی پیشتر از ئی که شما فارسا از راه برسین و همهچیه قبضه کنین.
محمد
۰
عمهخاور با چشمهای کورمَکوریاش به بالای تاقچه نگاه میکرد. گفت: «دختر از ده سال که گذشت، مثل غنچه واز میشه و بوش همهی زنبورا رو میکشه سمت خودش.»
محمد
۰
هرشب لبههای نان را ریزریز میکرد و میریخت ته حیاط، پشت درخت گز بلندی که نزدیک آبریزگاه بود و کلهی سحر بلند میشد و از قاب شیشهی در اتاق نگاه میکرد به گنجشکها و قمریهایی که دانه برمی چیدند.
نیکو
۰
«انصاف رو از عموتون یاد بگیرین. مال خودش ماله، مال مردم خردهریزِ ته پاچاله.»
محمد
۰
چشمهایش بهرنگ میشی خیلی روشن بود. آنقدر روشن که به زردی میزد و سایهای از خواهش و ترس در عمق آن پنهان بود.
نیکو
۰
سیامک گفت: «اگه سرم رو امشب بریدن، یقهی تو رو میگیرم.»
گفتم: «بیخیال، دیگه رسیدیم. فقط لطفاً جلو مشلهراسب از این مزهها نریز.»

