
کتاب ماجرای غریب و غمانگیز یک قاچاقچی در قشم
قسمت اول
پدیدآورندگان:
متین ایزدیانتشارات:
نشر نیماژ٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
آ سید مهدی
۲۳
یکبار خسروچینوی گفته بود: «ما از زندگی همونقدر میفهمیم، که اسبهای تو فیلمهای وسترن از سینما!»
آ سید مهدی
۱۴
«پَ چه خبط و خطایی مو کردم... ها؟»
«زود داری بزرگ میشی... لازم نیس ایقد عجله داشته باشی واسهش... تو بزرگی خبرییُم خو نیس!»
rezaat98
۹
اسم آن را سیاست سیبزمینی آفریقایی گذاشته بود!
مثل کشورهای استعمارگر، کشورهای آفریقایی را استعمار میکردی، تمام داروندارشان را بالا میکشیدی و قحطی و گرسنگی را برایشان عادی و روزمره میکردی. بعد هر هفته یک سیبزمینی به آنها میدادی و آنها برایت سجده میکردند.
n re
۶
زن تنومند، بدون ذرهای آرایش، با چهرهای پر از چروک نه از کهولت سن، که از سختی شرایط،
n re
۵
«اوضاع تاریخ و طبیعت تو ایران شبیه همه... شوش و شیراز و همدون دارن مث قشم و طبیعتش بازی رو، به موبایل و اینترنت و آتاری میبازن!»
علاقه بند
۵
ما از زندگی همونقدر میفهمیم، که اسبهای تو فیلمهای وسترن از سینما!
آ سید مهدی
۴
«نِه شیرشتر... نِه دیدار عرب!»
بچه جنوب
۴
«خرماچِپون» بهمعنای بهزور جا دادن چیزها در جایی.
rezaat98
۳
مثل تمام کشورهای استعمارگر معتقد بود هرچقدر گاراژیها را گرسنهتر نگه دارند، آنها وفادارتر میشوند و با یک سوت، حاضر خواهند بود جان بدهند.
علاقه بند
۳
کسی که خودش را به خواب زده، نمیشد بیدار کرد
کاربر ۲۶۳۵۹۶۱
۲
یکبار خسروچینوی گفته بود: «ما از زندگی همونقدر میفهمیم، که اسبهای تو فیلمهای وسترن از سینما!»
Cetiax
۱
او همیشه آن گوشه ایستاده بود و فقط آنچه را که پیش میآمد، نظاره کرده بود.
AS4438
۱
مثل کشورهای استعمارگر، کشورهای آفریقایی را استعمار میکردی، تمام داروندارشان را بالا میکشیدی و قحطی و گرسنگی را برایشان عادی و روزمره میکردی. بعد هر هفته یک سیبزمینی به آنها میدادی و آنها برایت سجده میکردند.
afshinmehrabi
۰
«علی بابا... چَپَکی میگه؟»
«نه حاجی... نه چَک و چوله که بگی میخواد سرکیسهمون کنه، نه دی گلی کرده که بگی جاسوسپاسوس هَفیز پُلیساس! خاکِ خاکسون هنوز به لباسشه...»
afshinmehrabi
۰
«علیبابا... ای کار آخرو سی مو بُکُن. صندوقچهو که آوردی کل پولت رو میدُم برو خلاص. ها؟»
نباید به این وسوسه تن میداد.
«نِه آقا... مو نیستم دیگه.»
شانههایش را مالید و دستی به سر او کشید و دوباره ادامه داد:
«پسر... ده سال کجا... ای ده روز کجا؟ ده روز واسه مو نَمیخوی مایه بذاری؟»
«مو مایههامانه گذاشتمتان آقا... آگاهید خودتون.»
«ها که آگاهُم... ای آخرین کاره. قولت مُدُم.»
afshinmehrabi
۰
«فحششون میدم؟ باس بندازمشون جلو خلیفه واسه وعده! سگپدرا تابلوهای بهشت ما و پارک آبی سید رو کندن از در و دیوار، جاش بیلبوردای این شهربازی سرزمین رویای یارو پولدار تهرونیه رو زدن.»
«چه ناراحتی داره؟»
«چه ناراحتی داره؟ همینجا کنار تمساحا منقرض میشیم علی. میفهمی؟ من، بخش خصوصیام، سید بخش خصوصیه، اون یارو شهربازیه دولتیه! همهٔ قشم رو میگیره، توریست رو میکشه بهسمت خودش... چه ناراحتیای داره؟ ناراحتیش اینه که این شهرداریچیا دارن زیر لوای سوبسید، رشوه میگیرن که اینطور کل قشم رو تابلوی شهربازیای که هنوز ساخته نشده رو زدن!»
afshinmehrabi
۰
«حالا که مو به پیری خود رسیدُم... یه گل از اون گلستونت نچیدُم...»
afshinmehrabi
۰
«ها فکر نکردین که سفیدپوش خلیج فارس، دورگهٔ آبادانی عمانی، فقط عربی میخونه... ها؟ اینُم یه ترانهٔ فارسی تقدیم به شما برادرای عرب! زینو، زینو، زینو، زینو... مو بیقرارم زینو.»
afshinmehrabi
۰
چه بوتلها که در شبهای آفِ نایتکلاب نشکسته بود و چه خنجرها که در کانتین کشیده نشده بود. عمر این دشمنی دوسوم عمر خودشان بود.
«حالا همه باهم... سیا نرمه نرمه... سیا توبه توبه... سیا خیلی جونه سیا... سیا مهربونه سیا...»
afshinmehrabi
۰
حالا فقط صدای زوزهٔ باد و نوای سفیدپوش خلیج فارس و همهمهٔ جشن شنیده میشد.
«وای نکن ناز عزیزم والا جونم به فدا... دل ما غرقِ تو دریا واسه عشقت به خدا... مو دارم غرق میشم اوفیاوفی! همه بگین... مو دارم غرق میشم اوفیاوفی!»
AS4438
۰
من، بخش خصوصیام، سید بخش خصوصیه، اون یارو شهربازیه دولتیه! همهٔ قشم رو میگیره، توریست رو میکشه بهسمت خودش... چه ناراحتیای داره؟ ناراحتیش اینه که این شهرداریچیا دارن زیر لوای سوبسید، رشوه میگیرن که اینطور کل قشم رو تابلوی شهربازیای که هنوز ساخته نشده رو زدن!»
AS4438
۰
«اوضاع تاریخ و طبیعت تو ایران شبیه همه... شوش و شیراز و همدون دارن مث قشم و طبیعتش بازی رو، به موبایل و اینترنت و آتاری میبازن!»
AS4438
۰
«مگه همین دوتان علی... اینا منتقل شن تهرون، بعدیا مث قارچ از بغلشون سبز میشن. دیروز محیطزیست، امروز شهرداری، فردا استانداری، پسفردا کشورداری... ولشون کن... اینورا؟»
AS4438
۰
اولین تماس آب با صورتش حال کشیدهای را داشت که پدرش در نوجوانی بهخاطر اولین سیگار مخفیانه به صورتش زده بود. حاضر بود صد کشیدهٔ دیگر از پدرش بخورد، اما الان او زنده باشد.
AS4438
۰
کسی که خودش را به خواب زده، نمیشد بیدار کرد.
AS4438
۰
یکبار خسروچینوی گفته بود: «ما از زندگی همونقدر میفهمیم، که اسبهای تو فیلمهای وسترن از سینما!»
میم زد
۰
در بیشتر موقعیتهای زندگیاش موفق نشده بود به خیلی از درخواستها یک نه محکم یا حتا یک بله محکم بگوید. دعوت به سیگار، دعوت به جدایی از عشقش، دعوت به سفر جنوب، دعوت ورود به باند قاچاق سوخت و خیلی دعوتهای دیگر زندگیاش نه یک بلهٔ محکم شنیده بودند و نه یک نه محکم. او همیشه آن گوشه ایستاده بود و فقط آنچه را که پیش میآمد، نظاره کرده بود. نظاره کرده بود که سیگاری شده، نظاره کرده بود که مرجان در روزی برفی در پارک از او جدا شده، نظاره کرده بود که راهی جنوب شده و این روزهای آخری هم فقط نظارهگر خودش در میان باتلاق کارهای گاراژ بود؛ نظارهگر بزرگ!