«علیبابا... ای کار آخرو سی مو بُکُن. صندوقچهو که آوردی کل پولت رو میدُم برو خلاص. ها؟»
نباید به این وسوسه تن میداد.
«نِه آقا... مو نیستم دیگه.»
شانههایش را مالید و دستی به سر او کشید و دوباره ادامه داد:
«پسر... ده سال کجا... ای ده روز کجا؟ ده روز واسه مو نَمیخوی مایه بذاری؟»
«مو مایههامانه گذاشتمتان آقا... آگاهید خودتون.»
«ها که آگاهُم... ای آخرین کاره. قولت مُدُم.»