جملات زیبای کتاب نیازمندی ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیازمندی ها

کتاب نیازمندی ها

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
ساناز اسدی
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Elnaz
۱
من ترسو بودم و به خاطر همین مادرم من را بیشتر دوست داشت. مثل بقیه‌ی پسرها نبودم و تمام روز را می‌چسبیدم به مادرم. از سگ می‌ترسیدم، از دریا می‌ترسیدم، از پله‌برقی می‌ترسیدم، از دوربین عکاسی وقتی روز سال نو روی سلف‌تایمر بود و از ما عکس می‌گرفت می‌ترسیدم. فکر می‌کردم حتماً کسی، چیزی، پشت دوربین ایستاده و ما را نگاه می‌کند.
Elnaz
۰
دستپاچه بودیم. حرف‌های بی‌ربط می‌زدیم. به هم خیره نمی‌شدیم. مثل همه‌ی آدم‌هایی که بعد از بیست‌وپنج سال همدیگر را می‌بینند و نمی‌خواهند به روی هم بیاورند و نمی‌خواهند فکر کنند تقصیر کدام‌شان است که این همه سال همدیگر را ندیدند. یادم نیست حرف را چه‌طور شروع کردیم. کدام‌مان اول سؤال پرسید و کدام‌مان اول از جواب دادن طفره رفت. ‌
Elnaz
۰
مژگان دست کشید روی تای وسط کاغذ که ماه را از وسط نصف کرده بود و تعریف کرد: ‌«اینجا نوشته ستاره‌هایی که ما توی آسمون می‌بینیم یا اون شهاب‌ها، همون ستاره‌دنباله‌دارایی که یه وقتایی می‌بینیم، هزار سال پیش، بیشتر، چند هزار سال پیش از بین رفتن. اونا چند هزار سال نوری قبل، از بین رفتن ولی ما هنوز داریم سالم می‌بینیمشون. هنوز نمی‌تونیم از بین رفتن‌شون رو بینیم.» سعی کردم چند خط از مطلبی که دورش خط کشیده بود را بخوانم. مژگان دوباره کاغذ را تا کرد. گفت: ‌«خیلی عجیبه، نه؟» چشم‌هایش خیس شده بودند. مادرم بعد از بیست‌وپنج سال کنارم نشسته بود و ستاره‌هایی که هزار سال پیش مرده بودند و ما هنوز می‌دیدیم‌شان برایش عجیب‌ترین اتفاق دنیا بودند و به خاطرشان بغض کرده بود.
Elnaz
۰
پدر هیچ‌وقت دستم را نگرفته بود تا با هم بیاییم رستوران غذا بخوریم و از پشت شیشه‌ها برای هم دست تکان بدهیم، اما دوستش داشتم. تمام زندگی‌اش کار کرده بود. کاری که هیچ‌کس قبول نداشت. کاری که اسمش را کار نمی‌گذاشتند. دست‌هایش همیشه رنگی بود. بعضی رنگ‌ها را هر چه‌قدر هم می‌شست پاک نمی‌شدند. ‌
Elnaz
۰
مرجان جلوی زمین بازی می‌ایستد و داد می‌زند: ‌«ارغوان!» دخترش می‌دود طرفش. ‌ - سلام کن به عمو. دختر با صدای بلند داد زد: ‌«سلام عمو» و با همین دو کلمه شدم عموی دخترِ زنی که پنج سال پیش می‌خواستم زنم باشد.
Elnaz
۰
گفته بود تا خسرو را نبیند نمی‌میرد. یک ماه بود هر شب می‌خواست بمیرد و هر صبح نمردنش را می‌انداخت گردن خسرو.
Elnaz
۰
خسرو را که بغل کرد از جنگ بدش آمد. تمام خانه‌ی بزرگ و پُردار و درختش به‌زور جا شده بود توی اتاق دوتخته‌ی هتل.