من ترسو بودم و به خاطر همین مادرم من را بیشتر دوست داشت. مثل بقیهی پسرها نبودم و تمام روز را میچسبیدم به مادرم. از سگ میترسیدم، از دریا میترسیدم، از پلهبرقی میترسیدم، از دوربین عکاسی وقتی روز سال نو روی سلفتایمر بود و از ما عکس میگرفت میترسیدم. فکر میکردم حتماً کسی، چیزی، پشت دوربین ایستاده و ما را نگاه میکند.