
مهدی شادکار
۱
مدتهای مدیدی است متقاعد شدهام که ملاقاتهای حقیقی فقط در خیابان امکانپذیر است. به همین دلیل منتظر دختر استیوپا در پیادهروی روبروی ساختمانشان میماندم بدون آنکه او را بشناسم. او تلفنی به من گفته بود «همه چیز را برایت توضیح خواهم داد». تا چند روز، در رویاهایم، صدایی از دوردست این جمله را تکرار میکرد
Alireza.j.98
۱
یقهاش را تا گردن بالا کشیده و دنبال خیابانی که وجود نداشت راه افتاده بود. و تا ابد میگشت.
Alireza.j.98
۱
من انگار مأمور پلیسی بودم که به گونهای غافلگیرکننده، به دنبال گرفتن اعتراف است. اما من مأمور پلیس نبودم. تنها مردی جوان بودم.
