«اون زن میوهفروش خیلی خوبیه. یک دفعه، که زمین خوردم و زانوم زخم شد، بِهِم یه سیبِ مجانی داد. به خاطر اون کارش، همیشه تو یادم مونده. میدونین که... آدم همیشه اونایی رو که باهاش مهربونن، یادش میمونه.»
فائزه عطائیپور
آن روز وقتی سدریک به خانه برگشت، از مادر پرسید: «عزیزترین (پدر همیشه مادر را ''عزیزترین'' صدا میزد و به همین خاطر، پسرک این کلمه را یاد گرفته بود)، عزیزترین! حال پدرم بهتره؟»
کاربر ۳۷۷۳۶۹۶
سدریک ادامه داد: «شما گفتی که بهشون اجازه نمیدادی روی جعبههای بیسکویتت بنشینن.»
آقای هابز قاطعانه جواب داد: «همینطوره! جدی گفتم. بذار امتحانش کنن همینطوره!»
ـ اما آقای هابز، یکی از اونا همینالان نشسته روی این جعبه!
آقای هابز تقریباً از روی صندلیاش پرید بالا و فریاد زد:
ـ چی؟
سدریک با تواضع و سادگی خاصی گفت: «من یکی از اونا هستم یا قراره باشم. نمیخوام شما رو گول بزنم.»
park violet
راه درازی بود ولی عزیزترین ـ مادرم ـ باهام بود و من تنها نبودم. به طور قطع، آدم وقتی مادرش کنارش باشه، هیچوقت تنها نیست؛
فائزه عطائیپور
اون گفت که شاید خیلی پولداربودن کار آسونی نباشه؛ گفت که اگه کسی چیزهای خیلی زیادی داشته باشه، ممکنه بعضی وقتها فراموش کنه که کس دیگهای اونقدر پول و شانس نداره، و گفت که کسی که پولداره باید مراقب باشه و سعی کنه این موضوع رو به خاطر بسپره.
فائزه عطائیپور
اگه با شما زندگی نمیکردم، فراموشتون نمیکردم، میدونین که؛ بیشتر بهتون فکر میکردم.
کاربر ۳۷۷۳۶۹۶