جملات زیبای کتاب نجیب‌زاده کوچک | طاقچه
تصویر جلد کتاب نجیب‌زاده کوچکsubscriptionAvailable

کتاب نجیب‌زاده کوچک

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فائزه عطائی‌پور
۴
«اون زن میوه‌فروش خیلی خوبیه. یک دفعه، که زمین خوردم و زانوم زخم شد، بِهِم یه سیبِ مجانی داد. به خاطر اون کارش، همیشه تو یادم مونده. می‌دونین که... آدم همیشه اونایی رو که باهاش مهربونن، یادش می‌مونه.»
کاربر ۳۷۷۳۶۹۶
۱
آن روز وقتی سدریک به خانه برگشت، از مادر پرسید: «عزیزترین (پدر همیشه مادر را ''عزیزترین'' صدا می‌زد و به همین خاطر، پسرک این کلمه را یاد گرفته بود)، عزیزترین! حال پدرم بهتره؟»
park violet
۰
سدریک ادامه داد: «شما گفتی که بهشون اجازه نمی‌دادی روی جعبه‌های بیسکویتت بنشینن.» آقای هابز قاطعانه جواب داد: «همین‌طوره! جدی گفتم. بذار امتحانش کنن همین‌طوره!» ـ اما آقای هابز، یکی از اونا همین‌الان نشسته روی این جعبه! آقای هابز تقریباً از روی صندلی‌اش پرید بالا و فریاد زد: ـ چی؟ سدریک با تواضع و سادگی خاصی گفت: «من یکی از اونا هستم یا قراره باشم. نمی‌خوام شما رو گول بزنم.»
فائزه عطائی‌پور
۰
راه درازی بود ولی عزیزترین ـ مادرم ـ باهام بود و من تنها نبودم. به طور قطع، آدم وقتی مادرش کنارش باشه، هیچ‌وقت تنها نیست؛
فائزه عطائی‌پور
۰
اون گفت که شاید خیلی پول‌داربودن کار آسونی نباشه؛ گفت که اگه کسی چیزهای خیلی زیادی داشته باشه، ممکنه بعضی وقت‌ها فراموش کنه که کس دیگه‌ای اون‌قدر پول و شانس نداره، و گفت که کسی که پول‌داره باید مراقب باشه و سعی کنه این موضوع رو به خاطر بسپره.
کاربر ۳۷۷۳۶۹۶
۰
اگه با شما زندگی نمی‌کردم، فراموشتون نمی‌کردم، می‌دونین که؛ بیشتر بهتون فکر می‌کردم.