
حانحان
۴
اتفاقات زیادی داشت رخ میداد و هادی دستفروش چیزی جز راه عبوری برای آن اتفاقات نبود. مثل پدر و مادری نادان و ساده که پیامبر یا آزادیبخش یا رهبری شرور را بهدنیا میآورند. درواقع آنها خالق طوفانی که از پسشان میآمد نبودند و فقط مجرایی برای یک جریان بودند که از آنها قویتر و پرمعناتر بود.
Ahmad
۳
«قوانینی هستند که انسان از آنها بیخبر است. این قوانین دائماً فعال نیستند. مثل قوانین فیزیکی که طبق آنها بادها میوزند و باران میبارد و سنگها از روی کوهها به زمین میافتند یا قوانین دیگری که بهدلیل تکرار شدن، انسان آنها را زیر نظر میگیرد و دربارهشان تحقیق میکند و برایشان تعریف مشخصی ارائه میدهد. قوانینی هستند که جز در شرایط ویژه فعال نمیشوند و وقتی اتفاقی براساس این قوانین میافتد، انسان تعجب میکند و میگوید که این اتفاق غیرعادی است، خرافات است یا در بهترین شرایط میگوید که معجزه است؛ اما اعتراف نمیکند که قانونی را که باعث آن اتفاق شده نمیشناسد. انسان موجودی بسیار مغرور است و هرگز به نادانیاش اعتراف نمیکند.»
ali73
۳
تاریکیهای کوچک به حرکت افتادند و مرا بهوجود آوردند.
حانحان
۲
همه میدانستند که او دروغگوست و حتا اگر قسم بخورد که صبحانه نیمرو خورده، لازم است برای این حرفش شاهد بیاورد تا دیگران باور کنند، چه برسد به یک جسد لخت ساختهشده از بقایای کشتهشدگان انفجارها.
حانحان
۲
شاید رفته بود تا صحنههای واقعی را برای فیلم آیندهاش که مدام دربارهٔ آن وراجی میکرد تهیه کند، شاید فیلم دربارهٔ رابطهٔ پول با سیاست و نفت بود، در سفری که درحقیقت فرار از حالوهوای مذهبی داخل بغداد بود که زندگی عادی را مختل میکرد، شاید چند صحنه در بستر را هم به آن اضافه میکرد، صحنههایی کاملاً واقعی برای فیلم بزرگش!
Ahmad
۱
هر روز بهخاطر ترس از مرگ میمیریم.
Ahmad
۱
بهترین راه برای در امان بودن از بدی اینه که نزدیکش باشی
Ahmad
۱
تغییراتی که برای دوست قدیمیاش پیش آمده بود میخندید. میدید که محمود به سویی دیگر میرود. به آن سمتی که از بزرگترین مشخصاتش مرگ احساسات و فکر کردن به سود و زیان، بهجای پاسخگویی به ندای باطن بود. وقتی محمود به این حرفها میخندید، فرید با لحنی قضاوتگرانه به او میگفت: «حالا داری ادای اونا رو درمیآری، داری سعی میکنی مثل اونا بشی. اونی که تاج روی سرش بذاره، حتا برای امتحان کردن، بعداً دنبال قلمرو میگرده.»
حانحان
۱
سرتیپ درحالیکه آهی پر از دود کشید گفت: «وقتی سیگاری بودم خیلی خوشحالتر بودم. از وقتی سیگار رو ترک کردم همهچی خراب شد. الان فقط چندتا پُک برای خوششانسی میزنم. همین.»
نویسا
۰
ای کسانی که این صدا را میشنوید، اگر شهامت آن را ندارید که در انجام مأموریت درخشانم به من کمک کنید، دستکم تلاش کنید که مانعی بر سر راهم ایجاد نکنید.»
Ahmad
۰
ناهم و اسبش کشته شدند درحالیکه گوشتشان باهم مخلوط شده بود.
Ahmad
۰
دو نقاب پیدا کرده بود. بهمحض تنها ماندن چهرهای بهشدت اندوهگین به خود میگرفت که هیچ شباهتی به او نداشت.
Ahmad
۰
ساعتها روی پیادهرو نشست و سیگار کشید. خیال میکرد ممکن است خودرویی حاوی بمب یا بمبی دستساز هرآن منفجر شود و احتمال مردنش بیشتر است اگر روی پیادهرو بنشیند. همانجا نشست تا هوا تاریک شد، درحالیکه غرق در این فکر بود که دهها بمبِ جاسازی شده در طول روز منفجر یا خنثی میشوند و حتا یک روز بدون جاسازی بمب در یک خودرو نمیگذشت. پس چرا خبر مرگ دیگران را از اخبار میشنید اما خودش هنوز زنده بود؟ باید روزی او را هم در اخبار نشان میدادند. این سرنوشت حتمی او بود.
Ahmad
۰
زمان دشمن من بود. چون برای انجام مأموریتم کافی نبود.
Ahmad
۰
«در هرکدام از ما نسبت مشخصی از جرم در مقابل بیگناهی وجود دارد. شاید کسی که در اثر خیانت و بیهیچ خطایی کشته شده است، امروز بیگناه باشد اما ده سال قبل، چون همسرش را به خیابان انداخته یا مادر پیرش را به خانهٔ سالمندان برده بود، چون برق و آب خانوادهای را، که کودک مریضی داشتند، قطع کرده و باعث مرگ کودک شده بود، مجرم بوده است، و برای دیگران هم همینطور...»
Ahmad
۰
اثاثیهٔ هتلش را میفروخت تا بتواند به زندگی ادامه دهد. برای آنکه شکمش سیر شود، نه بیشتر نه کمتر. اما عزتنفس و حافظهاش، که مملو بود از تصاویر هتلش و ارتباطاتی که با مهمانان ویژه داشت، و گشادهدستی و بخششش به دیگران در سالهای گذشته، او را از آشکار کردن فاجعهای اقتصادی که در آن بهسر میبرد، حتا برای نزدیکترین دوستانش، منع میکرد. تلاش میکرد کار کند تا خودش را نجات دهد. نمیدانست باید چه کند. اما آماده بود تا هرگونه ماجراجویی یا خطری را در این راه انجام دهد. باید استوار باقی میماند و خودش را برای دیگران موضوع تمسخر نمیکرد
Ahmad
۰
هادی دستفروش جوانی از ساکنان محلهٔ بابالشیخ را، که یک گاری چوبی داشت و اسبی آن را میکشید، با خود به هتل ابو اَنمار آورد و اثاثیهٔ فرسودهاش را جمع کرد. صندلیهای فلزی که تشکهایی از اسفنج و روکش چرم سرخرنگ داشتند پول قابلتوجهی به دستش دادند. اما اثاثیهٔ چوبی را بهسختی فروخت. باقیماندهٔ ده کمد لباس بودند که در حیاط خانهاش ردیف شده و موریانه به جانشان افتاده بود. باید تمیز و مجدد رنگآمیزی میشدند. پیش از آنکه بتواند دوباره آنها را برای فروش به بازار وسائل دستدوم ببرد، به تعمیرات زیادی نیاز داشتند.
این مسئله تا حدودی شامل کاشیهای سرویسهای بهداشتی و آینههای رنگورورفته هم میشد. بعضیها به آنها خندیده و بهتمسخر گفته بودند که متعلق به دوران پادشاهی هستند. اما هادی آنها را فروخت. نمیتوان دلایلی را که برخی از آدمها را به خریدن چنین چیزهایی سوق میدهد فهمید. اگر ابو اَنمار میفهمید که هادی دستفروش در مقابل فروش اثاثیهاش تقریباً چه مبلغی بهدست آورده بود، دچارِ حملهٔ قلبی میشد یا دستکم با او دعوا میکرد.
Ahmad
۰
باید به بودن ادامه میداد تا جایی که راز گامهای بعدی را کشف کند.
Ahmad
۰
دید که دست آن زن را گرفته بود و انگشتانش را به انگشتان زن گره زده بود. اندازهٔ دستانشان دقیقاً یکی بود. پوست زن از او روشنتر بود. دستها یکاندازه بودند و احساس کرد که زن هم انگشتان او را میفشارد. دو دست بههم پیوند خورده و تبدیل به چیز دیگری شده بودند که دیگر «دست» نبود، شکلی از ارتباط انرژی میان دو روح بود. اینجا دیگر مسئله مربوط به جسم نمیشد. جسم بهتنهایی کافی نبود. با او بهنرمی قدم برمیداشت، قدمهایی کوتاه و بیرمق. هنگام عصر بود وقتی آن دو از کنار هتل شرایتون بهسمت خیابان «ابینواس» قدم میزدند و نیازی به گفتن چیزی بههم نداشتند. دستها از گفتن هر حرفی ممانعت میکردند و مانند یک سیم برق نامهها و رمزهای بین روح آن دو را بدون نیاز به حرکت لبها منتقل میکردند
Ahmad
۰
«تا حالا یه تیکه مدفوع طلایی دیدی؟ بهنظرت طلای قشنگی میشه یااینکه باز هم مدفوع میمونه؟»
Ahmad
۰
خیلیها خانهها و مغازههایشان را از ترس دزدی یا قتل بهدلایل مختلف ترک میکردند چون گروههای مسلح در تمام محلهها و خیابانهای بغداد پخش بودند و فرج از تمام این فرصتها استفاده میکرد. او مسئول این نبود که کسی خانهاش را ترک کرده و به استان یا کشور دیگری گریخته است. بهنظر او اصلاً کار زنندهای نبود که به آن شخص وحشتزده پیشنهاد دهد که خانهاش را بخرد. خانه را با قیمتی بسیار کمتر از قیمت واقعیاش در شرایط عادی بهدست میآورد. اما این تجارت بود. کجای این کار اشتباه بود؟
مریم
۰
یقیناً جنگ یک وضعیت اجتماعی و انسانی مطلوب نیست و نباید تا این حد در زندگی جاری باشد. ادبیات، هنر و تمام این مقولههای خلاق وظیفه دارند بهسوی دیگرِ زندگی، که حتا در زمانهٔ جنگ نیز آن را از یاد نبردهایم، اشاره کنند. باید به زندگیای بپردازند که دلتنگ آنیم. ما هرروز در حال از دست دادن فرصتی برای زنده ماندن، بنای خوشبختی و تعامل سودمند مشترک با همنوعانمان هستیم.
Ahmad
۰
انتخاب فرانکشتاین آیا دلیلی بر ناامیدی شما از بهبود شرایط کشورتان است؟ آیا از امید خسته شدهاید؟
نوشتن شکلی از امید است. بعضی وقتها توصیف ناامنی کاملْ تلاشی است برای رهایی و گذشتن از امیدهای واهی و تقلبی. فرصتی برای بازسازی ذهن و روح برای آنکه به پیشواز آرزوهای بزرگتر و کاربردیتر برویم. گمان نمیکنم کسی توانایی پیشگویی این را داشته باشد که اوضاع عراق در آینده بهتر یا بدتر خواهد شد. اما زندگی جریان دارد. زیر سایهٔ ویرانی و جنگ و خشونت، همیشه شکلهای مختلف و متنوعی از زندگی جریان دارد. نگاه موزون نویسنده و هنرمند نباید فقط بهسوی سیاه زندگی اشاره کند. نباید ناامیدی را بهصورت یک ایدئولوژی به تصویر بکشد. بلکه باید به وجود منافذ، حفرهها و اختلالاتی در بدنهٔ هر عقیدهٔ محکم و ثابتی اشاره کند که دیدنی و قابللمس نیستند. بنابراین او همراه و همسوی این عقاید سخت و ثابت و جامد نیست، اگر این عقاید به یأس یا امید مطلق اشاره داشته باشد.
jamegrak
۰
«در هرکدام از ما نسبت مشخصی از جرم در مقابل بیگناهی وجود دارد. شاید کسی که در اثر خیانت و بیهیچ خطایی کشته شده است، امروز بیگناه باشد اما ده سال قبل، چون همسرش را به خیابان انداخته یا مادر پیرش را به خانهٔ سالمندان برده بود، چون برق و آب خانوادهای را، که کودک مریضی داشتند، قطع کرده و باعث مرگ کودک شده بود، مجرم بوده است، و برای دیگران هم همینطور...»
jamegrak
۰
سه نوع عدالت وجود دارد، عدالت قانون، عدالت آسمانی و عدالت خیابانی و هر جنایتکاری، درنهایت ـ هرچقدر هم که طول بکشد ـ باید یکی از این سه نوع عدالت در حقش اجرا شود.
jamegrak
۰
پدید آمدن ایدهٔ منجی یگانه، که گاهی در هیأت دینی، متافیزیکی یا مردی نظامی که انقلابی را رهبری میکند، بهنام نجاتدهنده و رهبری قهرمان جریان دارد. نظر شخصی من که در بسیاری از مصاحبهها در روزنامه های عربی و غربی گفتهام این است که رهایی در جایی که به یک نفر موکول شود مرتبهای از ویرانی است نه آزادی. یا باید همه در جامعهٔ خودمان این رهایی و آزادی را بنا بگذاریم و معنی دهیم یا اگر بناست آزادی بسته به یک نفر باشد، همان بهتر که نباشد.