به این راحتی رفتن باید خیلی احساس آزادی به آدم بدهد. میشود به دیگران گفت دیگر نمیتوانستم تاب بیاورم، تو که نمیدانی؛ دیگر نمیخواستم سعی کنم. با خود میگوید که زیبایی ترسناکی در آن است، مثل زمین یخبازی یا بیابانی دم صبح.
samarium
چیزی که او میخواهد ـ یکجای خلوت و ساکت، جایی که بتواند بخواند، جایی که بتواند فکر کند
پردیس
این مرد با استعداد و خستگیناپذیر هم نیست، که بین بدبیاری و مصیبت فرق نمیگذارد؛ کسی که کمال را بالاتر از هر چیز میستاید و خود را در چشم دیگران تحملناپذیر میکند؛ چون از ته دل معتقد است میتواند هر لاابالیگری و میانمایگی انسان را ریشهکن یا اصلاح کند.
mina1374
با اینهمه از دانستن این نکته خوشحال است (چون ناگهان به این دانش دست یافته) که خاتمه دادن به زندگی امکان دارد. تسکین خاطری است که چند راه برای انتخاب پیش رو دارد؛ همچنین است سبکسنگین کردن همهی راههای انتخاب بدون واهمه و بدون نیرنگ. ویرجینیا وولف را تصور میکند، زنی پاکیزه و نامتعادل، ناکام در برابر خواستهای محال زندگی و هنر؛ او را در نظر میآورد که سنگ در جیب به رودخانه پا میگذارد. لورا همچنان به شکمش دست میکشد. با خود میگوید کار راحتی است، مثل مراجعه به یک هتل. به همین سادگی است.
mina1374