یک بار بیماری سرطانی به من گفت وقتی فهمید مرگش نزدیک است که دکترش به جای آنکه مانند همیشه معاینه فیزیکی بدنش را با ضربهیی آرام و از روی شوخی بر باسنش تمام کند، آن بار دست او را صمیمانه فشرده بود.
هر کس بیشتر از مرگ، از انزوای محض همراه با آن میترسد. میکوشیم زندگی را دو نفره پیش ببریم اما هر یک از ما باید تنها بمیرد ـ هیچ کس نمیتواند همراه ما یا برای ما بمیرد.