«مامان که خیلی عصبانی است. هیچوقتِ هیچوقت، او را اینقدر عصبانی ندیده بودم. البته قبلاً از دست تو عصبانی میشد، مثل روزی که در جشن تولد ناتالی لباس گوریل پوشیدی و تمام بچهها را ترساندی. یک بار هم گفتی با ماشین، مامانبزرگ را زیر گرفتهای. یک روز هم در فروشگاه ادعا کردی که از کیسهی یک نفر صدای تیکتاک میشنوی و تیم خنثیکنندهی بمب مجبور شدند کیسهی خرید یک پیرزن را منهدم کنند.»