استلا گفت: «من همیشه به تو فکر میکنم.»
به استلا گفتم که من هم همیشه به یاد او بودهام و او پرسید که آیا میتوانم او را به خاطر آنهمه بدی سالهای گذشته ببخشم و البته که او را بخشیدم. حس میکردم تقدیر زندگی ما را برای همیشه به هم پیوند زده است. من و استلا دستدردست هم قدمزنان راه افتادیم و از خانهی اربابی دور شدیم.
پایان