
Aysan
۹
اصلیترین تفریح میمونهای نر، هل دادن یکدیگر به این سو و آن سو بود.
Pariya
۷
روی گرداندن از چیزی که از کودکی درون خون آدم رفته بسیار دشوار است.
Aysan
۶
آن دختر را کشتند، پوست او را جدا کردند و از آن برای ساختن طبل استفاده کردند.
Aysan
۶
او علفهای خودرو را به صمغ چسبناک میمالید و با آن برای موریانهها دام مینهاد. در زمان شب خزندگان کوچک را جمع میکرد، شکمشان را خالی میکرد، میان خاک رس دفن میکرد و در میان زغالها کباب میکرد. وقتی خاک رس ترک برمیداشت، آن را توسط بالهایشان میگرفت و خارج میکرد و لقمههای کوچک را با اشتها میبلعید.
Pariya
۶
به یاد همهی آن دیوارهایی که در کودکی از آنها بالا نرفتهایم
Aysan
۵
اما نامو مانند دیگ آب جوش بود. او همواره با خود در گفتوگو بود: «من میخواهم... من میخواهم...» اما چه میخواست، نمیدانست.
Aysan
۵
شوهرخاله کوفا بسیار ناخن خشک است... او حاضر است شپش پخته بخورد، اما حلیم خود را آنقدر نگه دارد تا بگندد!»
بلاتریکس لسترنج
۵
نامو قصد داشت بپرسد: «آیا تو هم میآیی؟»
که صدای مادر به نرمی و خوش آهنگی به گوش رسید: «پیمودن این راهها برای جسم طولانی است، اما برای روح کوتاه است.»
Pariya
۵
پیمودن این راهها برای جسم طولانی است، اما برای روح کوتاه است.
Aysan
۴
هر صبح و عصر حیوانات با شور و هیجان موهای یکدیگر را تمیز میکردند. میمونی که قرار بود تمیز شود بر زمین مینشست، با شادی چشمهایش را بر هم میگذاشت و در این لحظه میمون دیگری در پی کنه و ساس میان موهایش میگشت.
Aysan
۴
وقتی دید که چیزی روی دیوار حرکت میکند، ترسید. گویا یک نفر از اتاق مانند سایه به بیرون مینگریست. وقتی نامو دستش را بالا برد، آن شخص هم این کار را انجام داد. نامو در منزل ژائو آینه دیده بود، اما این انعکاس تصویر آینه نبود. تصویر بسیار لاغر و دراز بود. اندکی از موها از زیر روسری بیرون زده و چشمها از یک صورت مردنی به بیرون خیره شده بود. اگر نامو این موجود را در مسیر جنگل میدید، قطعآ از ترس از نزدیکترین درخت بالا میرفت.
Pariya
۴
هر صبح و عصر حیوانات با شور و هیجان موهای یکدیگر را تمیز میکردند. میمونی که قرار بود تمیز شود بر زمین مینشست، با شادی چشمهایش را بر هم میگذاشت و در این لحظه میمون دیگری در پی کنه و ساس میان موهایش میگشت.
Aysan
۳
خداوند باز هم گل برداشت و یک زن خلق کرد. او مقداری از رودها، کوهها، گیاهان و گُلها را به گِل رس افزود تا از زیبایی به آن زن عطا کند. او اندکی آتش در قلبش و یک مشت آب برای رَحِمش برداشت تا آن زن قادر به خلق موجودی در وجودش باشد.
Aysan
۲
جسم نامو، در طول روز کار میکرد، از کشاورزی، وجین، نگهداری از بچه، شست و شو و... وای! این همه کار خستهکننده! اما روح او هیچ فعالیتی نداشت، روح او بیقرار بود.
Aysan
۲
بزرگِ دهکده زن بسیار کهنسالی بود که تنها یک دندان تیز و بلند داشت و فقط زنان در آن دهکده ساکن بودند. پیرزن تمام مردان را خورده بود، زیرا آنها غذای محبوب او بودند!
Aysan
۲
«اما من حتی یک عکس هم از شوای عزیزم ندارم.»
مرد پرتغالی به سینهاش کوبید و گفت: «اهمیتی ندارد، عکس او اینجا، در دل شماست، اینطور نیست؟... تو، درون قلبت، زیباترین تصویر را داری.»
Aysan
۲
نامو هرگز دهان اسب آبی را تا این حد از نزدیک ندیده بود؛ درست مثل تکهای از گوشت خام بود که با دندانهای بزرگ و ترسناک تزیین شده بود.
Aysan
۲
او میتوانست برای همیشه در آن جزیره بماند. او حتی قادر بود برای خود منزلی بسازد تا از گزند باران مصون بماند و قلابهای ماهیگیری درست کند تا احتیاجش به گوشت را برآورده سازد، اما آنچه که جزیره هرگز قادر به یافتن آن برای نامو نبود، یک دوست و همزبان بود.
Aysan
۲
کدوتنبلها را پخت و چندتایی از مورچههای سرباز را که در سبدها به دام انداخته بود، بریان کرد. از خوردن موجوداتی که تا لحظاتی قبل سعی کرده بودند او را نیش بزنند لذت سرشاری به او دست داد.
Aysan
۲
نمک به آخر رسیده بود، اما از روزهای قبل جایگزینی برای آن یافته بود.
گیاه ماتسانگیدزا در جزیره بسیار فراوان بود. نامو آنها را خیساند و بعد آتش زد. سپس خاکستر آن را با آب مخلوط کرد. او در یک کدو قلیانی سوراخهایی درست کرد و آن را با علفهای خشک پر کرد تا به این صورت آبکش درست کند، زیرا خاکستر این گیاه که از صافی عبور نمیکردند تا حدی سمی بودند. عصارهای که از میان این آبکش چکه میکرد در ظرفی جمع و جوشانده میشد تا این که پودر سفیدی بر جای میماند. اگرچه این پودر به خوشطعمی نمک نبود، اما بهتر از هیچی بود.
Pariya
۲
متأسفیم، ولی ما به دنیای موجوداتی که دل شکسته و طرد شدهاند تعلق داریم.
Pariya
۲
بزرگِ دهکده زن بسیار کهنسالی بود که تنها یک دندان تیز و بلند داشت و فقط زنان در آن دهکده ساکن بودند. پیرزن تمام مردان را خورده بود، زیرا آنها غذای محبوب او بودند!
Aysan
۱
نماد نامو شیر بود، او حق خوردن گوشت شیر را نداشت. او با لبخند به دیگچهی مادر گفت: «دلم میخواست امتحان میکردم!»
افرادی که نمادهای خود را میخوردند، دندانهای خود را از دست میدادند یا اینکه نابینا و یا نابارور میشدند. دوری کردن از خوردن شیرها بسیار آسان بود، پس نامو به هیچوجه دلواپس نبود!
نماد مادربزرگ قلب بود و این به مفهوم آن بود که او حق خوردن قلب هیچ موجودی را نداشت. نماد خاله چیپو، خاله شوای و مادر پرنده بود و اگر شامل هر نوع پرندهای میشد، دردسر بزرگی به وجود میآمد؛ خوشبختانه این منع تنها شامل مرغان ماهیخوار میشد؛ پرندهای که به اعتقاد بومیان پیغام خداوند را میرساند.
Aysan
۱
آنچه او شدیدا" نیازمند آن بود، نوازش بود. اکنون او لحظاتی را که میمونها برای تمیز کردن موهای هم صرف میکردند، درک میکرد.
Pariya
۱
شیطان مانند یک جادوگر و روح انتقامجو هر دو با هم است. او در کمین آدمهاست تا از نادانی آنها بهره ببرد. درست همان وقتی که انسانها از خود بیخبر میشوند، وجود آنها را به بند خود میکشد.
HeLeN
۱
و میگوید یک قصهی خوب تا اندازهی زیادی موجب میشود که همه چیز بهتر به نظر برسد.»
HeLeN
۱
او میتوانست برای همیشه در آن جزیره بماند. او حتی قادر بود برای خود منزلی بسازد تا از گزند باران مصون بماند و قلابهای ماهیگیری درست کند تا احتیاجش به گوشت را برآورده سازد، اما آنچه که جزیره هرگز قادر به یافتن آن برای نامو نبود، یک دوست و همزبان بود.
Aysan
۰
خداوند باز هم گل برداشت و یک زن خلق کرد. او مقداری از رودها، کوهها، گیاهان و گُلها را به گِل رس افزود تا از زیبایی به آن زن عطا کند. او اندکی آتش در قلبش و یک مشت آب برای رَحِمش برداشت تا آن زن قادر به خلق موجودی در وجودش باشد.
Aysan
۰
من فیلها را میبلعم
و با شاخهای کرگدن، دندانهایم را خلال میکنم
Aysan
۰
زمانی که قایق به آرامی پیش میرفت، نجواکنان گفت: «دست کم آب که دارم!»
