جمعیت از هم پاشید. عدهای هراسناک آنجا را ترک کردند. آنهایی هم که باقی مانده بودند از جلوی سوارانِ تفنگ به دست کنار میرفتند. یکی از سوارها لگدی به یکی از تیرها زد. با افتادن تیر بر زمین، لامپهای رنگی خاموش شد و حیاط به تاریکی نشست. فقط لامپ ایوان خانه روشن بود و میشد یوسف و ساقدوشهایش را دید که جلوی ایوان ایستاده بودند برای مقابله، با دستهایِ خالی و چهرههایی مضطرب و وحشتزده.
با صدای چهارمین تیر، یوسف افتاد روی کف چوبی ایوان و صدایِ «یوسف را کشتندِ» ساقدوشها بلند شد. با صدای پنجمین تیر، لامپِ ایوان هم ترکید و همه جا تاریک شد.