
بریدههایی از کتاب بلندیهای بادگیر
۳٫۵
(۶۵)
اگر کتابهایم را از من بگیرند، زندگیام بیمعنا میشود!»
Ali
ـ شما نباید تا ساعت ده بخوابید، همهٔ شادابی صبح تا آن ساعت از بین رفته است. کسی که تا قبل از ساعت ده نیمی از کارهای روزمرهاش را انجام نداده باشد، ممکن است نتواند نیم دیگرش را تا پایان روز به اتمام برساند.
MMST
«نلی، حتی اگر من به بهشت بروم، باز هم احساس بدبختی خواهم کرد.»
پاسخ دادم: «چون شما شایستهٔ رفتن به بهشت نیستید. تمام گناهکاران در بهشت احساس ناراحتی میکنند.»
Ali
من هیتکلیف را بهخاطر چهرهای زیبا و جذاب نمیخواهم. بلکه به دلیل این میخواهم که خیلی بیشتر از خود من، شبیه من است. من کاری به ابنای روح بشر ندارم و نمیدانم روح از چه چیزی ساخته شده است. اما روح هیتکلیف و روح من هر دو از یک ماده ساخته شدهاند، درحالیکه روح لینتون با ما بسیار متفاوت است. درست مثل تفاوتی که نور مهتاب با رعد و برق دارد، یا تفاوتی که بین آتش و یخ وجود دارد.»
Ali
من در جسم بیجان متوفی آرامش میبینم که هیچ قدرتی نه در زمین و نه در آسمان قادر نیستند آن را بر هم زنند. نوعی اطمینان نسبت به زندگی بیحدومرز و بدون سایه و تاریکی در آینده مشاهده میکنم... زندگی جاویدانی که روح مردگان بدان قدم نمینهند. جایی که در آن حیات توأم با عشق، صداقت و شادی پایانناپذیر است.
Ali
یکی به لطف خدا امیدوار بود، و دیگری از لطف خدا مأیوس. هر کدام از آنها به دست خود سرنوشتشان را انتخاب کرده و محکوم شدند عواقب آن را تحمل نمایند.
MMST
آنقدر از حال خودم غافل شدهام که باید مرتب نفسکشیدن را به یاد خود اندازم... یا به قلبم یادآوری کنم از تپیدن باز نماند! هر کاری که انجام میدهم در اثر اجبار کامل است. زندگی به جبر فکری است که یکلحظه مغزم را آرام نمیگذارد.
Fateme
قلب خوب و مهربان است که تو را زیبا میکند. سفیدی و سیاهی پوست ملاک نیست. فراموش نکن طینت و ذات بد حتی زیباترین قیافهها را به زشت تبدیل میکند.
zrnia
به چشمانت بیاموز که به هیچچیز شک و ظن نکنند و تا وقتی از وجود کسی که قصد دشمنی تو را دارد، مطمئن نشدند به همهچیز به دیدهٔ دوست بنگرند. هرگز حالت یک سگ پست کینهتوز را به خودت نگیر که فکر میکند هر لگدی که میخورد حق اوست، و ضمناً بهخاطر رنجی که میبرد، از تمام دنیا به اندازهٔ کسی که لگدش زده، نفرت دارد.»
نون
شما آدم نگونبختی هستید چون هیچکس را ندارید که دوستتان بدارد. مهم نیست که چقدر ما را زجر بدهید و بدبخت کنید و از این انتقام سخت لذت ببرید. چون با این فکر خود را تسلی میدهم که این ظلم و بیرحمی بهخاطر بدبختی و درماندگی بزرگ خودتان است. بهراستی شما آدم حیوانی هستید. اینطور نیست؟ تنهایید، درست مثل ابلیس، و حسود. هیچکس وجود ندارد تا شما را دوست بدارد... و زمانی که مردید کسی نیست تا برایتان اشکی بریزد. هرگز دلم نمیخواست جای شما باشم!
مستاصل!
ادامه دادم: «پسرم، قلب خوب و مهربان است که تو را زیبا میکند. سفیدی و سیاهی پوست ملاک نیست. فراموش نکن طینت و ذات بد حتی زیباترین قیافهها را به زشت تبدیل میکند. حالا که دست و رویت را شستی و موهایت را شانه زدی و اخمهایت را از هم باز کردی... بگو ببینم، فکر نمیکنی که خیلی هم خوشقیافهای؟ اگر از من بپرسی به تو میگویم که به حقیقت فکر میکنم تو خیلی فوقالعاده شدی. شبیه شاهزادهای شدی که لباس مبدل به تن کرده است.
نون
این فکر که ارباب بهخاطر کار نیکی که انجام داده، این همه درد را تحمل میکرد، عذابم میداد.
zrnia
خشونت و خیانت مانند تیرهایی هستند که بهسمت هر دو طرف نشانه رفتهاند و اغلب سینهٔ شخص انتقامجو را زودتر از سینهٔ دشمن میشکافد.
مستاصل!
من قلب خود را به او دادم، او قلبم را گرفت اما تا سرحد مرگ فشرد و بعد دوباره بهطرف من پرتش کرد. نلی، قلب آدمی جایگاه احساس اوست.
مستاصل!
بهراستی او عجب روش بیرحمانهای را برای کشتن من انتخاب کرده است! او تکهتکه از روحم جدا نمیکند، بلکه بند به بند از جانم میستاند.
مستاصل!
ز پشت نیمکت نگاهی به من انداخت. سوراخهای بینیاش گشاد شد. حتی کلامی بهعنوان سلام و تعارف با من بر زبان نراند. ادب او در حد گربهای بود که آنطرفتر نشسته بود.
کاربر ۲۹۶۸۷۷۹
این کار فقط به دست خداست تا انتقام بیگناهان را از بدکاران بگیرد. ما باید بیاموزیم که بخشنده باشیم
zrnia
تنها چیزی که مرا بهشدت بیزار کرده و رنج میدهد، این زندان متلاشی شدهٔ تن من است. از اینکه باید بیش از این در این کالبد محبوس باشم، خسته شدهام. آرزو دارم هر چه زودتر به آن دنیای باشکوه و جاودان فرار کنم و تا ابد در آنجا به سر برم. دیگر نمیخواهم سعادت ابدیم را بهطور مبهم از خلال اشکهایم بنگرم و از پشت دیوارههای یک قلب دردآلود برای آن پرپر بزنم. بلکه میخواهم از این دنیای اندوهبار بروم و در آن سرای نیکبختی بمانم.
ش
اگر پستترین موجود روی زمین، به گونهام سیلی بزند، نه فقط گونهٔ دیگرم را بهسمت او میگیرم، بلکه از اینکه سبب تحریک و خشم او شدهام و او را وا داشتهام تا دست به چنین کاری بزند، از او عذرخواهی میکنم.
zahra
گلهای زیبا در میان علف هرز وحشی پنهان میگردند. و انبوه این علفهای هرز مانع رشد گلهایی میشوند که توجهی به آنها نمیشود. بااینحال اگر خاک غنی و شرایط مطلوبتری به وجود آید، این گلها زیر علفهای هرز هم ثمر میدهند.
Hani
کاش دوباره همان دخترکوچولو بودم. نیمهوحشی و نیمهجسور و آزاد که به رنج و غم روزگار میخندید
zrnia
همهٔ ما برای آموختن از جایی آغاز کردهایم. هر یک از ما وقتی شروع به یادگیری کردیم، بارها دچار خطا و اشتباه شدهایم. بااینحال ناامید نشده و دوباره سعی کردهایم. اگر آموزگاران ما به جای آموزش و صبر و حوصله ما را سرزنش کرده بودند، هنوز هم خطا کرده و در جای خود میلغزیدیم.
مستاصل!
آنقدر از حال خودم غافل شدهام که باید مرتب نفسکشیدن را به یاد خود اندازم... یا به قلبم یادآوری کنم از تپیدن باز نماند! هر کاری که انجام میدهم در اثر اجبار کامل است. زندگی به جبر فکری است که یکلحظه مغزم را آرام نمیگذارد. از روی اجبار است که به هر چیز زنده یا مردهای توجه میکنم
مستاصل!
اوه، هیتکلیف تو نباید از خود ضعف نشان دهی و خودت را دستکم بگیری. این چینی را که وسط ابروهایت افتاده، میبینی؟ آن ابروان پرپشت را میبینی که چطور به عوض آنکه رو به بالا رفته باشند، به زیر خمیدهاند؟ آن دو چشم سیاه را میبینی که به مانند ابلیس، اینگونه عمیق در چهرهات فرو رفتهاند و هرگز دریچههای خود را به روی دنیا نمیگشایند، بلکه همیشه چون دو جاسوس زیر ابروانت کمین کردهاند و از روی بدجنسی و شرارت برق میزنند؟ به جای اینکه آرزو کنی جای ادگار لینتون باشی سعی کن آن چینها را برطرف سازی، ابروهایت را خیلی جدی و محکم بالا ببری تا اخمهایت باز شوند و آن چشمهای شیطنتبار را تبدیل به دو فرشته خوب و سر به راه کنی.
نون
قلب خوب و مهربان است که تو را زیبا میکند. سفیدی و سیاهی پوست ملاک نیست.
ثناء
اگر قرار بود که برای همیشه در داخل این جسم محبوس بمانم، پس فایدهٔ آفرینش من چه بود؟
ثناء
رشتههایی به او وابسته شده که بسیار قویتر از استدلال و منطق میباشند... زنجیرهایی که عادت آنها را به هم جوش داده، و سعی در گسستن این رشتهها، کاری بیرحمانه خواهد بود.
ثناء
او باور نمیکرد که روحی تا این حد پلید وجود داشته باشد که در همهٔ وجود شخصی ریشه دوانیده و او بتواند سالها حس انتقام را درون خود مخفی نگه دارد و ذرهای نادم و پشیمان نشود. بلکه خواهان اجرای نقشهٔ انتقام خود باشد. او با آشنایی از این دیدگاه جدید از طبیعت بشری که اکنون پدرش پیشرویش گسترده بود، دچار حیرت و شوک گردید... این آموزه از تمام درسها و افکاری که تا آن زمان یاد گرفته بود، مجزا و متفاوت بود...
مستاصل!
حجم
۵۴۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۷۲۰ صفحه
حجم
۵۴۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۷۲۰ صفحه
قیمت:
۱۷۰,۰۰۰
تومان