
٪۲۰
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
دیدم مردم چه گرمند و شاد. من هم رفتم قاطیشان. ولی زود فهمیدم شادی آنها مخصوص خودشان است. میشود ادا درآورد ولی نمیشود واقعآ خوشحال باشی.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
«ماندن مهم است. شما مردها خوب و زود شروع میکنید، ولی وسط کار جا میزنید. اما ما زنها سخت شروع میکنیم و در عوض تا آخر میمانیم.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
ترس دارم از همه کسانی که سین جیمم میکنند، پاپیام شدهاند تا ببینند جاسوسم یا نه؟ تروریستم یا نه؟ سلطنتطلب هستم یا جمهوریخواه...؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
«اینها ادامه جنگند روی تن من... اینها سهم من است رسول... سهم ما.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
میخواهم بخوابم نمیتوانم. هنوز نخلهای دو شقه شده توی چشمهایم گر میگیرند و تاولهای چرکین پف کرده زیر نگاهم میترکند.
