این اتاق هیچ ارزشی برایم نداشت. آنجا در گذر از بین دو دنیای ناشناخته بودم. این اتاق یک سالن انتظار بود، سالن گمشدهها. اطرافمان ازدحام بود. ازدحامی از قبل و بعد که ردپاهایی از خودشان به جا گذاشته بودند. در میان آنها چه کسی بودم؟ چهکار میکردم؟ چشمهایم را بستم و دیگر هیچجایی برای رفتن نداشتم. پرت شده بودم، در نوسان، مثل یک شیء کوچک بهدردنخور. این چیزها در سرم میچرخید، هلم میداد. این حس را خوب میشناختم. همانی است که قبل از فکرهای مزخرفم اتفاق میافتد. چیزی که مستقیماً من را به همانجایی که نباید بروم میبرد.