جملات زیبای کتاب یرحا | طاقچه
تصویر جلد کتاب یرحاsubscriptionAvailable

کتاب یرحا

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سمانه خاکبازان
انتشارات: 
انتشارات مهرک

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
طلوع
۱
یرحا گفت: «نگران نباش پدر. خوبم.» ـ بازهم همان کابوس؟ یرحا سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد. ـ لعنت به این کابوس‌ها. از زمانی که راه افتادیم لحظه‌ای آرامش نداشتی. اما نگران نباش. همه‌اش از ترس راه بود. به خانهٔ جدید که برسیم کابوس‌هایت تمام می‌شوند.
طلوع
۰
یرحا نگاهش را از در اتاق گرفت و رو به شداد پرسید: «پدرم خبری شنیده که او را ناراحت و خشمگین کرده. از ماجرا خبر داری؟» ـ در همان حد که شنیدید. ـ چه شنیده بود؟ ـ نمی‌دانم بانو. ـ در شهر خبری نپیچیده؟ ـ از شهر خبر ندارم. از وقتی شما خودتان را در اتاق حبس کردید جناب حارث به من دستور دادند در خانه بمانم و مراقب اوضاع خانه باشم. ـ مگر پدر در خانه نبود؟ ـ نه بانو. بیشتر بیرون خانه بودند. دیروز هم اندکی بعد از رفتن جناب سموئیل از خانه بیرون رفتند و تا به حال برنگشتند. ـ شیث چه؟ ـ جناب شیث دیروز راهی سفر شدند.