جملات زیبای کتاب پیش به جلو | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیش به جلو

بریده‌هایی از کتاب پیش به جلو

انتشارات:سنجاق
امتیاز
۵.۰از ۲ رأی
۵٫۰
(۲)
«بهترین کاری که می‌توانی بکنی آنست که آنی شوی که شایسته است بشوی.»
کتاب خوان
کانن فارار می‌گوید: «تنها یک شکست واقعی در زندگی وجود دارد و آن خوب‌نبودن به اندازه‌ای است که یک فرد می‌توانسته باشد.»
کتاب خوان
«جزر و مدّی در کارهای مردمان هست که چون هنگام مدّ از آن استفاده کنند، به سعادت رهنمون شوند و اگر از مدّ غفلت شود، همهٔ سفر زندگی ایشان در آب‌های کم عمق (و با کشتی به‌گل‌نشسته) و در بدبختی بگذرد. ما اکنون در چنین دریای پرآبی در حرکتیم و باید هر وقت جریان آب به کار آید، آن را دریابیم وگرنه دستاوردهایمان را از کف بدهیم.» ویلیام شکسپیر
کتاب خوان
«مردانی می‌خواهیم: نه مطیع چهارچوب و زندان افکار؛ نه ایمان‌هایی با چشم‌های تنگ‌نظر؛ نه کوه‌هایی از ثروت؛ نه قدرت با لبخند دلپذیرش؛ و نه حتی قلمی رسا و پر نفوذ؛ بلکه مردانی می‌خواهیم، مَرد»
کتاب خوان
این اصل مسلم است که؛ فرومایگی و بیچارگی، نردبان آرزوی جوان است. ویلیام شکسپیر
کتاب خوان
ما اگر یک دزد را به خاطر ورود به خانه و سرقت لوازم به زندان می‌افکنیم، پس با عالِم فرومایه‌ای که از علم و دانش و همهٔ نعمت‌های خدادادی‌اش برای نابودی مردمی که او را الگوی خود می‌دانند استفاده می‌کند، چه باید بکنیم؟
کتاب خوان
ژان ژاک روسو در مقالهٔ مشهورش دربارهٔ آموزش و پرورش چنین گفته است: «بر اساس نظام طبیعت، انسان‌ها همگی انسانیت را به عنوان شغل مسلّم خود می‌دانند و هر کس که برای ادای وظیفهٔ یک انسان، خوب آموزش دیده باشد، برای به دست آوردن جایگاهش در مشاغلی که مناسب اوست آمادگی کافی دارد. برایم چندان اهمیتی ندارد که شاگرد من به ارتش فرستاده شود یا به کلیسا برود یا بر مسند قضا بنشیند. طبیعت، مشاغل زندگی بشری را مقدم بر هدف او از زندگی اجتماعی می‌پندارد. آنچه به وی می‌آموزم هنر زندگی کردن است. حقیقت آنست که وقتی کارم با وی به سرانجام رسد، او سرباز، وکیل یا کشیش نخواهد شد. باید اجازه داد او نخست یک انسان باشد. ثروت ممکن است با قدرتش بتواند او را از مرتبه‌ای به زیر بکشاند؛ اما او همیشه جایگاه خود را به دست خواهد آورد.»
کتاب خوان
در تیره‌ترین خاک‌هاست که زیباترین گل‌ها می‌رویند و بلندترین و قوی‌ترین درختان از میان صخره‌هاست که دست بر آسمان می‌سایند. هالند
کتاب خوان
فرصت طلایی هیچگاه دوبار عرضه نمی‌شود؛ پس آن را دریاب. آنگاه که فرصت لبخند می‌زند و وظیفه راه را نشان می‌دهد چرا آرزو کردن و در پسِ آن تا ابد آهِ حسرت کشیدن برای آن فرصت دوردست، دست‌نایافتنی و مبهم؟ با آنکه این بانگ جاودانه، زیبا و دست‌یافتنی اطرافت را فرا گرفته است. هریت وینسلو
کتاب خوان
دکتر ماردن در کتاب «پیش به جلو» نشان می‌دهد که قوای پیشگامان بشر فراتر از حد عادی نیست. آنها مردمانی عادی اما با پایداری و پشتکار فوق‌العاده‌اند. این کتاب مخزنی از انگیزه‌های ناب و گنجینه‌ای از گفتارهای ارزشمند است. هر صفحهٔ آن سرشار از الهام، دلگرمی و یاریگری است و این قاعده را می‌آموزد که در یک فرد هیچ محدودیتی وجود ندارد، اگر الفبای کارش را آموخته باشد و «به پیش برود»؛ اینکه هیچ مانعی نمی‌تواند به یک ذهن مشتاق بگوید: «تا همینجا و جلوتر نه.» بی‌شک «دلگرمی» کلیدواژهٔ این کتاب است و هدفش برانگیختن تلاشی ستودنی در آنانی است که بی‌هدف رها شده‌اند و بیدار ساختن همت‌های خفتهٔ کسانی که با دلسردی خو گرفته و ناامیدانه برای موفقیت دست‌وپا می‌زنند.
کتاب خوان
آیا دقت کرده‌اید که هیچ کس نگران مرد جوانی که مشغول انجام یک کار مفید است نمی‌شود؟ او ظهر کجا غذا می‌خورد؟ شب‌ها وقتی از پانسیون بیرون می‌زند به کجا می‌رود؟ پس از شام چه می‌کند؟ آخر هفته‌ها و تعطیلات را به چه کاری می‌گذراند؟... چگونگی گذراندن اوقات فراغت، شخصیت آدمی را نشان می‌دهد. بیشتر جوان‌هایی که به راه‌های بد کشیده می‌شوند در ساعات پس از شام به این روز می‌افتند. بیشتر آنهایی که توانسته‌اند پله‌های ترقی و افتخار را طی کنند بعدازظهرهای خود را به تحصیل، کار یا همنشینی با کسانی گذرانده‌اند که باعث رشد و تعالی آنها می‌شده‌اند. هر بعدازظهر لحظهٔ مهمی در زندگی یک جوان است.
کتاب خوان
داشتن تاج شاهی، قصر و خدم و حَشَم چیست در برابر مردی که می‌تواند سرزمینی را با دست‌خط خویش به تصرف درآورد؟ یا اقیانوسی را با تجارتش تسخیر کند؟ یا چیست در مقایسه با صداقت و راستگوییِ آگاهانه؟ با چهره‌ای که هیچ‌گاه در برابر صدای تهمت‌زننده رنگ‌پریده نمی‌شود؛ یا در مقایسه با سینه‌ای که هرگز در برابر افشای حقیقت به لرزش نمی‌افتد؛ یا در قیاس با قلبی که حتی اگر زیرورو شود باز هم اثری از زنگارِ ننگ و رسوایی به خود نبیند؟؛ اینکه به هیچ احدی بدی نکرده باشد؛ اینکه امضای خود را بر هیچ کاغذی نگذارد تا مبادا پاک‌ترین فرشتهٔ بهشتی شاید گواه بر صدق آن نباشد؛ اینکه بدون فریفته‌شدن راه برود و به زندگی درون چاردیواری محقر خود راضی شود اما بی‌هیچ فاصله‌ای میان خواسته و خوشنودی‌اش مگر دیوار نامرئیِ درستکاری؛ این است راه مرد شدن.
کتاب خوان
کیتو پسرک ناشنوا در حالی که به پدرش التماس می‌کرد تا اجازه دهد از خانهٔ محقرشان بیرون رود و برای کسب علم و دانش تلاش کند، به او گفت: «برای تلف‌شدنم از گرسنگی باکی نیست ای پدر. ما در میان وفور نعمت هستیم و من می‌دانم چطور جلوی گرسنگی‌ام را بگیرم. اقوام آفریقایی هاتنتوت مدت‌ها با یک صمغِ درختی روزگار می‌گذراندند و آنگاه که گرسنه می‌شدند، رشته‌ای به دور کمر خود می‌بستند. آیا من هم نمی‌توانم چنین کنم؟ پرچین‌ها پر از شاه‌توت و میوه‌اند و زمین‌ها پر از شلغم؛ و پشته‌ای از علفِ خشک بهترین رختخواب است!» پسرک فقیر و ناشنوا با وجود داشتن پدری مست و شراب‌خوار و مفلوک که کاری بهتر از وصله کردن کفش سراغ نداشت، تبدیل به یکی از بزرگترین پژوهشگران کتاب مقدس در جهان شد. او نخستین کتابش را زمانی که در نوانخانه بود نوشت.
کتاب خوان
حدود دو قرن و نیم پیش در ضیافتی که در شهر لیون برگزار می‌شد، بحثی پیرامون یک تابلوی نقاشی که صحنه‌ای مرتبط با اسطوره‌شناسی و تاریخ یونان را به تصویر می‌کشید درگرفت. همچنان که بحث داشت میان مهمانان بالا می‌گرفت، میزبان رو به یکی از خدمتکاران کرد و از او خواست تا صحنهٔ تابلو را تفسیر کند. خدمتکار در میان شگفتی جمع، آنچنان مختصر و روان کل موضوع را شرح داد که همگان قانع شدند و بحث خاتمه یافت. یکی از مهمانان در حالی که با احترام با خدمتکار سخن می‌گفت، پرسید: «موسیو، شما در کدام مدرسه درس خوانده‌اید؟» خدمتکار جوان پاسخ داد: «سرورم! من در خیلی مدرسه‌ها درس خوانده‌ام. اما جایی که در آن بیشتر درس خوانده و آموخته‌ام مدرسهٔ ناملایمات و دشواری‌ها بوده است.» او چه خوب از درس‌های فقر و سختی بهره برد؛ چرا که اگرچه در آن زمان خدمتکاری بی‌نوا بود، اما دیری نپایید که آوازهٔ آثار این بزرگترین نابغهٔ عصر در اروپا پیچید. او کسی نبود جز ژان ژاک روسو.
کتاب خوان
«آیا ساز و برگی نداری؟ آیا سرمایه‌ای برای شروع نداری؟ ای مرد جوان، به کتابخانه برو و چند کتاب بگیر؛ و بخوان دربارهٔ سازوکارهای شگرفی که خداوند در دست‌هایت، در پاهایت، در چشم‌ها و گوش‌هایت به ودیعت نهاده است. آنگاه از یک جراح بخواه تا تو را به اتاق تشریح ببرد و آنچه را خوانده‌ای به تو نشان دهد تا دیگر هیچ‌گاه این سخن کفرآمیز را بر زبان نیاوری که هیچ سرمایه‌ای برای شروع‌کردن نداری. آیا باز هم دنبال ساز و برگی؟ آری! فقیرترین جوان نیز ساز و برگ دارد، زیرا این پروردگار کل جهان است که قادر به تجهیز اوست.»
کتاب خوان
چقدر شانس جیمز شارپلس هنرمند و آهنگر انگلیسی اندک بود. او آه در بساط نداشت اما اغلب شب‌ها ساعت سه نیمه‌شب برمی‌خاست تا کتاب‌هایی را که قدرت خریدشان را نداشت نسخه‌برداری کند. او پس از یک روز کار سخت، برای خریدن مواد و ابزار هنری که چند شیلینگ بیشتر قیمت نداشت هجده‌مایل را پیاده تا منچستر می‌رفت و برمی‌گشت. او در کارگاه آهنگری سخت‌ترین کار را برمی‌داشت زیرا برای انجامش زمان بیشتری برای گرم کردن کوره لازم بود و او می‌توانست از این «خرده‌زمان‌ها» استفاده کند و جلوی حفرهٔ کوره بنشیند و کتاب‌های گران‌بهایش را بخواند. او در صرف زمان‌های مرده بسیار بخیل بود و از هر یک آنگونه استفاده می‌کرد که گویی زمان دیگری به دست نخواهد آورد. جیمز شارپلس برای پنج سال اوقات فراغت خود را به خلق تابلوی فوق‌العاده و معروف خود به نام The Forge اختصاص داد که اکنون نسخهٔ بدل آن در بسیاری از خانه‌ها موجود است.
کتاب خوان
شگفتی انجمن سطلنتی انگلستان را تصور کنید آنگاه که ویلیام هرشل فقیر و گمنام گزارش کشف سیارهٔ Georgium Sidus [که بعداً اورانوس نام گرفت]، مسیر حرکت و سرعت آن و حلقه‌ها و قمرهای کیوان (زحل) را برای آنها فرستاد. این پسر «نگون‌بخت» که برای تهیهٔ وعده‌های غذایش اوبوا می‌نواخت، با دستان خود تلسکوپی ساخت و با آن چیزهایی را کشف کرد که مجهزترین منجمان هم‌عصرش از آن بی‌خبر بودند. او برای ساختن یک عدسی بی‌عیب و نقص دویست بار تلاش کرد.
کتاب خوان
روزگاری پسری که در یک کلبهٔ محقر چوبی زاده شده بود، بدون مدرسه‌رفتن یا داشتن کتاب و معلم، یا داشتن فرصت‌های عادی زندگی، به خاطر به اجرا گذاشتن حکمت عملی در زمان ریاست‌جمهوری در دورهٔ جنگ داخلی و آزادسازی چهارمیلیون برده، تحسین جهانیان را برانگیخت. به این جوان قدبلند، لاغراندام و عجیب‌وغریب بنگرید که چوب درختان را می‌بُرَد و با آن‌ها یک کلبهٔ کوچک و جمع‌وجور، بدون کفی و پنجره می‌سازد و بعدازظهرها در آن با نور آتش به خود حساب و دستور زبان یاد می‌دهد. او از اشتیاق دانستن نوشته‌های بلک‌استون چهل‌وچهار مایل را برای به‌دست‌آوردن آن پیاده راه رفت و یکصد صفحه را در راه بازگشت خواند. آبراهام لینکلن هیچ فرصتی را به میراث نبرده بود و هیچ چیز را با بخت‌واقبال به‌دست نیاورد. طالع بلندش به خاطر پشتکار خستگی‌ناپذیر و قلب پاکش بود.
کتاب خوان
امرسون می‌گوید: «دنیا دیگر خاک رُس کوزه‌گران نیست؛ بلکه آهنی گداخته در دست آهنگران است و مردانِ مرد می‌خواهد تا با ضربه‌های پولادین و مداوم با آن جایگاهی شایسته برای خود بسازند.»
کتاب خوان
خوانندگانی که در خود احساس ناتوانی و ضعف به خاطر فقر در پیشینهٔ آموزش می‌کنند، در صفحه‌های آتی مشوق‌های بسیاری خواهند یافت تا همت خود را بلند دارند و در اوقات بیکاری و ایام تعطیلات، آموزش‌هایی عملی، کارا و ملموس ببینند.
کتاب خوان
بدیِ ساعتِ ازدست‌رفته بیش از آنکه ازدست‌رفتن زمان باشد، ازدست‌رفتن قدرت و توان است. بیکارگی هوش را می‌میراند و عضلات را ضعیف و ناتوان می‌کند. کار، انسان را می‌سازد اما تنبلی هیچ چیز به آدمی نمی‌دهد.
کتاب خوان
در یک کارگاه تولید پارچه، یک رشته نخ خراب، کل پارچه را خراب می‌کند. این مشکل به آن دخترک کارگری برمی‌گردد که در کارش اشتباه کرده و در نهایت ضرر محصول خراب از دستمزدش کم می‌شود. اما هنگام بافت پارچهٔ بزرگ زندگی چه کسی باید هزینهٔ نخ‌های خراب را بدهد؟ ما نمی‌توانیم یک رج از پارچه را جابیندازیم و خالی بگذاریم. رشته‌های نخ هر حرکتی را که ما هنگام بافتن پارچهٔ سرنوشت خود می‌کنیم دنبال می‌کنند. ممکن است یک نخ خراب از اوقات تلف‌شده یا فرصت‌های ازدست‌رفته کل پارچه را از ارزش بیندازد و برای همیشه کارگر پارچه‌باف را سرافکنده کند؛ یا آنکه نخی از طلا باشد و زیبایی و درخشندگی آن را دوچندان کند. ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم بافتن پارچه را متوقف کنیم یا آن رشته نخ را که با تار و پود پارچه یکی شده بیرون بکشیم. آن نخ شاهدی ابدی بر نابخردی‌های ما خواهد بود.
کتاب خوان
اگر هنری ویلسون که از صبح خیلی زود تا آخر شب در مزرعه کار می‌کرد و هیچ موقعیتی برای رفتن به مدرسه نداشت و تا بیست‌ویک سالگی حاصل کارش تنها یک گاو و شش گوسفند بود، توانست هزار کتاب مفید در اوقات فراغتش بخواند؛ اگر فردریک داگلاس که برده‌ای بیش نبود توانست بر سرِ زمین کشاورزی و در محیطی که یاد دادن سواد به برده‌ها جُرم تلقی می‌شد، الفبا را از روی کاغذ پاره‌ها، پوسترهای روی دیوار اصطبل و تقویم‌های قدیمی بیاموزد و خود را به جاه و مقام برساند؛ اگر کیتو آن پسر فقیر و ناشنوا که در یک نوانخانه کفش می‌دوخت، توانست بزرگترین محقق کتاب مقدس در عصر خود شود، کدام پسر یا دختر امروزی، زیر پرچم این کشور وجود دارد که نتواند به تحصیلات و آموزش دسترسی داشته باشد و خود را از قید سختی‌ها و نادانی‌ها برهاند؟ فرانکلین می‌گوید: «اگر مردی کیف پولش را در سرش خالی کند، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از او بدزدد. سرمایه‌گذاری بر روی دانش همیشه بیشترین سود را می‌دهد.»
کتاب خوان
همان‌طور که موقعیت‌های پیشِ روی مرد دانش‌آموختهٔ کالج، هنگام ورود به عرصهٔ کار و زندگی هیچ‌گاه به اندازهٔ امروز بزرگ و متعدد نبوده است، خطرات و وسوسه‌هایی که او را در بر گرفته نیز به همان اندازه بزرگ، متعدد و دسیسه‌آمیز است. به یاد داشته باشید که هر آموزشی که موجب ارتقا، تزکیه یا برانگیختن حس آموزش‌گیرنده نشود، نعمت نیست بلکه نقمت است. آموزش عالی، یک آدم حقه‌باز را دغل‌کارتر و خطرناکتر می‌کند. حقه‌بازی از روی علم به مراتب تهدید بزرگتری برای جامعه است تا حقه‌بازی از روی نادانی.
کتاب خوان
هنگام شنا کردن به سمت اهداف، شما پیوسته در تماس با کسانی هستید که اهداف سطح پایینی دارند و تنها انگیزه‌های هرزه و خودخواهانه آنها را به عمل واداشته است. اینجاست که اگر از چیز متعالی‌تری ساخته نشده باشید، انسانیتِ درون شما خواهد مُرد.
کتاب خوان
مرد دانش‌آموخته می‌باید بتواند کاری بهتر و شایسته‌تر از صِرفِ پر کردن جیبش انجام دهد. پول‌سازی هرگز با انسان‌سازی قابل مقایسه نیست. چیزی بهتر از میلیونرِ پول شدن وجود دارد و آن میلیونرِ ذهن، فرهنگ، دستگیری همنوع، میلیونرِ شخصیت و در یک کلام، آقا و جنتلمن شدن است. هر مدرکی که از مدرسه یا کالج بگیرید و به هر رتبه و مقامی که در پیشهٔ خود برسید، هیچ عنوانی با معناتر و شایسته‌تر از آقا و جنتلمن بودن نیست.
کتاب خوان
آیندهٔ تو، ای دانش‌آموختهٔ نیکبخت!، به مانند سنگ مرمرِ سفیدِ دست‌نخورده‌ای در برابر توست. تو قلم و چکش خود، توانایی و تحصیلاتت، را در دست گرفته‌ای. درون این سنگ برای تو همان چیزی وجود دارد که اکنون در آمال و آرزوهایت نهفته است. آن چیز بهشتی است یا دوزخی؟ اکنون که تمام‌قد در آستانهٔ آغاز زندگی قرار داری، آرمان‌هایت چه هستند؟ آیا تو این قطعه سنگ را در هم می‌کوبی و به قطعه‌ای کج‌ومعوج و بی‌معنی بدل می‌کنی؛ یا آنکه از دل آن مجسمه‌ای از سودمندی، ظرافت و زیبایی برون می‌آوری؟؛ مجسمه‌ای که برای نسل‌های آینده داستان یک زندگی شرافتمندانه و بااصالت را بازگو خواهد کرد.
کتاب خوان
دنیا حق دارد انتظار داشته باشد که یک دانش‌آموخته، آنگاه که به نور رسید و قدرتِ آن را دریافت، هرگز بدان پشت نکند؛ و هیچ‌گاه مدرسه و محل تحصیلش را که به او موقعیت ممتازی در زندگی داده و درهای فرصت‌ها را به رویش گشوده، شرمسار و ناامید نگرداند. دنیا این حق را دارد که انتظار داشته باشد مردی که استفادهٔ ماهرانه از ابزارهای زندگی را آموخته است، یک هنرمند واقعی شود و نه یک هنرمند بازاری؛ و اینکه هیچ‌گاه از رشد و تعالی باز نایستد. جامعه حق دارد تا به یک تحصیل‌کرده به عنوان نیرویی تهذیب‌گر و روبه‌تعالی در میان جامعه بنگرد و او را مشوقی برای آنهایی که تاکنون این فرصت گران‌بها را نداشته‌اند بداند. دور از انتظار نیست که جامعه بخواهد چنین فردی سطح خِرَد و بینش جامعه را بالا ببرد؛ و اینکه چنین فردی در شخصیت و فرهنگ اصیل خود، شکوهِ نهفتهٔ زندگی را برای سایرین به تصویر بکشد. جامعه حق دارد از او انتظار داشته باشد که قربانی اثر فلج‌کنندهٔ حرص و آز نشود؛ اینکه هیچ گاه بندهٔ زر نباشد و در برابر کارهای حرص‌آمیز و طمع‌گونه سر تعظیم فرو نیاورد و از پستی و فرومایگی که صفت ثروتمندانِ نادان است به دور باشد.
کتاب خوان
اگر شما دارای توانمندی و موقعیت ممتازی هستید، این بدان معناست که وظیفه‌ای خطیر برای انجام کاری بزرگتر از هم‌قطاران خود دارید: کاری بزرگ برای بشریت. اگر مشعل علم و دانش به دستان شما سپرده شده، بدان معناست که باید راه را برای آنان که در تاریکی مانده‌اند روشن کنید. اگر پیامی آزادی‌بخش برای انسان‌های اسیر نادانی و کوته‌نظری به شما برسد، حق ندارید آن را نادیده بگیرید. تحصیلات شما به معنای افزایش تعهدتان به اندازهٔ عطیهٔ ویژه‌ایست که گرفته‌اید؛ یعنی به اندازهٔ موقعیت ویژهٔ شما برای درس خواندن. وظیفهٔ شما رساندن پیامتان، با همهٔ مردانگی، شهامت و توانی که دارید، به جهان است.
کتاب خوان
«بهترین کاری که می‌توانی بکنی آنست که آنی شوی که شایسته است بشوی.»
کتاب خوان

حجم

۳٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۵

تعداد صفحه‌ها

۹۰۰ صفحه

حجم

۳٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۵

تعداد صفحه‌ها

۹۰۰ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان