اوانجلین طناب را کشید؛ اما بهجای شُل شدن گلهای کوچکی رویش شروع به شکفتن کردند؛ غنچههای ریز سفید و صورتیرنگی بر ساقههای پیچکی به رنگ سبز زمردی جوانه زد که حتی دور بازوهایشان هم پیچید و آنها را محکمتر به هم پیوند داد.
جکس پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
«من فکر کردم این کار توئه!»
«تو فکر کردی من میآم دستهامون رو با گُل ببندم؟!»