جملات زیبای کتاب سه گانه روزگار یک دل شکسته (کتاب دوم، داستان عاشقانه غیرابدی) | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه گانه روزگار یک دل شکسته (کتاب دوم، داستان عاشقانه غیرابدی)
off
٪۷۰

کتاب سه گانه روزگار یک دل شکسته (کتاب دوم، داستان عاشقانه غیرابدی)

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۲۹ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کیمیا
۱۳
به نظر من یه پایان شاد برای همه وجود داره؛ اما فکر نمی‌کنم این پایان‌ها همیشه به آخرین صفحهٔ کتاب برسن یا همه تضمینی داشته باشن که به تا ابد به‌خوبی و خوشی زندگی کردن می‌رسن. پایان شاد می‌تونه به‌دست آوردنی باشه؛ اما نگه‌داشتنش دشواره. اونا مثل خواب‌های شیرینی می‌مونن که می‌خوان از شب فرار کنن. اونا گنج‌های بال‌دارن. اونا موجودیت‌های سرکش و وحشی و بی‌پروایی‌ان که باید مدام دنبالشون راه افتاد، وگرنه حتماً فرار می‌کنن و می‌رن.
حنا دختری در چمنزار
۱۰
چندروزه کجا بودی؟» ‫«دوشیزه‌های بی‌گناه رو می‌کشتم و به توله‌سگ‌های زبون‌بسته لگد می‌زدم.»
کیمیا
۸
برای هر آن‌کسی که ترس پیدا نکردن عشق حقیقی را تجربه کرده است.
کیمیا
۶
داستان‌های عاشقانه هیچ‌وقت پایان شاد ندارن و همه هم اینو می‌دونن. لازم نیست کسی تا آخر داستان رو بخونه تا بفهمه خون روباه گردن کمانگیره
حنا دختری در چمنزار
۵
اوانجلین می‌خواست بگوید که: "فقط همین امشب، مال توئم"؛ اما فقط این حرف از دهانش بیرون آمد: «من مال توئم.»
کیمیا
۵
ای‌کاش داستان آن‌ها می‌توانست پایان متفاوتی داشته باشد.
کیمیا
۴
او هرگز شاهزادهٔ دل‌ها را نبوسیده بود؛ اما این را یاد گرفته بود که معامله کردن با او به بوسه‌هایش شباهت بسیاری دارد...
حنا دختری در چمنزار
۴
‫«اشکالی نداره. من خودم که اگه مرد دیگه‌ای رو توی این شرایط با تو می‌دیدم، احتمالاً می‌کشتمش.»
کیمیا
۴
حقیقت اصلاً اون چیزی نیست که تو دلت بخواد.
حنا دختری در چمنزار
۲
«می‌خوای هرکدوم از اینا رو که خواستی برات بکشم؟»
کاربر ۱۲۰۸۹۰۸۵
۲
راز عاشق ماندن این است که کسی را داشته باشی تا وقتی می‌خواهی از آن عشق فارغ شوی و پایین بیفتی، تو را بگیرد و من قول می‌دهم که همیشه بگیرمت.
کیمیا
۱
«هم قهرمان‌ها وجود دارن و هم شرورها. اونم بین این دوتا، انتخاب خودش رو کرد و پایانی که نتیجهٔ تصمیمش بود نصیبش شد.»
کیمیا
۱
زندگی راویِ مهربونی نیست...
کیمیا
۰
برای هرکسی پتانسیلی وجود دارد تا پایان خوش ابدی خود را بیابد.
کیمیا
۰
همهٔ ما برای عشق کارهای وحشتناکی رو مرتکب شدیم
کیمیا
۰
امیدش به‌مانند بال‌هایی کاغذی‌ای که احمقانه با خود پنداشته بودند توانایی پرواز کردن دارند، مچاله می‌شود.
کاربر ۱۰۸۴۳۹۷۸
۰
این را می‌دانست که تنهاست. نه اینکه فقط در آن مکان ناآشنا تنها باشد، بلکه می‌دانست در کل دنیا تنهاست. او تا بندبند استخوان‌هایش این را حس می‌کرد.