گریسون گفت: «حالم خوب نیست. احتمالاً دیگه هیچوقت خواهرهام باهام حرف نمیزنن و من توی از دست دادن آدما خوب نیستم.» گریسون مکثی کرد. «یا شاید هم توی از دست دادنشون خیلی خوبم.»
هر بار که به کسی اجازه داده بود وارد زندگیاش شود...
هر بار که گاردش را پایین آورده بود...
هر بار که چیزی کمتر از بینقص بودن بود...
ناش با خشونت گفت: «ما رو از دست ندادی، داداش کوچولو.»