
اِیْ اِچْ|
۵۸
امروز اولین روز مدرسه بود؛ دوم راهنمایی. هنوز پانزده دقیقه به خوردن زنگ مانده بود، اما همهٔ بچهها در مدرسه بودند. معمولا روز اول همه هیجانزدهاند و زود به مدرسه میآیند، اما یک علت مهمتر هم وجود دارد، آن هم فضولی کردن است؛ مثلا این که ببینند دوستانشان بعد از تابستان چه شکلی شدهاند.
کتاب_باز
۴
نقاشی هست که با نقاشیهای دیگه فرق داره...»
گفتم: «چی؟»
- «من برای این نقاشی، مدل نداشتم.»
- «نداشتی؟»
- «نه، من حتی این نقاشی رو از روی عکس اون هم نکشیدم.»
- «مگه میشه؟»
مادرم خودش را به اسکوتر چسباند و گفت: «آره... من این نقاشی رو ذهنی کشیدم. اون روزها، اون همیشه بیرون از خونه بود، واسه همین یک بار وقتی دیدمش، اونقدر بهش نگاه کردم که تصویرش توی ذهنم حک شد. خیلی میترسیدم که نکنه یادم بره... اما وقتی اینو میکشیدم، اون قدر تصویرش توی ذهنم واضح بود که انگار روبروی من ایستاده بود.»
بعد گوش اسکوتر را از پشت بوسید و گفت: «مگه نه بابا؟»
Parinaz
۴
یک بار وقتی دیدمش، اونقدر بهش نگاه کردم که تصویرش توی ذهنم حک شد.
شلاله
۲
یادم هست یک بار که من و ابی بچه بودیم، به ما گفت که فروشگاه بوقلمونهایش را تمام کرده و امسال مجبوریم به جای بوقلمون، کرکس بخوریم! ابی باورش شد و آن قدر داد و فریاد کرد تا مجبور شدند واقعیت را به او بگویند. امسال، به ابی گفت که این بوقلمون، بدون گوشت است و از دانههای گیاهی سویا درست شده است، اما ابی باور نکرد و لب به غذا نزد.
همچنان خواهم خواند...
۰
اسکوتر همیشه قصهٔ حیوان خانگیاش «اُلی» را برای ما تعریف میکند. اُلی، یک اختاپوس یک پا است! اسکوتر او را در ساحل یونان پیدا کرده؛ اول فکر میکرد که شاید یک مار حامله است که شکماش باد کرده، اما بعد فهمیده که او یک اختاپوس است که هفت تا از پاهایش را موقع جنگیدن با یک حیوان دیگر از دست داده است. اختاپوس بیچاره، تک و تنها، روی شنها افتاده بوده و سعی میکرده که یک صدف خوراکی را باز کند.
همچنان خواهم خواند...
۰
مادر: «دیگه حق نداری از خونه بری بیرون و بولدوزر رو متوقف کنی!»
ابی: «آخه چرا؟»
مادر: «دلیلاش مهم نیست... تو فقط ده سالته، همین دلیل خوبیه.»
ابی: «من ده سال و سه ماهمه!»
- «مسخره بازی در نیار دختر!»
- «شما نمیخواین زمین رو نجات بدین؟»
- «من فقط میخوام بچههام زندگی خوب و راحتی داشته باشن. همین.»
- «خب من هم میخوام یه دنیای خوب واسه بچههام بسازم!»
همچنان خواهم خواند...
۰
«بابا... بابا... تو اشتباه میکنی. علفهای هرز اصلا علفهای بدی نیستن، اونا اصلا هرز نیستن، اونا هم گل و گیاهاند، مثل گلهای نرگس و اونای دیگه. اونا هم حق دارن زندگی کنن... تو خوشت میاد که یه ماشین بیاد و روی تو سم بریزه؟... اون هم فقط به خاطر این که یک نفر دیگه فکر کرده که تو علف هرزی؟»
بعد از آن، صدای پاهای پدر را شنیدم که به طبقهٔ پایین رفت. فکر کنم تسلیم شده بود.