جملات زیبای کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم | طاقچه
تصویر جلد کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

بریده‌هایی از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

۴٫۰
(۳۵۸)
در این گوشه دنیا آدم را همین‌جور بار می‌آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارَت می‌آورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانه‌های تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیده‌ای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.
khorshid88
هیچ‌کس واقعا به آن سیستم اعتماد و اعتقادی نداشت، به سیستمی که چهل سالِ تمام، بلکه هم بیشتر، تواناییِ تأمین نیازهای اولیه شهروندانش را پیدا نکرد. وقتی رهبران داشتند درباره آینده‌ای درخشان حرف روی حرف می‌انباشتند، مردم مشغول ذخیره کردن آرد و شکر، شیشه دردار، پیاله، جوراب‌شلواری، نانِ خشک، چوب پنبه، طناب، میخ، و کیسه پلاستیکی بودند. فقط اگر سیاستمداران این بخت را می‌داشتند که به گنجه‌ها، سرداب‌ها، کمدها، و کشوهای ما سرکی بکشند ــ البته نه در پی یافتن کتاب‌ها و چیزهای ضد دولتی‌ــ می‌دیدند که چه آینده‌ای در انتظار طرح‌های بی‌نظیری است که برای کمونیسم ریخته‌اند. اما نگاه نکردند.
ملیحه
هر قدر زودتر گذشته را فراموش کنیم، بیشتر باید نگرانِ آینده باشیم.
einlam
حکومت می‌توانست نسل‌های قدیمی‌تر را که پیش از جنگ یا درست بعد از آن به دنیا آمده بودند هر طور بخواهد بچرخاند. این نسلِ جدید بود که دشمنِ حکومت شد. خیلی ساده، آنها حاضر نبودند بپذیرند استانداردهای زندگیشان، به اسمِ ایدئولوژی که به آن اعتقادی نداشتند، و گُلوب نمادِ آن بود، روزبه‌روز پایین و پایین‌تر برود
ایران
دورانی که در آن فقر به نظر وحشتناک نمی‌آمد فقط به این دلیل که تقریبا همگانی بود ــ آن را عادلانه می‌دانستیم. اما وحشتناک این بود که ما حتی نمی‌دانستیم که چیز بهتری هم وجود دارد.
IZARIST
ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار مکان عمومی به کسی تعلق ندارد. یا حتی از آن هم بدتر، انگار به دشمن تعلق دارد و وظیفه مقدس ما ایجاب می‌کند که با این دشمن در سرزمینِ خودش بجنگیم، و شاید حتی او را در همانجا از تاب و توان بیندازیم. فضای عمومی درست از بیرونِ درِ آپارتمان شروع می‌شود. اما مشکل اینجاست که در ذهنِ ما عمومی به معنای دولت است و دولت به معنای دشمن. اگر نمی‌توانی نظام را نابود کنی، باجه تلفن، دستگاه فروش بلیط، و پارکومتر را که می‌توانی خرد و خاکشیر کنی، گل‌های پارک را که می‌توانی لگدمال کنی. در این جنگِ خاموش، این شهرهای ما هستند که بازنده‌اند.
ملیحه
در این گوشه دنیا آدم را همین‌جور بار می‌آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارَت می‌آورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانه‌های تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیده‌ای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.
sahar
زیبایی در چشم کسی است که نگاه می‌کند.
اکرم ملایی
نیروهای ویژه پلیس دو خانه پایین‌تر، شب و روز در خیابان کشیک می‌دادند، تلویزیون و رادیو بی‌وقفه نشست اضطراریِ پارلمان را اعلام می‌کردند، نزدیک غروب خیابان‌ها خالی می‌شد، و حرفِ مردم شده بود این‌که باید از مملکت رفت یا اینجا ماند، و چراغ‌های خانه‌ها هر شب دیرتر و دیرتر خاموش می‌شد
Travis
ما آن خویشاوندانِ تنگدست و نیازمندیم، آن بدوی‌های عقب‌مانده، آن جامانده‌ها ــ کندذهن‌ها، عقب‌نگه‌داشته‌شده‌ها، ناقص‌الخلقه‌ها، آس‌وپاس‌ها، ولگردها، انگل‌ها، حقه‌بازها، و هالوها. احساساتی و ازمدافتاده‌ایم، مثل بچه‌هاییم، بی‌خبریم، مشکل‌دار، ملودراماتیک، آب‌زیرِکاه، غیرقابل پیش‌بینی و به‌حساب‌نیامدنی. از آنهاییم که نامه‌ها را جواب نمی‌دهند، که موقعیت‌های خیلی خوب را از دست می‌دهند، که تا خرخره می‌نوشند، که وراجی می‌کنند، که روی پله دمِ در خانه‌هایشان می‌نشینند، که تاریخ تحویل کار یادشان می‌رود؛ بدقولیم، لاف‌زن، ناپخته، وحشتناک و بی‌نظم، از آنهایی که زود بهشان برمی‌خورَد، آنهایی که تا حد مرگ فحش بارِ هم می‌کنند، اما نمی‌توانند رابطه‌شان را با هم قطع کنند. آنهایی که خوب بار نیامده‌اند،
Marie Rostami
بعد از این‌همه سال، کمونیسم هنوز نتوانسته یک نوار بهداشتیِ ساده، یعنی یک مایحتاج اولیه و ضروری زنان را تولید کند. این هم از اقتصاد و به قول خودشان رهاییِ سوسیالیستی.
❤ محمد حسین ❤
جامعه ما جامعه سالمندان است، و در آن رهبران سیاسیِ بالای شصت سال «هنوز جوان» به حساب می‌آیند، حالا بگذریم از آنها که سال‌هاست مرده‌اند، اما مومیایی‌شان کرده‌اند که تا ابد در آپارتمان‌های خود ــ آن آرامگاه‌های احمقانه مرمرین‌ــ زندگی کنند.
❤ محمد حسین ❤
به‌شدت دلم می‌خواست فروپاشی رژیم سابق را ببینم، اما به همان شدت هم زمینِ زیر پایم داشت می‌لرزید. دنیایی که در آن بودم، دنیایی که خیال می‌کردم ابدی، استوار، و مستحکم است ناگهان داشت فرو می‌ریخت.
❤ محمد حسین ❤
«ما می‌دانستیم که این اتفاق خواهد افتد، ده‌ها سال بود که انتظارش را می‌کشیدیم.»
ناهید
«این خوراک ماست، عادت داریم با هر وعده قدری سیاست بیندازیم بالا. با صبحانه، انتخابات، با نهار، یک بحث پارلمانی، و با شام اخبارِ شبانگاهی، که یا به آن می‌خندیم یا از شنیدن دروغ‌هایی که " حزب کمونیست" علی‌رغم همه اتفاقاتی که افتاده می‌خواهد به خوردمان بدهد حرص می‌خوریم.
ایران
گاهی طنز تنها راه غلبه بر فشار عصبیِ سرکوب‌شده است
einlam
اینجا یک فمینیست نه تنها موجودی مردـ خوار است، دشمن حکومت هم هست
ملیحه
بوروکراسیِ غول‌آسای دولت ــ سیستمی که فقط برای نگه داشتن کمونیست‌ها در رأس قدرت ساخته شده و هر حرکت خودانگیخته‌ای را (فرقی نمی‌کند که در حمایت از صلح باشد، یا محیط زیست، یا فقط در طلبِ شغل) تهدیدی برای حکومت تلقی می‌کندــ به‌خوبی از پس خاتمه دادن به هر نوع اعتراضی برمی‌آید. معترضان را «اوباش» قلمداد می‌کند و به مجازاتی در خورِ همان اوباش می‌رساند.
❤ محمد حسین ❤
آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بی‌حرکتی بود، این بی‌آیندگی، بی‌رؤیایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر
اکرم ملایی
آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بی‌حرکتی بود، این بی‌آیندگی، بی‌رؤیایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همان‌جور می‌ماند. نمی‌توانیم تغییرش بدهیم. به نظر می‌رسید گویی آن سیستمِ قادر مطلق، خودِ زمان را هم اداره می‌کند. به نظر می‌رسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شده‌ایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید. ما انقلابی نبودیم که سعی کنیم آن را ویران و سرنگون کنیم. با این عقیده بار آمده بودیم که تعدیل آن سیستم، برای آنکه نهایتا از درون تغییر کند نیز محال است.
❤ محمد حسین ❤
«مایه تعجبه جونم، اما بدون که آدم‌ها توی جنگ هم باید زندگی کنن و دووم بیارن. تازه، فکر می‌کنی ما چطور این‌همه مدت دووم آوردیم تا دوره کمونیستها بگذره؟»
Travis
اینجا زن بودن خیلی سخته.
دختر بارون
وارد این مملکت که می‌شوی، بدبینی چنان بر تو غلبه می‌کند که بی‌اختیار رنگ هر چیزی را قدری کدرتر از آنچه هست می‌بینی.
❤ محمد حسین ❤
این نسلِ جدید بود که دشمنِ حکومت شد. خیلی ساده، آنها حاضر نبودند بپذیرند استانداردهای زندگیشان، به اسمِ ایدئولوژی که به آن اعتقادی نداشتند، و گُلوب نمادِ آن بود، روزبه‌روز پایین و پایین‌تر برود. داستان شکست کمونیست‌ها از این قرار بود: وقتی زمانِ اولین انتخاباتِ آزاد، در ماه مه ۱۹۹۰، رسید، این نسل جوان، یکپارچه بر علیه گُلوب رأی داد، بر علیه کمبودها، محرومیت‌ها، استانداردهای دوگانه، و وعده‌های دروغ. در سراسرِ اروپای شرقی در واقع ضدیت با کمونیست‌ها بود که آنها را پای صندوق‌های رأی کشاند، نه هواخواهی از دموکرات‌ها،
Mehdi Esfahanian
قدرت سیاسی ممکن است یک‌شبه دست‌به‌دست شود، زندگی اجتماعی و اقتصادی ممکن است به‌سرعت از آن تبعیت کند، اما شخصیت آدم‌ها، که تحت حکومتِ رژیم‌های کمونیستی شکل گرفته به این سرعت تغییر نخواهد کرد.
❤ محمد حسین ❤
ما چشممون بَرا همه چی گرسنه اس و از آینده هم می‌ترسیم
❤ محمد حسین ❤
شاید هجده ماه پیش که بالاخره از تونل بیرون آمدیم، متوجه شده باشیم که این بیرون، همه چیز هم آن‌جور نیست که خوابش را می‌دیدیم. کم‌کم متوجه شده‌ایم این خودمان هستیم که باید سرزمین موعودمان را بسازیم. متوجه شده‌ایم که از این به بعد خودمان مسئولیت زندگی‌مان را بر عهده خواهیم داشت، و دیگر عذر موجهی نداریم که با آن وجدان معذبمان را آسوده کنیم. دموکراسی چیزی نیست که خودش بی‌هیچ زحمت و تلاشی از راه برسد. چیزی است که باید برای به دست آوردنش جنگید. و همین است که راه رسیدن به آن را اینقدر دشوار می‌کند.
Néguine🕊
قبل از اینکه سخنرانی‌ام را شروع کنم یک نوار بهداشتی و یک تامپکس از کیفم درآوردم، آنها را بالا گرفتم تا حضار ببینند، و گفتم «من تازه از بلغارستان رسیده‌ام و باور کنید زنان در آنجا نوار بهداشتی و تامپکس ندارند ــ هرگز نداشته‌اند. وضعیتِ زنانِ لهستان، یا چکسلواکی هم همین‌طور است و از این بدتر، وضع زنان اتحاد جماهیر شوروی یا رومانی است. من این را یکی از دلایل شکست کمونیسم می‌دانم، چون این سیستم در تمام عمر هفتادساله‌اش نتوانسته نیازهای اولیه نیمی از جمعیت را تأمین کند.»
Mohammad Abdollahi
راستش، گمان می‌کنم تنها راهِ بوییدنِ باد همین است که صورتت را در ملافه‌های شسته‌ای که تازه خشک شده‌اند فرو کنی.
❤ محمد حسین ❤
دیگر روشن شده بود که سیستم «خودکفایی» که یوگسلاوی آنقدر به آن می‌بالید، فریبی بوده که جعل کرده‌اند تا ما را متقاعد کنند که خود ماییم که مقصریم ــ نه دولت یا حزب. این بی‌نقص‌ترین سیستم در میان حکومت‌های تک‌حزبی بود، که برقرار شده بود تا احساس گناه، تقصیر، شکست، یا ترس را در ما درونی کند، تا به ما بیاموزد خودمان چگونه باید افکار و اعمالمان را سانسور کنیم، و درعین‌حال، کاری کند تا احساس کنیم بیش از همه در اروپای شرقی آزادی داریم.
Elham

حجم

۲۰۲٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۲۸۶ صفحه

حجم

۲۰۲٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۲۸۶ صفحه

قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان