
٪۵۰
کتاب پزشک پرواز
پدیدآورندگان:
فاطمه دهقان نیریانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Fatemeh Moez
۱۳
یکی دیگر از همان دوستان را که او هم دانشجوی دانشگاه تهران بود، به علت فعالیت سیاسی از دانشگاه اخراج کرده بودند. اگر من هم در دانشگاه تهران قبول میشدم، کمتریناش این بود که صد در صد از دانشگاه اخراج میشدم. طوری بود که اگر از دانشگاهی اخراج میشدی، دیگر در هیچ دانشگاهی نمیتوانستی ثبتنام کنی؛ حتی در مشاغل دولتی هم پذیرفته نمیشدی. شاید حکمت اینکه سؤالهای فیزیک را در کنکور نزدم و مشهد قبول شدم، همین بود.
آلفردو
۱۰
جراحی سر و گردن و کارهای مربوط به آن بیشتر خوشم میآمد. کار ماکروسکوپی بیشتر دارد تا میکروسکوپی. جراحی گوش، همۀ کارش با میکروسکوپ است، و من کار ماکروسکوپی بیشتر دوست داشتم و از جراحی گوش خوشم نمیآمد. منتهی متوجه شدم فعلاً امکانی نیست که به سمت خواستۀ دلم بروم. بیماران گوش، هشت سال در نوبت بودند، و خیلی از بیماران، به علت آبسۀ مغز و مننژیتِ ناشی از عفونت گوش میمردند. برای همین تصمیم گرفتم طرف جراحی گوش بروم.
آلفردو
۹
مدت دو سال، چهار روز در هفته، بعدازظهرها و شبها در بیمارستان گوش عمل میکردم. پنجشنبهها صبح شروع میکردم به عمل، و تا دوازده شب و گاهی تا چهار صبح جمعه توی بیمارستان بودم. دو شب هم استراحت میکردم. اساتید، در هفته، حداکثر هشت عمل گوش میکردند؛ اما من بهتنهایی چهل عمل گوش در هفته داشتم. البته دکتر محفوظی خیلی کمک میکرد. وسایل که خراب میشد، چون عمل زیاد بود، از خیرین پول میگرفت، میرفتیم میخریدیم.
بدین ترتیب، در دو سال، نوبت عمل گوش به دو تا سه ماه رسید.
حسنا
۸
وقتی با تلفن صحبت میکردم، مریضها نشسته بودند، گوش میکردند. تلفن را گذاشتم و گفتم مریض بعدی برود روی تخت عمل. وقتی آمد روی تخت، گفت: «آقای دکتر، من یک نذر کردهام.»
گفتم: «چه نذری؟»
گفت: «نذر کردهام بچهات که خوب شد، شما بیایید ساری، جلوی پای بچهات گوسفند بکشم.»
گفتم: «دست شما درد نکند. نیاز نیست.»
گفت: «نه؛ باید بیایید. ما همه تعجب کردیم. تلفن که زدند، ما سه تا مریض نشسته بودیم. هر سهمان گفتیم: تمام شد؛ دیگر عمل ما ماند برای یک روز دیگر. اما وقتی گفتی مریض بعدی برود روی تخت، تعجب کردیم.»
Ali Vojdani
۶
به عنوان بیمار به مطباش رفتم. شلوغ بود. معاینه کرد. نسخه نوشت. پول ویزیت را گفت بروم پشت پرده پرداخت کنم. پردهای آنجا نصب کرده بودند. رفتم پشت آن. دیدم یک لگن گذاشتهاند آنجا، و قدری پول خرد و اسکناس و تشتک نوشابه در آن است. کنار تشت هم یک ظرف پر از تشتک نوشابه بود. کسی هم نبود. هر مریضی را ویزیت میکرد، مریض میآمد پشت پرده، پولی در لگن میانداخت و میرفت. اگر هم پول نداشت، از تشتکها میانداخت توی لگن تا صدا بدهد، و آنهایی که بیرون نشستهاند، حس کنند که او پول پرداخت کرده است و خجالت نکشد.
حسنا
۵
: «چه میخواهی از جانم؟ حرف حسابت چیست؟ کدام صفحه را میبایست میخواندم که نخواندم؟ کدام کتاب را میبایست میخواندم که نخواندم؟ چه چیز را میبایست یاد میگرفتم که نگرفتم؟ چرا با من این کار را کردی؟»
Fatemeh Moez
۵
مادر، ستون خانه است، و پدر، سقف آن.
Fatemeh Moez
۵
اساتید، در هفته، حداکثر هشت عمل گوش میکردند؛ اما من بهتنهایی چهل عمل گوش در هفته داشتم.
Fatemeh Moez
۵
«آقای دکتر، ما رفتیم با خانم نشستیم دیدیم بخواهیم برویم مکه، رفتوآمدمان و شام و ناهاری که باید بدهیم، دستکم چهل میلیون میشود. ما هزینۀ عمل این بچه را میدهیم.»
گفتم: «شما از همین الآن اقدام کنید پروتز را بگیرید.»
صبح، نامهاش را فرستادیم، و هفتۀ بعد هم عملاش کردیم. آن زن و شوهر زنجانی مکه نرفتند، و به جایش، این کار را کردند.
Sara
۴
شروع کردم به خواندن. روزی دستکم هجده ساعت درس میخواندم، و این روند تا سه ماه ادامه داشت. طوری مطالعه میکردم که جزء دَه نفر اول کنکور باشم. امکان نداشت بپذیرم که جزء ده تای اول نباشم
Sara
۴
رؤیایم، تحصیل در دانشکدۀ پزشکی تهران بود
SedAli
۳
مادر، ستون خانه است، و پدر، سقف آن. وقتی ستون محکم باشد، سقف هم روی خانواده سایه میاندازد. امان از وقتی که ستون سست باشد!
Fatemeh Moez
۳
در فداکاری، مردمی مانند مردم دزفول ندیدهام؛ با اینکه بیشترین آسیب را میدیدند.
Fatemeh Moez
۳
تقریباً بیشتر از صدونود موشک به دزفول زدند؛ که من موقع اصابت صدوشصتودو تاش، در دزفول بودم. آمار موشکها را بچههای سپاه به ما میدادند.
Fatemeh Moez
۳
هلیبرن ما در حلبچه، قویترین هلیبرن دنیا بود. تو دنیا اول شدیم. سربازی که در جبهه مجروح میشد، تا روی تخت عمل بخوابد، یک ربع طول میکشید. هیچ جای دنیا تا حالا این اتفاق نیفتاده است. تخت عمل را برده بودند کجا گذاشته بودند! در نزدیکترین مکان به خط مقدم، بیمارستان صحرایی داشتیم.
Fatemeh Moez
۲
کاش پاهایم مثل گذشته توان داشت، و کاش انرژی و نیروی گذشته را داشتم تا تماموقت در اختیار بیماران باشم و رنج و درد را از تن خسته و رنجور انسانهای بیشتری بردارم
Fatemeh Moez
۲
یک تابلوی بزرگ زدیم که در این مطب، کلیۀ خدمات درمانی رایگان است! تا روزی که دزفول را ترک کردم، در آن سه سال، از کسی ویزیت نمیگرفتم
Fatemeh Moez
۲
همینطور که به آنها نزدیک میشدم، میخندیدند و میگفتند: «دکتر خرسندی آمد. الآن باز روضهخوانیاش شروع میشود!»
رسیدم به آنها، و گفتم: «باز هم روضه همان است؛ خدا را شکر کنید!»
Fatemeh Moez
۲
وقتی فارغالتحصیل شدم، روی این فکر که وقتی جایی شاگرد هستیم، استاد بشویم، باز همه به چشم شاگرد نگاهمان میکنند
Fatemeh Moez
۲
تا یک سال، آن آقایی که نذر کرده بود، از بس تلفن کرد، پدر ما را درآورد. میگفتم: «جان مادرت، ول کن! خودتان بکُشید. نمیتوانم بیایم.»
میگفت: «نه؛ صبر میکنیم شما بیایید.»
Fatemeh Moez
۲
یک جراحِ طلبه هم همراه ما بود. الآن هم طبابت میکند؛ روحانی هم هست. شب، بلند میشد نماز شب بخواند؛ با آن وضعیتی که ما خوابیده بودیم، جا نبود؛ مهرش را میگذاشت روی شکم من، و نمازش را میخواند. میگفتم: «بابا، من زندهام. نمردهام که برایم نماز میخوانی!»
hosseini
۱
بین مردم زشت بود یک بازاری برود ماست، نان یا دوغ بخرد. میگفتند خانماش زن زندگی نیست؛ شوهرش باید برود ماست و دوغ بخرد. برای همین، بازاریها، کنار خانهشان، خانۀ دیگری داشتند که محل نگهداری احشام بود و درِ ورودی توی کوچه داشت. یک درِ کوچک هم از آن به داخل خانه باز میشد. به آن، «باربَند» میگفتند. به اندازهای که مایحتاج گوشت و لبنیات و مرغ و تخممرغ خانواده را تأمین کند، گوسفند و مرغ و خروس، و اگر گاو داشتند، آنجا نگه میداشتند.
Sobhan Naghizadeh
۱
از طرف دیگر، عاشق شغلم هستم: مریضی را میبینم که توموری عجیب و غریب دارد، و همۀ خطرها تهدیدش میکند. وقتی عملاش میکنم و فردا میبینم سالم و سرحال دارد توی بخش راه میرود، برایم شیرینترین لحظه است.
khazar
۱
خواسته بودم دکتر بشوم؛ آن هم دکتری که نامی باشد و اسمش را بهنیکی ببرند.
Sobhan Naghizadeh
۰
مادر، ستون خانه است، و پدر، سقف آن. وقتی ستون محکم باشد، سقف هم روی خانواده سایه میاندازد. امان از وقتی که ستون سست باشد! اما وقتی ستون محکم باشد، حتی سقف هم فرو بریزد، خانواده در پناه ستون میماند. گذر سالها، این را به من ثابت کرد که مادرم، ستون محکم و باثباتی بود.
khazar
۰
اغلب مردم، معلم سال اول ابتدایی خود را جور دیگری دوست دارند؛ معلمی که مثل درِ ورودی به دنیایی دیگر است؛ یا دروازۀ ورود به دنیای آگاهی.
khazar
۰
هنوز هم اعتقاد دارم علم در آمریکاست. اگر کسی بخواهد علم واقعی را در رشتۀ پزشکی فرابگیرد، باید برود آمریکا. آنجا، دو چیز را به آدم یاد میدهند: هم آدم را قانونمند میکنند، هم مدرس خوبی بار میآید.
رفیع پور
۰
ـ این آقا، صبح داشته همراه بچهاش میجنگیده. پسرش شهید میشود. خودش میخواسته بچه را بیاورد عقب که ترکش میخورد و به این روز میافتد. پسرش را میآورد عقب، و خودش را هم میآورند اینجا. روی صندلی نشسته بودم و نگاه میکردم که سرُماش کی تمام میشود و از خستگی چرت میزدم. دوباره بیدار میشدم و نگاه میکردم. این آقا گفت: «خواهر، تو بخواب؛ من نگاه میکنم، هر وقت دیدم دارد تمام میشود، با پاشنۀ پا میزنم به تختام؛ شما بیدار شو.» این آدمی که اینطوری به چهارمیخ کشیده شده، میخواهد به من کمک کند!
