تو یه هتلِ گرونِ عجیبغریبی ساکن بودم و بهنظرم بستنیهاش عینِ مخدر بودن خیلی سبُک بودن خوشمزه، عالی... از اون بستنیهای معرکه سیر نمیشدم. یه روزنامهنگاریو دیدم که ساکنِ همون هتله بود و برام توضیح داد معنی نداره آدم یه انقلابیو بهخاطرِ بستنیش تحسین کنه، چون واقعاً برا یه انقلاب اصلاً عیب محسوب میشه که منابعِ کشور صرفِ ساختنِ بستنی بشن، وقتی هنوز یه آدمهایی هستن که غذای کافی برا خوردن ندارن. حرفش موجه بود، ولی نکته رو نمیگرفت: بستنیه دل میبُرد.