جملات زیبای کتاب پخمه | طاقچه
تصویر جلد کتاب پخمه
off
٪۷۰

کتاب پخمه

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۴۰ رأی)
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
a m i r
۲۹
ـ آدم حسابی، توی این مملکت کی از گرسنگی مرده که تو دومی‌اش باشی؟!! نمی‌دونستم چه جوابی بدم. قضیه رو به جایی کشونده بود که من هر جوابی می‌دادم حداقل به ده سال زندان محکوم می‌شدم. ناچار سکوت کردم.
میشه گفت کتابخوان
۲۳
تو رو به خدا فکرش رو بکنید! این همه مسلمون تو فقر و بدبختی غوطه می‌خورند و کسی به فکرشون نیست، ولی برای یه نفر مسیحی که مسلمون شده چه‌قدر ابراز علاقه می‌کنند. حالا اگه من بگم «آلمانی و مسیحی نیستم و برادر دینی شما و اهل مملکت شما هستم آیا باز هم حاضرند به من کمک کنند؟ مسلماً نه!»
|قافیه باران|
۱۲
این مردم اخلاق عجیبی دارند، بعضی وقت‌ها چنان امر بر خودشون مشتبه می‌شه که دروغ‌های خودشون رو هم باور می‌کنند.
Mhsn_Ghrb
۱۱
گلیم بخت کسی را که بافته‌اند سیاه/ به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد
سپیده
۹
خلاصه این‌قدر به من محبت کرد که درد و رنج زندان را فراموش کردم. وقتی دو تا از سیگارهای اعلا و خوش‌بو را آتش زد و به دست من داد، بدون مقدمه پرسیدم: ـ شما چرا زندون اومده‌اید؟ ـ برای خاطر کتلت! من تعجب کردم و پخمه درحالی‌که با صدای بلند می‌خندید ادامه داد: ـ جدی می‌گم. تمام بدبختی من از چند تیکه کتلت شروع شد!!!
_mohammad.__.jahangiri_
۶
لابد می‌دونید که هرچیزی به‌حد افراط یا تفریط برسه مضر و گاهی خطرناکه. خیال‌پرستی هم از اون مرض‌های غیرقابل علاجه که عواقب وخیمی داره. بیشتر آدم‌های خیال‌پرست یا دیوونه می‌شن یا اگه اعصاب قوی داشته باشند، کلاه‌بردار خطرناکی از آب درمیان.
سیما
۶
آدم‌ها به مرور زمان دروغ‌های خودشون رو باور می‌کنند...
Fatemeh7
۵
من فقط یک عیب بزرگ داشتم، هر کاری به من رجوع می‌کردند با جدیت انجام می‌دادم... رشوه نمی‌گرفتم... به کسی التماس نمی‌کردم... بی‌شرف نبودم... به همین جهت هر دری به رویم بسته می‌شد و کسانی که سرشان را از لای آن درها بیرون آورده بودند نمی‌گذاشتند من داخل شوم.
راضیه عین
۵
واقعاً که آدم چه‌قدر فراموشکار است و چه‌قدر زود عوض می‌شود.
سپیده
۴
اگر کسی پخمه را نمی‌شناخت خیال می‌کرد آدم‌حسابی است! پالتو پشم شتر، دستکش‌های چرمی، کت‌وشلوار سیاه و کفش‌های براقش مثل میلیونرها می‌ماند. به‌محض این‌که وارد بند شد با تمام بروبچه‌ها دست داد و احوال‌پرسی کرد و بعد مثل کسی که به خانه‌ی خودش آمده، یک‌راست رفت توی اتاق و لباس‌هایش را درآورد و رفت حمام!!
سیما
۴
من خودم از اون‌هایی بودم که خیال می‌کردم هرکس با صداقت و درستی زندگی کنه موفق می‌شه. من اون موقع از وضع کارها، فساد اجتماع، مردم گرگ‌صفت و هزار بلا و درد دیگه خبر نداشتم. مطمئن بودم که بالاخره یه روز نتیجه‌ی درستی و راستی خودم رو می‌گیرم.
سیما
۴
مردم این‌جا دکتر ندارن. ماما ندارن. دارو ندارن. پول که اصلاً ندارن. اقلاً باید یه شیخ داشته باشند که دردها و بدبختی‌هاشون رو دوا کنه.
راضیه عین
۳
«راست گفته‌اند انتظار بدچیزیه.»
سیما
۳
البته وظیفه‌ی ماست که بهش کمک کنیم. یک برادر دینی به ما اضافه شده. با خودم گفتم: «مث این که برادر دینی کم بود، صدهاهزار برادر دینی این انسان‌ها تو فقر و بی‌چارگی‌اند و کسی به فکرشون نیست.»
جودی اَبوت
۲
بعدها دلیلش را فهمیدم. انسان‌های زیردست و توسری‌خورده که زیر قیود اجتماع له شده‌اند دوست دارند آدم‌های طبقات بالا را هم با خودشان توی این گودال‌های تاریک و سیاه بکشند. دل‌شان به این خوش است که اگر آن‌ها زجر می‌کشند، محرومیت می‌بینند، یک‌عده هم از نورچشمی‌ها مزه‌ی این زندگی‌ها را بچشند. فکر می‌کنند با این وضع انتقام آن‌ها گرفته شده و مقداری از دردهای‌شان به کول آن‌ها می‌افتند! اسم ژنرال‌زاده‌ی من هم یکی از همین انتقام گرفتن‌ها بود. وقتی یک‌عده زندانی مرا به اسم ژنرال‌زاده صدا می‌کردند و به‌نظرشان می‌آمد یکی از فرزندان آن‌ها در میان این‌هاست دل‌شان تسکین پیدا می‌کرد.
سیما
۲
در نظر آدمی‌زاد بعضی کارها خیلی آسون میاد اما وقتی جلو می‌ره می‌بینه نه بابا این‌قدرها هم آسون نیست. هرکاری یه فوت‌وفنی داره...
سیما
۲
فقط یه چیز بود که منو زنده نگه می‌داشت و تشویقم می‌کرد جلو برم و اون‌هم امید بود. امیدی که از حد گذشته و به دروازه‌ی خیال‌پرستی رسیده بود...
سیما
۲
این همه مسلمون تو فقر و بدبختی غوطه می‌خورند و کسی به فکرشون نیست، ولی برای یه نفر مسیحی که مسلمون شده چه‌قدر ابراز علاقه می‌کنند. حالا اگه من بگم «آلمانی و مسیحی نیستم و برادر دینی شما و اهل مملکت شما هستم آیا باز هم حاضرند به من کمک کنند؟ مسلماً نه!»
سیما
۲
انسان‌هایی در زندگی‌شون بیشتر موفق می‌شن که روی پای خودشون بایستند و با اراده‌ی محکم هدف و نقشه‌ی خودشون رو دنبال کنند... ظاهراً همه‌ی این حرف‌ها منطقی و درسته ولی آیا درواقع یا در حقیقت این‌طوریه؟!!
سیما
۲
آدم حسابی، توی این مملکت کی از گرسنگی مرده که تو دومی‌اش باشی؟!! نمی‌دونستم چه جوابی بدم. قضیه رو به جایی کشونده بود که من هر جوابی می‌دادم حداقل به ده سال زندان محکوم می‌شدم. ناچار سکوت کردم.
سیما
۲
آره جونم. انسان باید سعی کنه زمین نخوره... لگد نخوره... اگه زمین خوردی دیگه کارت تمومه، مث توپ فوتبال به هم‌دیگه پاست می‌دن.. هر کسی برای خودنمایی هم شده برای این‌که تماشاچیان اطراف زمین کف بزنند و هورا بکشند لگد محکم‌تری به این توپ می‌زنه...
سپیده
۱
با لحن مخصوص و مؤدبی صدا کرد: ـ آقا، بفرمایید این‌جا. همه‌ی زندانی‌ها به من نگاه کردند. من که مثل بچه‌ها غریبی می‌کردم و گوشه‌ای ایستاده بودم، دست و پایم را گم کردم. پخمه بلندتر گفت: ـ بفرمایید آقا. این‌جا همه با هم برادرند..
Ahmadreza
۱
شیوه‌ی عزیز نسین برای نوشتن داستان‌هایش این‌گونه بود که برای هر موضوع پرونده‌ی مخصوصی باز می‌کرد و هر وقت خبر خوب و مطلب جالبی پیرامون آن موضوع به دستش می‌افتاد که برای مایه‌ی طنز مناسب باشد، آن مطلب را در آن پرونده قرار می‌داد و به‌مرور مطالب دیگری نیز در آن زمینه جمع‌آوری می‌کرد. وقتی مطلب از هر جهت کامل شد، آن را به‌صورت داستان تنظیم می‌کرد.
میشه گفت کتابخوان
۱
نمی‌دونم چرا وقتی شکم آدم سیر می‌شه یاد عشق و عاشقی می‌افته...
میشه گفت کتابخوان
۱
آدم‌ها به مرور زمان دروغ‌های خودشون رو باور می‌کنند...
rain_88
۱
شما چرا زندون اومده‌اید؟ ـ برای خاطر کتلت! من تعجب کردم و پخمه درحالی‌که با صدای بلند می‌خندید ادامه داد: ـ جدی می‌گم. تمام بدبختی من از چند تیکه کتلت شروع شد!!! مدت‌هاست که انتقام همین کتلت‌ها رو پس می‌دم
rain_88
۱
بعد از چند سال فهمیدم دزدهای بزرگی که دزدهای کوچیک رو پرورش می‌دن، اگه از میزان و مقداری که براشون معلوم می‌کنند بیشتر بدزدند قابل اعتماد نیستند!
rain_88
۱
«آخه اینم شد زندگی! آدم مث مهره‌ی تسبیح هی تو انگشت‌های سرنوشت زیر و رو و بالا و پایین بیفته!»
BLACK ROSE
۱
«چرا این همه مسلمون و برادر دینی توی مملکت ما ریخته و هیچ‌کس به اون‌ها کوچک‌ترین توجهی نمی‌کنه اما برای من که به خیال خودشون خارجی‌ام و تازه مسلمون شدم این‌همه بی‌دریغ خرج می‌کنند و جلسه و مهمونی و سور راه میندازند.» خدا کنه این خبر به گوش مردم فقیر و بی چیز کشورهای خارجی نرسه و الا سیل مهاجرین گدا به کشور ما سرازیر می‌شه و صادرات جدیدی به تجارت و اقتصاد فقیر ما اضافه می‌شه. اون‌وقت فقیرترین فرد کشور ما هم شلوارش رو درمیاره و پای اون تازه‌مسلمون خارجی می‌کنه! خیلی تعجب می‌کنم که چه‌طور تا حالا فرنگی‌ها به این فکر نیفتاده‌اند که بیان و مسلمون بشن و این همه استفاده ببرند. اگه بگیم از قضیه خبر ندارند درست نیست. بارها شنیده و دیده‌ایم که هر وقت یکی از ما توی صندوق‌خونه‌ی منزلش یه حرف پنهونی به زن و بچه‌اش بگه دو سه روز بعد رادیو و خبرگزاری‌های اون‌ها پخشش می‌کنن، پس چرا تو این مورد اون‌ها اقدام جدی نکرده‌اند...؟!
BLACK ROSE
۱
گاهی انسان توی زندگی به یه حق‌کشی‌هایی دچار می‌شه که کنترل اعصابش رو از دست می‌ده و مث مست‌ها که دل‌شون می‌خواد هر کسی رو گیر میارند عقده‌ی دل‌شون رو پیشش خالی کنند. اون هم می‌ره پیش یکی از دوستاش که دردش رو بگه اما اون شخص کره. این آدم تلوتلو می‌خوره. ممکنه بیفته روش و اسباب دردسر براش بشه. برای نجات خودش یه لگد به او می‌زنه تا از خودش دور کنه. وقتی هم لگد خوردی بیشتر کنترل اعصابت رو از دست می‌دی. با این حال خراب می‌ری پیش یکی دیگه جریان رو بگی و از دوست اولی گله کنی، دومی محکم‌تر بهت لگد می‌زنه. می‌ری از سومی کمک بگیری. اون می‌گه حتماً علتی داشته که اولی‌ها زدنش. پس باید این رو با لگد دورش کرد. حساب چهارمی و پنجمی و ششمی پاکه... چون تا می‌خوای قضیه رو به‌شون بگی و از رفقای بی‌وفا گله کنی چنان با لگد می‌زننت که صد متر اون‌ورتر با سر می‌خوری زمین. اون وقته که آدم دیگه همه‌چیز رو زیر پا می‌ذاره... دوستی، شرافت، وجدان و حتی عقلش رو. یه‌دفعه خودش رو به دیوونگی می‌زنه...