جملات زیبای کتاب پخمه | طاقچه
تصویر جلد کتاب پخمه

بریده‌هایی از کتاب پخمه

۴٫۲
(۳۹)
ـ آدم حسابی، توی این مملکت کی از گرسنگی مرده که تو دومی‌اش باشی؟!! نمی‌دونستم چه جوابی بدم. قضیه رو به جایی کشونده بود که من هر جوابی می‌دادم حداقل به ده سال زندان محکوم می‌شدم. ناچار سکوت کردم.
a m i r
تو رو به خدا فکرش رو بکنید! این همه مسلمون تو فقر و بدبختی غوطه می‌خورند و کسی به فکرشون نیست، ولی برای یه نفر مسیحی که مسلمون شده چه‌قدر ابراز علاقه می‌کنند. حالا اگه من بگم «آلمانی و مسیحی نیستم و برادر دینی شما و اهل مملکت شما هستم آیا باز هم حاضرند به من کمک کنند؟ مسلماً نه!»
میشه گفت کتابخوان
این مردم اخلاق عجیبی دارند، بعضی وقت‌ها چنان امر بر خودشون مشتبه می‌شه که دروغ‌های خودشون رو هم باور می‌کنند.
|قافیه باران|
گلیم بخت کسی را که بافته‌اند سیاه/ به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد
Mhsn_Ghrb
خلاصه این‌قدر به من محبت کرد که درد و رنج زندان را فراموش کردم. وقتی دو تا از سیگارهای اعلا و خوش‌بو را آتش زد و به دست من داد، بدون مقدمه پرسیدم: ـ شما چرا زندون اومده‌اید؟ ـ برای خاطر کتلت! من تعجب کردم و پخمه درحالی‌که با صدای بلند می‌خندید ادامه داد: ـ جدی می‌گم. تمام بدبختی من از چند تیکه کتلت شروع شد!!!
سپیده
لابد می‌دونید که هرچیزی به‌حد افراط یا تفریط برسه مضر و گاهی خطرناکه. خیال‌پرستی هم از اون مرض‌های غیرقابل علاجه که عواقب وخیمی داره. بیشتر آدم‌های خیال‌پرست یا دیوونه می‌شن یا اگه اعصاب قوی داشته باشند، کلاه‌بردار خطرناکی از آب درمیان.
_mohammad.__.jahangiri_
آدم‌ها به مرور زمان دروغ‌های خودشون رو باور می‌کنند...
سیما
واقعاً که آدم چه‌قدر فراموشکار است و چه‌قدر زود عوض می‌شود.
راضیه عین
اگر کسی پخمه را نمی‌شناخت خیال می‌کرد آدم‌حسابی است! پالتو پشم شتر، دستکش‌های چرمی، کت‌وشلوار سیاه و کفش‌های براقش مثل میلیونرها می‌ماند. به‌محض این‌که وارد بند شد با تمام بروبچه‌ها دست داد و احوال‌پرسی کرد و بعد مثل کسی که به خانه‌ی خودش آمده، یک‌راست رفت توی اتاق و لباس‌هایش را درآورد و رفت حمام!!
سپیده
من فقط یک عیب بزرگ داشتم، هر کاری به من رجوع می‌کردند با جدیت انجام می‌دادم... رشوه نمی‌گرفتم... به کسی التماس نمی‌کردم... بی‌شرف نبودم... به همین جهت هر دری به رویم بسته می‌شد و کسانی که سرشان را از لای آن درها بیرون آورده بودند نمی‌گذاشتند من داخل شوم.
Fatemeh7
من خودم از اون‌هایی بودم که خیال می‌کردم هرکس با صداقت و درستی زندگی کنه موفق می‌شه. من اون موقع از وضع کارها، فساد اجتماع، مردم گرگ‌صفت و هزار بلا و درد دیگه خبر نداشتم. مطمئن بودم که بالاخره یه روز نتیجه‌ی درستی و راستی خودم رو می‌گیرم.
سیما
بعدها دلیلش را فهمیدم. انسان‌های زیردست و توسری‌خورده که زیر قیود اجتماع له شده‌اند دوست دارند آدم‌های طبقات بالا را هم با خودشان توی این گودال‌های تاریک و سیاه بکشند. دل‌شان به این خوش است که اگر آن‌ها زجر می‌کشند، محرومیت می‌بینند، یک‌عده هم از نورچشمی‌ها مزه‌ی این زندگی‌ها را بچشند. فکر می‌کنند با این وضع انتقام آن‌ها گرفته شده و مقداری از دردهای‌شان به کول آن‌ها می‌افتند! اسم ژنرال‌زاده‌ی من هم یکی از همین انتقام گرفتن‌ها بود. وقتی یک‌عده زندانی مرا به اسم ژنرال‌زاده صدا می‌کردند و به‌نظرشان می‌آمد یکی از فرزندان آن‌ها در میان این‌هاست دل‌شان تسکین پیدا می‌کرد.
جودی اَبوت
«راست گفته‌اند انتظار بدچیزیه.»
راضیه عین
مردم این‌جا دکتر ندارن. ماما ندارن. دارو ندارن. پول که اصلاً ندارن. اقلاً باید یه شیخ داشته باشند که دردها و بدبختی‌هاشون رو دوا کنه.
سیما
با لحن مخصوص و مؤدبی صدا کرد: ـ آقا، بفرمایید این‌جا. همه‌ی زندانی‌ها به من نگاه کردند. من که مثل بچه‌ها غریبی می‌کردم و گوشه‌ای ایستاده بودم، دست و پایم را گم کردم. پخمه بلندتر گفت: ـ بفرمایید آقا. این‌جا همه با هم برادرند..
سپیده
شیوه‌ی عزیز نسین برای نوشتن داستان‌هایش این‌گونه بود که برای هر موضوع پرونده‌ی مخصوصی باز می‌کرد و هر وقت خبر خوب و مطلب جالبی پیرامون آن موضوع به دستش می‌افتاد که برای مایه‌ی طنز مناسب باشد، آن مطلب را در آن پرونده قرار می‌داد و به‌مرور مطالب دیگری نیز در آن زمینه جمع‌آوری می‌کرد. وقتی مطلب از هر جهت کامل شد، آن را به‌صورت داستان تنظیم می‌کرد.
Ahmadreza
نمی‌دونم چرا وقتی شکم آدم سیر می‌شه یاد عشق و عاشقی می‌افته...
میشه گفت کتابخوان
آدم‌ها به مرور زمان دروغ‌های خودشون رو باور می‌کنند...
میشه گفت کتابخوان
شما چرا زندون اومده‌اید؟ ـ برای خاطر کتلت! من تعجب کردم و پخمه درحالی‌که با صدای بلند می‌خندید ادامه داد: ـ جدی می‌گم. تمام بدبختی من از چند تیکه کتلت شروع شد!!! مدت‌هاست که انتقام همین کتلت‌ها رو پس می‌دم
rain_88
بعد از چند سال فهمیدم دزدهای بزرگی که دزدهای کوچیک رو پرورش می‌دن، اگه از میزان و مقداری که براشون معلوم می‌کنند بیشتر بدزدند قابل اعتماد نیستند!
rain_88
«آخه اینم شد زندگی! آدم مث مهره‌ی تسبیح هی تو انگشت‌های سرنوشت زیر و رو و بالا و پایین بیفته!»
rain_88
«چرا این همه مسلمون و برادر دینی توی مملکت ما ریخته و هیچ‌کس به اون‌ها کوچک‌ترین توجهی نمی‌کنه اما برای من که به خیال خودشون خارجی‌ام و تازه مسلمون شدم این‌همه بی‌دریغ خرج می‌کنند و جلسه و مهمونی و سور راه میندازند.» خدا کنه این خبر به گوش مردم فقیر و بی چیز کشورهای خارجی نرسه و الا سیل مهاجرین گدا به کشور ما سرازیر می‌شه و صادرات جدیدی به تجارت و اقتصاد فقیر ما اضافه می‌شه. اون‌وقت فقیرترین فرد کشور ما هم شلوارش رو درمیاره و پای اون تازه‌مسلمون خارجی می‌کنه! خیلی تعجب می‌کنم که چه‌طور تا حالا فرنگی‌ها به این فکر نیفتاده‌اند که بیان و مسلمون بشن و این همه استفاده ببرند. اگه بگیم از قضیه خبر ندارند درست نیست. بارها شنیده و دیده‌ایم که هر وقت یکی از ما توی صندوق‌خونه‌ی منزلش یه حرف پنهونی به زن و بچه‌اش بگه دو سه روز بعد رادیو و خبرگزاری‌های اون‌ها پخشش می‌کنن، پس چرا تو این مورد اون‌ها اقدام جدی نکرده‌اند...؟!
BLACK ROSE
گاهی انسان توی زندگی به یه حق‌کشی‌هایی دچار می‌شه که کنترل اعصابش رو از دست می‌ده و مث مست‌ها که دل‌شون می‌خواد هر کسی رو گیر میارند عقده‌ی دل‌شون رو پیشش خالی کنند. اون هم می‌ره پیش یکی از دوستاش که دردش رو بگه اما اون شخص کره. این آدم تلوتلو می‌خوره. ممکنه بیفته روش و اسباب دردسر براش بشه. برای نجات خودش یه لگد به او می‌زنه تا از خودش دور کنه. وقتی هم لگد خوردی بیشتر کنترل اعصابت رو از دست می‌دی. با این حال خراب می‌ری پیش یکی دیگه جریان رو بگی و از دوست اولی گله کنی، دومی محکم‌تر بهت لگد می‌زنه. می‌ری از سومی کمک بگیری. اون می‌گه حتماً علتی داشته که اولی‌ها زدنش. پس باید این رو با لگد دورش کرد. حساب چهارمی و پنجمی و ششمی پاکه... چون تا می‌خوای قضیه رو به‌شون بگی و از رفقای بی‌وفا گله کنی چنان با لگد می‌زننت که صد متر اون‌ورتر با سر می‌خوری زمین. اون وقته که آدم دیگه همه‌چیز رو زیر پا می‌ذاره... دوستی، شرافت، وجدان و حتی عقلش رو. یه‌دفعه خودش رو به دیوونگی می‌زنه...
BLACK ROSE
من خودم از اون‌هایی بودم که خیال می‌کردم هرکس با صداقت و درستی زندگی کنه موفق می‌شه. من اون موقع از وضع کارها، فساد اجتماع، مردم گرگ‌صفت و هزار بلا و درد دیگه خبر نداشتم.
Herrarmin
اگر قدرت داشتم دلم می‌خوست خیلی حرف‌ها بهش بزنم. بهش بگویم: «فلان... فلان شده... پس اگه این آبادی‌ها برات ضرر داره چرا نگه‌شون داشتی؟... چرا سالی دو سه ماه وقتت رو این‌جا تلف می‌کنی؟... پس از کجا میاری می‌خوری که فقط خرج سگت به اندازه‌ی مخارج یه خونواده‌ی پنج نفریه..؟» اما کو جرأتش که آدم چهار کلام حرف حسابی بزند!
راضیه عین
این آدم‌ها سال‌ها رنج می‌کشند. با فقر و بدبختی می‌سازند. طرز تفکرشان طوری‌است که نمی‌توانند بفهمند سبب بدبختی و فقر آن‌ها کیست. عقده دارند ولی نمی‌دانند سر کی باید خالی کنند. به مأمورین دولت و ژاندارم‌ها که جرأت نمی‌کنند حرف بزنند، اگر دست از پا خطا کنند پدرشان را درمی‌آورند و نیست‌و نابودشان می‌کنند. به همین جهت وقتی یک‌نفر مورد خشم و غضب قرار بگیرد همه بدون دانستن علت و بدون این‌که فکر کنند بابا گناه‌کار است یا بی‌گناه به سرش می‌ریزند... کتکش می‌زنند... حتی او را می‌کشند... بعد که خشم‌شان فرونشست می‌پرسند: «یارو چه‌کار کرده بود؟»
راضیه عین
«راست گفته‌اند انتظار بدچیزیه.»
آواز
در نظر آدمی‌زاد بعضی کارها خیلی آسون میاد اما وقتی جلو می‌ره می‌بینه نه بابا این‌قدرها هم آسون نیست. هرکاری یه فوت‌وفنی داره...
سیما
سایه‌ای جلوم ایستاد و کم‌کم قیافه‌اش شکل گرفت و رشته‌ی افکارم رو پاره کرد: ـ پسر... به چه اجازه‌ای این‌جا بساط زدی؟ اول یه‌کم نیگا نیگاش کردم و خواستم بپرسم: «به تو چه مربوط؟ فضولی؟» ولی یارو مهلت نداد. آرنجم رو گرفت و با یه حرکت هلم داد وسط بازار! ـ مگه این‌جا طویله است که هرکی از ننه‌اش قهر می‌کنه میاد یه جعبه پرتقال می‌خره و جلوی مردم دکان باز می‌کنه...؟ بعد روکرد به دو سه تا مأمور و رفتگر که پشت سرش بودند و با قیافه‌ای جدی و ریاست‌مآبانه گفت: ـ زود این الدنگ رو ببرین شهرداری و جریمه‌اش کنین! تازه فهمیدم که جناب آقا، مأمور شهرداریه.
سیما
فقط یه چیز بود که منو زنده نگه می‌داشت و تشویقم می‌کرد جلو برم و اون‌هم امید بود. امیدی که از حد گذشته و به دروازه‌ی خیال‌پرستی رسیده بود...
سیما

حجم

۲۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

حجم

۲۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان