در یکی از روزها با دختری چون پنجهی آفتاب آشنا میشد. جهان او را از یک خطر نجات میداد، از خفه شدن یا از دست راهزنان و یا از چنگال حیوانی درنده. قسمتی از این رؤیا همیشه تغییر مییافت. هنگام نگریستن به یکدیگر همیشه نگاههایشان طعم باران میداد. عاشق هم میشدند. نوازشهای دختر مانند آبهای معطر بر تنش جاری میشد. چهل شبانهروز جشن میگرفتند.
معدهشان را پر از باقلوا و دهانشان را پر از قهقهه میکردند. چنان سعادتمند میشدند که سالها بعد در این دنیای فانی مردم از آنها بهعنوان زوجهای خوشبخت یاد میکردند. این رؤیایی بود که برای هیچکس تعریف نکرده بود.